پست‌ها

ذهنِ پَرسه‌زن

  ذهنِ پَرسه‌زن *** در ادامه‌ی شناختن و نوشتن از ذهن می‌رسیم به خاصیت پرسه‌زن ذهن!  احتمالا همین خاصیت ذهن در من باعث شد که شروع به نوشتن کنم. بارها این را در خودم مشاهده کرده بودم و میخواستم در موردش بنویسم.  احتمالا شما هم به خاطر ذهن پرسه زن خودتان در حال پرسه زنی در اینترنت بودید که به این سطور رسیدید.  به هر حال خوش آمدید! ذهن مدام در حال فرار از لحظه است. فرار از سکوت. ذهن، سکوت را مساوی با نابودی و مرگ می‌داند.  یکی از کارهای ذهن، پرسه زدن مداوم است.  کار بعدی. عکس بعدی. کلمه‌ی بعدی. پست بعدی. داستان بعدی.  به خاطر همین است که ماندن توجه روی یک موضوع برای ذهن بسیار سخت است.  Attention deficit disorder یا «سندرم ذهن بی قرار» یا مشکل عدم توجه و تمرکز تقریباً پاندمی این روزهای ماست.   ذهن می‌خواهد مدام خودش را مشغول کند.  ابتدا درون سر شما شروع به حرف زدن می‌کند.  نام این کار فکر است!  مدام حرف می‌زند!  مدام قضاوت می‌کند. این قضاوت بر اساس گذشته است. یعنی تکرار اطلاعات و تجربیات گذشته.  ذهن به بیرون معطوف است. سکوت برایش دردآور و مرگ آور است.  هیچوقت قانع نمیشود!  باید چندین کار را

مرگِ یوگی

  مرگِ یوگی *** قبلاً در مورد خودکشی و مرگ نوشته‌ام.  https://www.unwritable.net/search/label/مرگ?m=1 موضوعاتی که معمولاً آدم‌ها از آن فرار می‌کنند. حتی این نوشته برای خیلی ها خوشایند نیست.  اگر دوست ندارید لطفاً ادامه را دیگر نخوانید.  اما اگر دوست دارید، چیزی هست به نام مرگ یوگی.  در یوگا، مرگ چیز بدی نیست. در یوگا یکی شدن کامل با جریان طبیعت در مرگ اتفاق می‌افتد. مرگ، کامل و بی نقص است.  این روزها صحبت از مرگ های خود خواسته یا اتانازی به قانون هم راه پیدا کرده.  اما اینجا نظر خودم را می‌گویم. برای خودِ من؛ ترجیح من، دخالت می‌نیمم پزشکی است.  اگر بتوانم در یوگا و آگاهی کامل زندگی کنم امیدوارم که بدون بیماری این اتفاق بیافتد.  یعنی در اصطلاح به آن می‌گویند، مرگ در اثر کهولت سن. یا به عبارتی تمام شدن تمام انرژی‌های حیاتی. به مرور و به آرامی.  اگر در زندگی اشتباهاتی بکنم احتمالا منجر به بیماری می‌شود که کارمای خودم است و باز هم فکر می‌کنم عدالت همان است. یعنی کارمایی که در زندگی در اثر ناآگاهی کسب کرده‌ام شاید به صورت بیماری خودش را نشان بدهد.  مصرف حداقل داروهای طبیعی تسکین درد شاید ل

شکستِ روابط

  شکستِ روابط *** تقریباً تمام روابط محکوم به شکست است.  هرچه زمان می‌گذرد، بیشتر، آدم‌ها تنها تر میشوند.  اگر عشق را جوهر روابط بدانیم تمام روابطی که بدون عشق باشند محکوم به شکست هستند.  این عشقی که اینجا از آن می‌نویسم، عشقِ عرفی نیست. عشق عرفی نوعی تمایل شدید جنسی و اعتیاد و معامله‌ی بلند مدت است.  https://www.unwritable.net/search?q=معامله+یا+عشق&m=1 عشقی که از آن می‌نویسم، عشق در تعریف اکهارت است و در تعریف سادگورو. و علت نام بردن از این دو معلم این است که اگر تعریف آنها از عشق را ندانید احتمالا خواندن این نوشته برایتان هیچ سودی نخواهد داشت.  حال چرا تمام روابط محکوم به شکست است؟ ببینید اگر دو نفر    به عشق اصلی و اصیل دسترسی نداشته باشند ناچاراً وارد یک معامله می‌شوند.  قبلاً در مورد عشق و معامله نوشته بودم.  و این معامله محکوم به شکست است. به چند دلیل.  یک اینکه نیازهای طرفین معامله همواره در حال تغییر است و هیچ دو نفری نمی‌توانند به طور دائم نیازهای متغیر یکدیگر را برآورده کنند.  دلیل دوم این است که هیچکس با رفع نیازهای مادی نهایتاً    خشنود نخواهد شد.  همه‌ی آدم‌ها به دنبا

از قربانی به مسئول

  از قربانی به مسئول *** فلانی پانزده سال است که پول من را نمیدهد. فلانی بچه‌ی بیولوژیکی ام را فقط در ۱۰ درصد مواقع به پدرش میدهد. فلانی جواب تلفن و ایمیل نمیدهد. فلانی بی‌ادبی و فحاشی میکند. فلانی عصبانی است. فلانی پشت سر من غیبت می‌کند. فلانی بدون دانش حرف میزند و قضاوت میکند. فلانی به کودکان ظلم میکند.   همینطور ادامه میدهیم تا بالا … فلانی اختلاس میکند. فلانی دیکتاتوری میکند. فلانی آدمها را دار میزند. فلانی تهدید اتمی میکند. فلانی جنگ راه می اندازد. فلانی تقلب میکند.  فلانی به مرد و زن ظلم میکند. فلانی جمهوری اسلامی است و پوتین است و ترامپ است و فاسد است و غیره. همینطور ادامه میدهیم تا برسیم به خود خدای ذهنی … فلان خدا جهانی ناعادلانه ساخته فلان خدا به ظالم ها بیشتر پول میدهد فلان خدا دعاهای من را مستجاب نمیکند فلان خدا بالاخره من را خواهد کشت! خوب من کیستم؟ در تمام سناریوهای بالا من قربانی هستم. من مظلوم هستم. من بی اختیار هستم. من بی مسوولیت هستم. یعنی چیزی و جایی بیرون من خراب است.  ذهن سعی میکند با مظلوم بودن, خودش را بالاتر بداند.  ذهن میخواهد دلیلی برای ناخشنودی برایت بتراشد.