پست‌ها

نمایش پست‌ها از 2024

بیزینسِ جهانی

  بیزینسِ جهانی *** شعار رسیدن به سعادت جهانی،  هر نفس یک قدم Achieving world bliss,  one breath at a time محورهای بیزینس ١- پایداری بیزینس در گرو همراه کردن مشتریان ٢- تغذیه درست و کشاورزی پایدار ٣- محیط زیست و درختان و حفظ تعادل و تقدس طبیعت ۴- آموزش یوگا و معنویت به عنوان راه حلی درست برای سلامت جسم و روح ۵- تاکید بر مراقبه و کار شخصی به عنوان نقطهء شروع تغییر ۶- اصل تشکیل جهان از افراد و روابط بین انسانها به عنوان مسیر گسترش آگاهی ٧- تبیین اهمیت موضوع با توجه به تهدیدات شامل افسردگی، سوء مصرف مواد و جنگ

خواسته‌ها

زمان خواندن 3 دقیقه ***   خواسته‌ها *** با دوستی صحبت کردیم قرار شد خواسته‌هایم را بنویسم. به صورت بولت پویت. یعنی خلاصه.  خواستن کار ایگو است. این را از کتاب زمین جدید اکهارت نقل می‌کنم. خواستن کار ذهن است.  ذهنی که همیشه خودش را جدا افتاده و نیازمند می‌داند. اگر دوست داشتید این فصل کتاب زمین جدید را بخوانید. من هم دوباره می‌خوانم. اما اینجا به هرحال، جواب می‌دهم.  https://www.unwritable.net/search?q=خواستن&m=1 به صورت بولت پوینت خواسته‌های من اینهاست، آگاهی که الحمدلله در حد نیاز دارم آرامش که الحمدلله در حد نیاز دارم سکوت که الحمدلله در حد نیاز دارم لحظه که الحمدلله در حد نیاز دارم خدا که الحمدلله در حد نیاز دارم فراوانی که الحمدلله در حد نیاز دارم عشق که الحمدلله در حد نیاز دارم در مسیر زندگی یک جایی هست که اسمش را گذاشته اند وادی استغنا. اینجا همان جایی است که حافظ آنجاست و مولانا آنجاست. اگر نسیمی از آن وادی به تو بوزد دیگر جای دیگری را نمی‌خواهی. دیگر خواستهء دیگری نداری.  تمام خواسته های تو در یک نقطه جمع می‌شود. هر کسی برای آن نقطه اسمی می‌گذارد. یکی می‌گوید خدا، یکی

معنویت ِ بدیهی

زمان خواندن 2 دقیقه ***   معنویت ِ بدیهی *** دوستانی دارم که کاملاً با ذهنشان یکی هستند. یک ذهن متحرک. این دوستان معمولاً عکس‌العمل های مشابهی دارند چون سازوکار ذهن در همهء ما یکی است.  یکی از این سازوکار ها این است که اگر چیزی معنوی بگویی با اطمینان و شاید تمسخر می‌گویند، این که بدیهی است!  و چون این مسأله برایم تکرار شده اینجا توضیح می‌دهم.  ببینید دوستان، معنویت بدیهی است. یعنی دقیقاً ساده و بدیهی. و دلیل فرار ذهن از معنویت همین است.  چون ذهن چیزهای ساده را دوست ندارد. ذهن دنبال مسایل پیچیده است. مسایل غیرقابل فهم. چون ذهن با داشتن مسأله، وجود و اهمیت پیدا می‌کند.  مثلاً وقتی به دوستی می‌گویم آیا به افکارت آگاه هستی. زود فکر می‌کند و می‌گوید بله! این که بدیهیه!  به دوست دیگری می‌گویم آیا میدانی احساسات مدام در حال تغییرند. زود می‌گوید. بله این که بدیهی است! ذهن و آدمهای درگیر ذهن از این گزاره‌ها برای برتری استفاده می‌کنند. وقتی گزاره‌ای می‌گویم فرضشان بر این است که می‌خواهم برتری دانش خودم را نشان بدهم. آنها بلافاصله در عکس‌العملی شدید سعی در برتر دانستن خودشان دارند! چگونه با

فیلم یک ذهنِ زیبا

زمان خواندن 4 دقیقه ***   فیلم یک ذهنِ زیبا *** حدود پانزده بیست سال پیش این فیلم رو با سعیده دیدم. امروز هم دوباره این فیلم رو دیدم.  آن زمان سعیده بعد از فیلم گفت تو خیلی شبیه شخصیت اول فیلم هستی و برای من عجیب بود. حالا که دوباره دیدم شاید به درستی این حرف بیشتر پی می‌برم.  فیلم رو در لینک زیر میتوانید ببینید. البته سعی میکنم خیلی خلاصه توضیح بدهم. (اگر میخواهید فیلم را بببنید و اسپویل نشه اول ببینید و بعد ادامه رو بخونید. ) https://himovies.rs/watch-movie/watch-a-beautiful-mind-full-18913.2429119 شخصیت اول این فیلم شخصی است به نام جان نَش. جان دچار بیماری اسکیزوفرنی هست. یعنی شخصیت های مختلفی درونش هستند. افراد مختلفی رو در توهماتش میبینه که با او حرف می‌زنند و افکار و رفتارش رو کنترل می‌کنند.  نهایتاً اون به کمک دوستانش و روانپزشکان و داروهای روانی و حمایت همسرش و جامعه می‌تونه به هر زور و ضربی هست زندگی کنه یک بچه بیاره و نهایتاً احترام و موفقیت رو در جامعه بدست بیاره و حتی جایزه نوبل ببره.  اگر با خودم صادق باشم شباهت های خیلی زیادی به جان نش دارم.  در پنج شش سالگی که پدرم

چارچوب های جامعه

زمان خواندن 2 دقیقه ***   چارچوب های جامعه *** امروز یک ربع، مراسم خواندن کتاب داشتیم در مدرسۀ دخترم تارا. در یک جامعۀ چارچوب زده، برای هر دقیقه‌ات برنامه‌ریزی می‌شود. مثلاً می‌توانی پانزده دقیقه در کلاس برای بچه‌ات کتاب بخوانی. طبق برنامه.  من و دو سه تا از بچه‌ها شروع کردیم به دیدن پروانه‌ها و اسباب بازیهای مختلف داخل کلاس. که به سرعت یکی از بچه‌ها از معلم تذکر گرفت! معلم مستقیما به من تذکر نداد اما احتمالاً گزارش تخلف من به مقام بالاتر می‌رسد. یک متخلف که به جای کتاب خواندن در وسایل کلاس فضولی می‌کند و چند بچه را هم با خودش همراه می‌کند!  از زمانی که کودک بودم شکستن مرزها و خطوط قرمز جامعه برایم جذاب بود. شاید این نقطۀ مشترک بین من و مجرمین و عرفا باشد.  نقطۀ مشترک بین مجرمین و عرفا این است که هر دو برنامه‌ریزی های جامعه را زیر پا میگذارند.  داستان من با کار هم از همینجا نشأت می‌گیرد. تقریباً تمام دوستانم می‌گویند تو برای کارمندی زیادی وحشی هستی. احتمالا برای جامعۀ پرچارچوبی مثل کانادا هم زیادی وحشی هستم.  گاهی حتی برای جمع دو سه نفرۀ چارچوب زدۀ دوستانم هم زیادی وحشی هستم.  ذه