پست‌ها

نمایش پست‌ها از نوامبر, ۲۰۲۲

واحد پول

 واحد پول *** خواستم با کسی معامله کنم! می‌خواستم لذتی بگیرم و لذتی بدهم! دیدم نمی‌شود!  آخر او پولی ندارد! وقتی کسی پولی ندارد چطور می‌توانی با او معامله کنی؟ واحد پول دنیای بیرون دلار است! یک اعتبار کاغذی امضا شده. در ازای آن می‌توانی غذا و سرپناه بخری و دیگران را به کاری وادار کنی!  با پول دلاری می‌توانی چیزهایی در بیرون خودت را تغییر دهی. می‌توانی در زمین تغییراتی به وجود بیاوری. می‌توانی زمین را تخریب کنی یا بسازی.  یک دنیای دیگر هم هست! دنیای درون!  آنجا واحد پول؛ دیگر دلار نیست. آنجا واحد پول دیگری دارد!  واحد پول در دنیای درون؛ لذت است، شادی است.   سرور است!  واحد پول در دنیای درون عشق است! خداست! نور است! آگاهی است!  واحد پولِ آنجا نانوشتنی است!  آنجا بهشت است! برای خرید لذت باید لذت بدهی! اگر شادی و سرور داشتی ثروتمندی! اگر نداشتی نمی‌توانی آنها را از کسی بخری! آنجا هر کسی پول ندارد!  پولدارهای آنجا عیسی و مولانا و حافظند! پولدارهای آنجا سادگورو و اکهارت هستند!  لذت زیادی در اختیار دارند!  آنجا سُرور خرج می‌کنی و سرور به دست می‌آوری! تنها با ثروتمندان معامله کن! آنجا هرچقدر ش

خداوند رنگین کمان، خداوند سیل، خدای طوفان!

 خداوند رنگین کمان *** چهار صبحی بیدار می‌شوم؛ طبق اعتیاد و عادت اشتباهم گوشی را برمیدارم؛ از روی اعتیاد حتی قبل از دوش گرفتن و به خودم رسیدن سر از اینستاگرام در می‌آورم.  ورق می‌زنم ورق می‌زنم تا میرسم به سرود رنگین کمان! میرسم به شعر رنگین کمان! این هم کدی شد برای نسل ما! کیان و رنگین کمان! خدای رنگین کمان! در درونم غوغایی برپا می‌شود. مشکلات خودم را فراموش می‌کنم! کمی به آن کودک و آن مزدور فکر می‌کنم.  دیگر طاقت نمی آورم. باید بنویسم!  باید بنویسیم! خداوند رنگین کمان بخشنده است.  آن خداوند عادل است.  شک ندارم.  کیان جایش خوب است.  شک ندارم.  اما آن مزدور چه؟ چه جهنمی برای خودش ساخت! برای خودش و چند نسلش چه جهنمی ساخت! چقدر باید تلاش کند تا دل کیان را، دل خدای رنگین کمان را بدست بیاورد! آن مزدور را میگویم! خدای او دیگر خدای رنگین کمان نیست! خدای او الان خدای طوفان است! خدای زلزله است! خدای رنج است! چقدر دلم برایت می‌سوزد! نه! کیان جایش امن است! کیان بالای رنگین کمان است! دلم برای توی مزدور میسوزد! من تو را می‌بخشم اما فکر خدای اقیانوس را کردی؟ فکر خدای کویر را؟ خدای مرگ را؟ خدای یخ ب

خاله موندگار

  داستان زیبای خاله موندگار   “Khale Moondegar” Persian kids story from 80’s https://youtu.be/QRGlEyxkVzQ این داستان یکی از خاطره انگیز ترین داستانهای کودکی من و بسیاری از کودکان دهه شصت در ایران میباشد. این اثر یکی از آثار ماندگار ادبیات کودکان و موسیقی سنتی ایران می باشد در این داستان ها مفاهیمی مثل مهمان نوازی همکاری محبت شجاعت و دوستی با حیوانات به کودکان آموزش داده میشود Edited by: Rasool Shahrad   بازیگران: فهیمه راستکار، ناهید امیریان، اکبر منانی، ایرج رضایی، مهدی آژیر، صادق ماهرو ، ظفر گرایی و …
 آهنگساز حسین علیزاده این اثر شامل کتاب و نوار قصه به همراه جلد می باشد. درانتهای روی دوم داستان شنگول و منگول و حبه انگور هم ضبط شده داستان شنگول و منگول و حبه‌ی انگور https://youtu.be/Bs-V4QCsQvM “Shangool o Mangool o Habbe Angoor” Persian kids story from 80’s

چهار ماه تنهایی؛ ازدواج کاغذی

  چهار ماه تنهایی؛ ازدواج کاغذی *** معمولا قبل از نوشتن کمی مدیتیشن میکنم. این مدیتیشن باعث میشه که ذهنم کمی آروم بشه. تازه وقتی ذهن متوقف بشه بعد میتونه درست کار کنه.  ذهن وقتی متوقف بشه قسمتی از ذهن فعال میشه به نام چیتا. قسمتی که خارج از بعد زمان کار میکنه. و ما رو به مبدا و مقصد هستی یا زندگی متصل میکنه. اونجا جایی هست که تمام دانش و تمام الهامات هست. تقریبا تمام خلاقیت های بشر از اونجا میاد. جایی که فقط با مدیتیشن میشه بهش دسترسی پیدا کرد. قسمت منطقی ذهن حتما باید خاموش بشه تا به اونجا برسی. در این لینک چهار قسمت ذهن رو میتونید ببینید. https://www.unwritable.net/2022/04/blog-post_24.html اکثر آدمها آگاهانه نمیتونن به چیتا دسترسی پیدا کنند. اما یوگا راه خیلی مطمئنی برای رسیدن به چیتا هست. تمرین و صبر زیادی میخواد. برای این نوشته نتوانستم مدیتیشن خوب و عمیقی داشته باشم. بنابراین شاید خیلی منسجم نشه اما دیگه نتونستم صبر کنم.  وقتی که کسی نیست که با هم صحبت کنیم. وقتی که مخاطب ها حرفهای آدم رو نمیگیرند. به عبارت دیگر در وقت های تنهایی؛ شروع میکنم به نوشتن. این نوشته ها پاسخ

یک کلمه

 یک کلمه *** عنوان فقط یک کلمه است. نمی‌شود تمام آنچه قرار است اینجا اتفاق بیافتد را در یک کلمه خلاصه کنم.  من به کلمات معتاد شدم. همانطور که به بدن و به ذهن معتاد شدم.  فکر کنم خیلی شک داشتم به زمین بیایم یانه. مادرم هم شک داشت. فرزند هفتم ناخواسته. من هم شک داشتم. سفر دیگری در زمین.  سفر دیگری در این بازی کربن و هیدروژن! سفر دیگری در سکس. سفر دیگری در خواب و بیداری. سفر دیگری در بدن! دوباره چرخیدن! دوباره خوردن! دوباره سکس کردن! دوباره آمدن! دوباره رفتن! دوباره مردن! دوباره و دوباره و دوباره!  از مبدأ دور شدن.  از مقصد دور شدن! دوباره نزدیک شدن!  دوباره اعتیاد به ماده! اعتیاد به کلمه!  اعتیاد به نوشتن! اعتیاد به پول! اعتیاد به فکر! اعتیاد به آن طرف طیف! اعتیاد به بدن زن! اسم این موسیقی هست داستان زندگی! لینکش این است.  https://music.youtube.com/watch?v=r2JBy_UF9Ss&feature=share معمولاً کمتر کسی این موسیقی های آرام را گوش می‌دهد. من هم بعد از کلی یوگا و مدیتیشن با این موسیقی ها هم فرکانس می‌شوم. اما به هر حال می‌نویسم. به خاطر اعتیادم به کلمه! اعتیادم به کلمات! اعتیادم به ذهن! انگ

مناجات

 مناجات! *** وقتی با خودم حرف می‌زنم می‌تونم اسمش رو بگذارم مناجات.  چه با خودم حرف بزنم چه با خواننده هایی که نمی‌شناسم چه با یک خدای فرضی!  واقعا چه تفاوتی دارد؟ حالا هم بعد از یک روز خوب نشستم روی مبل و به جای یک مراقبه ی درست و حسابی دارم مناجات می‌کنم!  مناجات نوشتاری! چرخه‌های طبیعت رو انجام دادم! خور و خواب و خشم و شهوت همه انجام شد!  حالا من موندم در انتظار طیران خودم! طیران آدمیت شده آرزوم! بعد از خوردن میوه و چای گیاهی و موز و نوتلا و نون و کف شیر و عدس پلو با شوید و ماست حالا دیگه حسی نمونده که خیلی عمیق باشه! در نتیجه این نوشته میشه شبیه کص شعر گویی هایی بعد غذا در مهمانی!  زیاد انتظار مناجاتی مثل مناجات های معنوی از این نداشته باشید! البته تیترش هم وقتی مناجات باشه کسی زیاد کلیک نمی‌کنه! اگر توی عنوان بگذارم سکس و کمی هم چاشنی خاله زنکی بهش بدن مردم خوب کلیک می‌کنند!  نوشته‌های من هم مثل حس هام بالا و پایین داره. بعضی هاش به شدت احساسی و عرفانی شاید باشه! بعضی هاش رو وقتی می‌نویسم اشک امان نمیده! گاهی هم خستگی ذهنی و پرخوری بدنی و تنهایی و نداشتن هم صحبت باعث میشه بیام این

مرور زندگی و فهم مرگ

  مرور زندگی و فهم مرگ *** امروز روز عجیبی بود. تنها بودم و نوشته های گذشته را مرور کردم.  وقتی نوشته های قدیمی را مرور میکنم انگار کل گذشته ی احساسی ام را مرور میکنم. بیست سی سال گذشته را آنطور که با کلمات ثبت شده اند؛ مرور کردم. حس عجیبی است. شاید نتوانم منتقلش کنم. انگار کل زندگی ام را جلوی چشمم میبینم.  انگار از بیست سال پیش تا الان چرخه ها و اضطراب های مشابهی داشتم. تنهایی پدیده ای عجیب است.  هم دیوانه ات میکند. هم عاقلت میکند. نوشته های خیلی احساسی ام دیگر همان حس را برای خودم هم ایجاد نمیکند. چه برسد به خواننده ها! هیچکس نمی فهمد!  هیچکس چیزی از من نمی فهمد! هر کسی فقط خودش را میفهمد. در تنهایی! هر کدام از روح های ما مسیر های خودشان را خواهند رفت.  زندگی کوتاه است. این کلمات پراکنده مختص همین الان است.  تا لحظاتی دیگر این حس ها همه نابود میشوند. این درس کل زندگی است. زندگی فقط لحظه است. نه گذشته ای وجود دارد.  نه حس ها مهم هستند.  نه دیگران. و نه این ذهن پر کار! تمام اینها بی ارزش میشوند.  در مقابل مرگ! و این هم مرگ این نوشته. این نوشته که

#اخبار سرزمین مادری

  #اخبار سرزمین مادری «ترور دانشمند هسته ای در خیابان های اطراف تهران!» همانقدر ناراحت کننده است که شلیک به مردم معترض در تهران.  دیگر در تهران زندگی نمی کنم ولی هر‌کجا باشم می‌گویم اصل جان انسانهاست.  هیچ توجیهی پذیرفته نیست. توی هر تیمی باشی اول انسانی.  انسان باش‌ و کشتن دیگری را توجیه نکن.  عدالت را بسپار به دادگاه و‌بگذار قلم ها برای عدالت کار کنند نه مسلسلها.  اگر به دنیایی دیگر معتقدی عدالت را بسپار به آن که به عدالتش ایمان داری.  تو شاید بسیجی معتقدی باشی یا یک امریکایی راست گرا.  اگر‌خشمگینی یا ترسان، بدان که خون با خون پاک نمی‌شود.  تو شاید که نظاره گر خاموشی هستی که نمیدانی عدالت کجاست. اما عدالت آرمانی جمعی است که با سکوت محقق نمی‌شود.  به حکم‌این‌که تو‌انسانی به دیگری هم که انسان است حق حیات بده.  اگر طبیعت او‌را زاده بگذار همان طبیعت او را ببرد تو توجیهی نداری که کسی را بکشی.  عدالت را ذره ذره زندگی کن. هرجا ظلمی دیدی سکوت نکن. حرف بزن بنویس شییر کن. سکوت‌‌ِ هزاران ناظرخاموش، غرش بمب و‌مسلسل را می آورد.  آنقدر شییر کن که به آن روستایی امریکایی که به ترامپ ا

من به تو مى رسم!

  من به تو مى رسم! *** از اينكه بگويند چنين و چنان كن خسته ام از اينكه بگويند چنين و چنان باش خسته ام من فقط هستم تو هم فقط هستى پوست بدنهايمان مرز ماست به مرز هاى همديگر وارد نمى شويم تو در مرز خودت باش من در مرز خودم تا در روز موعود روزى كه مرزها محو مى شوند و موريانه ها درون مرزها را مى كاوند! آن روز، روز يك است امروز در دو مى مانيم بالاخره ما يكى مى شويم دير و زود دارد كمى هم سوخت و سوز شايد! من كوه نيستم من آدمم من به تو مى رسم! بيا صبور باشيم مثل كوه !

روزهای جهنمی نتیجه ی ایدئولوژی جهنمی

  روزهای جهنمی نتیجه ی ایدئولوژی جهنمی حدود ۸۰ میلیون ایرانی و جهان هفته ی تلخی رو گذروندند. هر وقتی دخترم را بغل میکنم به یاد پدران داغدار  و  انسانهای دربند می افتم. می توانم ساکت مانده و به زندگی خودم در کانادا ادامه دهم. میتوانم این سطور را بنویسم شاید در این آشفته بازار موج کوچکی ایجاد کنم. من دوستان مذهبی زیادی داشتم و دارم و به تئوریسین های سیستم سیاسی ایران که برگرفته از مذهب هستند به دقت گوش میدهم.عامل بیشتر این بدبختی ها رو عدم تجربه ی رنسانس در خاور میانه میدانم. حدود ۴۰۰ سال پیش در اروپا مسیحیت قدرت زیاد و فساد زیادی داشت و از دل اون ظلمات بیداری رویید و نتیجه ی آن محترم دانستن انسان و تاکید بر داشتن زندگی خوب در دنیا بود. اما هنوز نیروهایی با تکیه بر تئوکراسی سعی در اداره ی امور و تحمیل ایده ی خود به دیگران با زور یا به قول معروف به بهشت بردن زوری انسانها دارند و باز متاسفانه نوک این پیکان در ایران است. این گروه حقوق بشر را که نتیجه ی هزاران سال تجربه بشری است را به سخره گرفته و دموکراسی را قبول ندارند. این گروه چون ایدئولوژی خود را در حال زوال می بینند مدام خود را د

آزادى از زندان

  آزادى از زندان از كشور از وطن از خانواده از قبيله از همسر از فرزند از بدن از فكر از ايده از احساس از قلم از خواننده از اكسيژن از زمان از مكان از آينده و گذشته از آرزو از طلب از خدا از كلمه از پول از پُست كردن اين نوشته! نشد كه نشد! هى ييييي !

شعر بايد تازه باشد!

  شعر بايد تازه باشد! مثل ماهى! شعرهايم خيلى زود مى گندد! درست بعد از تايپ! اگركپى و الصاق شود كه ديگر شعر نيست! عكس آن است! عكسى از لاشه ى شعرم برايتان مى گذارم! بروم تا متعفن تر نشده !

چه کنیم با مرگ؟

  چه کنیم با مرگ؟ شاید این سوال منجر به این شودکه بدانیم چه کنیم با زندگی؟ ۷ روز پیش خبری به ما رسید و فکر کردن به این خبر و این که یکی از ما دیگر در زندگی با ما نخواهد بود باعث تلنگری به همه ی ما شد. در قدیم توجه به مرگ خیلی بود. فراعنه ده ها سال آماده میشدند برای مراسم تدفین. بسیاری مرگ را آغاز ورود به دنیای بهتر میدانند و بسیاری با توجیه زنده شدن دوباره مرگ را نمی پذیرند. در دوران مدرن ایدئولوژیهای جدید بدون توجه کردن به مرگ و با تاکید بر زندگی باعث پیشرفتهای زیادی در زندگی شده است. شاید راه سومی وجود داشته باشد. با در نظر گرفتن این قانون و اصل بیولوژیک شاید بتوانیم در زندگی مان تغییرات معنوی خوبی ایجاد کنیم. این راه سوم باعث بالا بردن کیفیت زندگی بیش از پیش خواهد شد. شاید بشر به حدی رسیده که هر روز با یادآوری مرگ؛ بهتر و بهتر زندگی کند. این بهترین روش و رویکرد به مرگ است. شاید یادآوری هر روزه ی آن باعث شود: قدر زندگی را بیشتر بدانیم. اولویت ها را بهتر تعیین کنیم. خود را خیلی جدی نگیریم. مشکلاتمان را بزرگ نبینیم. قدر استانداردهای زندگی خود را بدانیم. بیشتر به همدیگر

#اعدام_نکنید

  # اعدام_نکنید تو خدا نیستی! تو نماینده ی خدا هم نیستی! تو نماینده ی مردم هم نیستی! تو به مردم زندگی نبخشیده ای که بخواهی آن را بگیری! تو یک دیکتاتور حقیر هستی یا یک سگ حقیرتر درگاه یک دیکتاتور! که برای تکه استخوانی؛ انسانی را می درَد. جان انسانها شریف است و تو نمی توانی به راحتی آن را بگیری. جان کثیف تو هم حتی ارزش گرفتن ندارد.  نظام کثیف تو؛ که تو مقدس اش میخوانی ارزشش از جان انسانها بیشتر نیست. اعتقادات کثیف تو هم -که تو الهی اش میخوانی- نمی تواند قتل انسانها را برایت جایز کند. # اعدام_نکنید همین؟ فکر نمیکنید باید محکم تر بگویید؟ فکر نمیکنید باید جمع نبندید؟ اصلا میدانی چرا اعدام میکند؟ برای ترساندن تو برای ترساندن من دربرابر کسی که می‌خواهد توراباکشتن هموطنت بترساند فکر نمیکنی کمی جوابت بزدلانه است؟ تا وقتی با التماس و ترس بگویی آقا توروخدا اعدام نکنید، نتیجه‌ای جز جری تر شدن نخواهی دید مطمئن باش او ترسیده که میخواهد بترساند او از اعتراض خیابانی تو ترسیده او از اتحاد مردم ترسیده او از فریاد اعتراض مردم ترسیده اعدام را بهترین راه برای ترساندن من و تو یاف

هیچ مگو

  هیچ مگو *** مدتهاست میخواستم بنویسم و بگویم. قصد داشتم پا به این دنیای بزرگ اینترنت بگذارم و دیداری با دوستان الکترونیکی خوم تازه کنم.  راههای زیادی هست. نوشتن و گفتن و دیدن (‌نوشته و صدا و ویديو) اما هر صدا و ویدیویی اول باید نوشته شود. پس می نویسم اگر فرصتی دست داد می گویم و شاید ویدیویی هم ضبط کردم. خوبی نوشته این است که خواننده آن را باسرعت خودش و با نجوای خودش میخواند.  اما چه میخواهم بگویم. حرفهای خودمانی شوخی و جدی. از تکنولوژی تا سیاست و اخبار و حس های روزمره. از زبان و فرهنگ فارسی تا جنگ دايمی برای بهبود زندگی خودم و اظهار نظر در مورد حق و عدالت در دنیا. از حقوق بشر و فلسفه و دموکراسی تا اگزیستانسیال زیستن و املاک و مهندسی. از تجربه فرزند دار شدن تا مهاجرت و زندگی در کانادا. در این فکرها بودم که رسیدم به محضر مولانا که گفت: من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو … پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو … ور از این بی خبری رنج مبر هیچ مگو دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت … آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم … گفت آن چیز دگر ن

آزادی یعنی انتخاب توجه!

  آزادی یعنی انتخاب توجه! *** کل زندگی یعنی انتخاب.  حال اگر خودمان این حق انتخاب را استفاده کنیم درست زندگی کرده ایم. اگر این انتخاب را به دیگران واگذار کنیم یعنی زندگی نکرده ایم. این یک آزادی و انتخاب بزرگ است. یعنی انرژی محدودی که داریم صرف چه چیز بکنیم. مثلا صرف کار یا ساختن چیزی در بیرون یا صرف خودمان یا ساختن چیزی در درون. تمام انسانهای بزرگ میزان زیادی از انرژی توجه خود را صرف خودشان کرده اند. همین مصرف انرژی برای شناخت خود و شناخت زندگی و شناخت بدن و ذهن نهایتا ما را به خوشبختی میرساند.  اما اگر اختیار این توجه را به دیگران بدهیم مثلا به جای پرداختن به درون به کار یا امور و مسایل متفرقه مختلف یا به دیگر انسانها یا هر چیزی خارج از خود توجه کنیم زندگی را باخته ایم.  تمام ثروت ما همین توجه ماست.  توجه پراکنده و غیر متمرکز هم از قدرت آن می کاهد. همین الان که در حال نوشتن هستم در یک سمینار آنلاین کاری هم هستم. یعنی قسمتی از توجه من صرف مسایل کاری می شود. کار برای چیست؟ برای بدست آوردن حداقلی از زندگی مثل غذا و سرپناه که منجر به آزادی ما از مسایل اولیه ی زندگی بشود.  پول را ب

اولین تجربه معنوی

 اولین تجربه معنوی *** مدتی پیش دوستی پرسید غیر از این چیزی که می‌بینیم آیا چیز دیگری هست؟ منظورش این بود که آیا خدایی، آگاهی ای یا هوشی غیر از این دنیای مادی هست یا نه؟ گفتم نمی‌دانم ولی می‌توانم تجربیات خودم را بگویم. گفتم از کدام تجربه شروع کنم؟ با خودم گفتم از از اولین‌ها.  برگشتم به ۵-۶ سالگی. شاید اولین تجربه معنوی من در آن سن بود. و تجربه از این قرار بود.  روزی با خودم داشتم حرف می‌زدم! ناگهان دیدم این با خود حرف زدن همان فکر کردن است. بعد از خودم پرسیدم آیا می‌توانم فکر نکنم! در این گیر و دار دیدم نمی‌شود! خیلی سخت می‌شود فکر نکرد! فکر مدام می‌آید! و به سادگی نمی‌توانی متوقف اش کنی. این تجربه به صورت اولین تجربه‌ی معنوی و درونی من هنوز در ذهنم مانده. یادم هست سعی می‌کردم فکر نکنم ولی نمی‌شد! شاید چند ثانیه می‌شد ولی باز دوباره فکر می‌آمد. انگار فکر خود به خود اتفاق می‌افتاد. راهی برای متوقف کردنش نداشتم!  سی چهل سال گذشت تا فهمیدم مدیتیشن تنها راه توقف فکر است. آگاهی بر فکر.  حالا می‌فهمم آن منی که از من متفکر ۵-۶ ساله جدا شده من واقعی تری است.  آنجا اولین جرقه‌ی جدا شدن من از

گریه در خواب

تصویر
 گریه در خواب *** داشتم در خواب گریه میکردم. نمی‌دانم تا به حال در خواب گریه کردید یا نه.  احساسات در خواب شدیدترند. داشتم گریه می‌کردم و در خواب منتظر بودم مادرم من را ببیند. می‌گفتم دلم برای دخترم تارا تنگ شده.  در همان خواب هم می‌دانستم نمی‌خواهم دراما ایجاد کنم.  انگار تمام دراما ها را باید تجربه می‌کردم. حالا هم درامای دوری از دخترم.  اما صدایی هم به من می‌گوید اینها من را و دخترم را قوی تر می‌کند.  می‌توانم به جای نوشتن دراما زنگ بزنم. می‌روم زنگ میزنم برمی‌گردم.  بله! بلافاصله بعد از زنگ زدن گریه در خواب تبدیل شد به خنده در بیداری!

ایگو و یوگا!

 ایگو و یوگا! *** ایگو یعنی دو. یوگا یعنی یک.  یک باید باشد تا دو به وجود بیاید.  یک واقعی است. دو توهم است.  یک همیشه بوده و هست و خواهد بود.  دو موقتی است. ظاهری است.  ایگو جدا می‌کند ولی یوگا یکی می‌کند.  ایگو ترس می‌آورد و یوگا اطمینان.  وقتی احساس ترس و تنهایی کردی دچار ایگو هستی.  وقتی احساس آرامش و عشق کردی در وادی یوگا هستی.  وقتی از دیگران جدا خودت را حس میکنی وقتی به برتری و مقایسه می اندیشی وقتی در آینده و گذشته سیر می‌کنی اسیر ایگو هستی.  ایگو جدا می‌کند.  همه چیز را جدا و پاره پاره می‌کند زن را از مرد خوب را از بد و تمایز می‌دهد اما یوگا وادی یگانگی است فقط عشق هست و زندگی همه یکی هستند.  وقتی نگران هستی دچار ایگو شده ای.  وقتی ناراحت هستی دچار ایگو هستی.  دوگانگی ها همه موقتی اند.  تمام دو ها نشانی از یک دارند.  دو ها یک بازی موقتی زمان و مکان هستند.  ماده با خلق دو ایجاد می‌شود.  کلمات از دوییت سیاه و سفید بر صفحه نقش می‌بندند.  اما معنی در یگانگی تولید می‌شود.  وقتی من و تو یک معنی را درک کردیم ما یگانه هستیم.  این نوشته از یک شروع شد به دوهایی رسید و نهایتاً با یک پایا

پست شامل لینک بعضی نوشته های قدیمی

  این پست فهرست هر از چندگاهی به روز میشود برای جدید ترین نوشته ها به لینک زیر مراجعه کنید https://www.unwritable.net/p/blog-page.html این هم فهرست موضوعی https://www.unwritable.net/p/blog-page_8.html نوامبر 2022 3 به دیگران خدمت کن و شاد باش! برای تارا- آبان ١۴٠١ هویت! بدن! ذهن! خدا! زندگی در لحظه جمهوری اسلامی/طالبان/داعش کیست؟ چیست؟ کجاست؟ لجن پراکنی با لینک! کنایه هایی برای شاشیدن! مسابقه‌ی بی نیازی! مکالمات دو من ! در مورد خانواده و جهان! اول حال خودت را خوب کن! پس جلسه با اکس محترم - ٩ نوامبر- مسؤول دیکتاتوری و... چرا مریض شدم؟ پیش جلسه با اکس محترم- ٨ نوامبر ٢٠٢٢ - تمرین یوگا برای آزادی ... اکتبر 2022 20 نوشتن برای تنهایی عدالت و پذیرش شرح و تفسیر فارسی کتاب صوتی اکهارت تُله به نام یک ... ساماندهی ذهن ٢٢ اکتبر ٢٢ درد زایمان و تماس همزمان دعا در جمع دوستان پراکنده گویی و حضور حافظ خدایی که شما باشی! بازگشت به خویشتن! مسؤول تمام بی مسؤولیتی ها پول یا عرفان؟ راه طبیعت، راه زندگی بی شرف یا با شرف؟ ریشه های مذهب چرا برای تغییر دنیا؛ خودم را تغییر می‌دهم؟ وقایع ایران در پاییز ١۴٠١ پیش