منفی بافی

زمان خواندن 5 دقیقه ***

 منفی بافی

***


دیشب افکار منفی به من هجوم آورده بود. ذهن گاهی پر می‌شود از افکار منفی. دلیلش را نمی‌دانم. مراقبه هم کردم. غذا هم خوردم. با چند تن از دوستانم هم حرف زدم ولی آن افکار هنوز بودند. 


افکاری گزنده و خشن. افکاری خصمانه و بدبینانه، بیشتر نسبت به خودم. حالا که ساعت دو صبح روز بعد است گفتم بنویسمشان و اسمش را گذاشتم افکار منفی. هنوز نمی‌دانم که پخششان بکنم یا نه. شاید جرات پخش کردنشان را نداشته باشم. شاید اصلاً کار درستی نباشد پخششان. اما نوعی کله شقی دارم. نوعی فرار به سمت ترس. حالا ببینیم کدام نیرو غلبه می‌کند. اگر شما این ها را می‌خوانید یعنی بر ترس از قضاوت غلبه کرده‌ام. 


دیروز مادرِ تارا، دختربیولوژیکی ام، یک مهمانی ترتیب داده بود. بیست سی نفری هم دعوت بودند. زودتر رفتم و دیرتر برگشتم. در طول آن هفت هشت ساعتی که آنجا بودم آدمهای زیادی دیدم. با اینکه خیلی به خودم و آنچه درونم اتفاق می‌افتاد آگاه بودم با پنج شش نفری مکالمات کوتاهی داشتم. وقتی به خودم آگاه هستم مکالماتم با آدم‌ها یادم می‌ماند. 


یکی آنجا بود که با من قهر است. یعنی سلام نمی‌کند. من هم سلام نمی‌کنم. سعی می‌کند سر راه من قرار نگیرد. فقط یک بار نگاهش افتاد و یک مکث کوتاه و رفت. چند باری هم سر راه هم قرار گرفتیم و من کنار رفتم. نمیدانم درون ذهنش چه می‌گذرد. احتمالا در ذهنش از من غولی ساخته برای خودش. من اما فقط مشاهده می‌کنم. نسبت به او حسی ندارم. گاهی خنده ام میگیرد از این بازی‌های ذهن. وقتی قدیم‌ها با هم حرف می‌زدیم از انرژی اش خوشم نمی‌آمد. الان سعی میکنم خنثی باشم. واقعا حس دشمنی یا تنفر نسبت به او ندارم. 


با مادر تارا هم عادی ام. او نسبتا با احترام با من رفتار می‌کند. هردویمان همیشه مهمانی گرفتن دوست داشتیم. انگار این دفعه توی یک تیم بودیم. رفتار او با من  حاوی احترام و همکاری بود. انگار نه انگار که کلی اختلاف نظر داریم. سعی کردم در قالب میزبان فرو نرم. البته کمی رفتم چون به هر حال خوشآمد گویی باید می‌کردم و دیگران من را تا حدودی میزبان می‌دیدند. 


چند تا از دوستان قدیمی را هم دیدم. با دوسه تا از آنها مکالماتی داشتم. مثلاً در یک گروه چهار نفره در حین بحث سیاسی از هویت جهانی یوگا گفتم. با تعجب نگاهم می‌کردند. نمیدانم چقدر پیامم رسید. یکیشان گفت این حرف ها رو قبلاً شنیده. بحث جالبی بود. یکی عصبانی بود و قطعاً با نظراتش هم هویت شده بود. 


یک دوست دیگری برای شروع یک شغلی مشورت می‌خواست. گفتم دنبال چه هستی. گفت پول دیگه! و من خندیدم و گفتم آره ببخشید. من فرضیات بدیهی گاهی یادم می‌رود. 


با یک دوستی شوخی کردم، در یک جا داشت به طور واضح احساس گناه می‌کرد و من با این احساسش شوخی کردم. در جای دیگری می‌گفت مکالمات درونی زیادی دارد یعنی گفت با خودش بحث میکند. خواستم گفتگویی در این موضوع باز کنم که دوست نداشت و حمله کرد. گفت معلوم است که تو بیشتر از من با خودت بحث می‌کنی و به خاطر همین موهایت ریخته. من هم با شوخی و خنده گفتم تو تقلب کردی و مو کاشتی. بعدا فهمیدم عجب تکه پرانی خصمانه ای بود. البته نه از طرف من! 


خلاصه آخر سر هم با تعارف مادر تارا که غذا چیزی می‌خوای بدم فهمیدم که دیگر باید بروم و گفتم ممنون اگر کاری نداری می‌روم. 


خلاصه برگشتم به دنیای تنهایی خودم. 

اما بعد از یکی دو ساعت برگشتن از آن جمع، افکار منفی به من حمله ور شدند. 

ظاهراً در ایران هم عروسی خواهرزاده ام بوده. یک عکس هم از آنجا به دستم رسید. 


این افکار منفی، شاید ابتدا با حس تنهایی شروع شد. بعد حس مقایسه آمد و بعد نوعی سرزنش خودم. حس طردشدگی و ناتوانی هم چاشنی شد. 

حدود نیم ساعتی مراقبه کردم. کمی بهتر شدم ولی کامل نه. دوش گرفتم کمی بهتر شدم ولی کامل نه. 


دیدن و مشاهده‌ی ذهن مهمترین مراقبه و تمرین معنوی است. اینجا هم می‌خواهم مقداری از آن افکار منفی را بنویسم. همیشه هم نانوشتنی شامل حس عاشقی و اینها نیست. گاهی هم افکار و حس های منفی هجوم می‌آورند. 


یکی از آن حس ها حس بی ارزشی است که در اثر مقایسۀ خودم با دیگران بدست می‌آید. 

معمولاً سریع گسترش میابد و خودم را زیر سوال میبرم. بیشتر جنبه‌های زندگی ام را زیر سوال میبرم. خودم را به شدت سرزنش می‌کنم. 


نمیدانم آیا این کارمایی بود که از مهمانی دیروز گرفتم یا نه. ولی آنچه واضح است این است که این کارمای منفی در من هست و در شرایطی شبیه آن مهمانی بالا می‌آید. 

و کار من چیست؟ 

فقط مشاهده! گاهی هم نوشتن! 

مشاهدۀ گذرا بودن تمام حس ها و فکر ها. 


نمیدانم چقدر بتوانم بنویسم اما خلاصۀ آن می‌شود نوعی زیر سوال بردن خودم. یعنی شرایط خودم را با آدم‌های دیگر مقایسه می‌کنم و نتیجه معمولاً سرزنش های شدید خودم است و شک کردن های زیاد به گذشته ام. 

نوع زندگی ام را زیر سوال میبرم. خودم را شکست خورده میپندارم. مثلاً دیگران را می‌بینم که توی بدیهیات گیر نیستند. شبیه جامعه هستند. پول در می‌آورند و خانواده تشکیل می‌دهند. 


بعد به معنویات و افکار و گذشتۀ خودم شک می‌کنم. گاهی ظاهرشان را با خودم مقایسه می‌کنم. تیپ ظاهری شان را. موفقیت های شغلی شان را. همراه شدن و پذیرفتن جامعه را. 


بعد خودم را سرزنش می‌کنم که مسیر معنوی که رفتی باعث دوری تو از زندگی شده. از زندگی عادی باز مانده‌ای. مثل افسرده ها و تنها ها و ناموفق ها شده‌ای. 


در ویپاسانا و یوگا یاد گرفته ام که افکار را جدی نگیرم اما این افکار شدیدند و خود ویپاسانا را زیر سوال می‌برند. یعنی خود درسهای معنوی را زیر سوال می‌برند. 


از اکهارت آموخته‌ام که در لحظه بمانم ولی این افکار کل داستان اکهارت را زیر سوال می‌برند. جمله‌ای یک بار هم شنیدم که تکرار می‌شود این است «حالا ببینیم این اکهارت تو را به کجا می‌برد» 


خلاصه بد حالتی داشتم. خوشبختانه دارم بهتر می‌شوم. دارم در تنهایی خودم جا می‌افتم. ولی این میهمانی های سالی یک‌بار انگار شوکی به من میدهد. 


مهمترین حس های آن حس تنهایی است. حتی در وسط مهمانی. 

حس بعدی حس مقایسه است. و معمولاً سرزنش خودم در اثر مقایسه. 


فعلاً اسم این حس ها را میگذارم منفی. ولی این‌ها هم موج هایی هستند که می‌آیند و می‌روند و کار من یک چیز بیشتر نیست. 


آگاه بودن و آگاه ماندن نسبت به آنها. 




نظرات

alich گفت…
👏👏👏👏

برای تجربه‌ی کل نانوشتنی ها؛ لطفا فهرست موضوعی و زمانی بالای صفحه را ببینید!

آرزوت چیه الان؟

آزادیِ خریدنی

نعمتِ تنهایی

دیوانگیِ ذاتی

اولین و آخرین روز

غلبه بر حس قربانی

خدایا شُکر

برکت

باده ای رنگین