پست‌ها

نمایش پست‌ها از ژوئن, ۲۰۰۷

به دنبال آرامش

یک بار پیر مردی پسری را دید که دنبال روستایی بنام سبزآسمان بود پیر مرد گفت چنین روستایی وجود ندارد پسر گفت دوست دارم دنبال چنین روستایی بگردم پیرمرد گفت پس بگرد شاید پیدا شود یک بار مردی گفت شخصی مهربان و بزرگ و دانا و توانا از آسمان ها با من حرف می زند گروهی گفتند چه خوب ما چنین چیزی را دوست داریم چه آرامش بخش و اوبه حرف ها یش ادامه داد

بازی مافیا

در واقع این بازی نوعی تمرین نقش بازی کردن تو جمعه که البته میتونه به ازبین رفتن اعتماد و دوستی منجر بشه و شخصیت آدمها توی این بازی کمی نشون داده میشه استدلال و توانایی متقاعد کردن و تاثیر گذاشتن روی رای دیگران توی این بازی نقش مهمی داره این بازی رو چند نفر میتونند انجام بدند بازی اینطوریه که هرکس یه نقش می گیره خدا مسئولیت خدا مدیریت بازی و نظاره بر بازیه و انجام رای گیری و گردش شب و روز دزدها معمولا تعداد دزدها کمتر از پلیسها ست اونها سعی می کنند پلیس ها رو گمرا ه کنند و همه اونها رو به کشتن بدند و خودشون زنده بمونند پلیس ها وظیفه پلیس ها پیدا کردن دزدها و کشتن اونها با رای گیری عمومیه رئیس پلیس هر شب میتونه مخفیانه از خدا در مورد یک دزد سوال کنه ومرده ها که حق هیچ صحبت یا اشاره ای رو بعد از مردن ندارند گردش بازی بعد از تعیین خدا بقیه نقش ها مخفیانه توسط کارت تعیین میشه با دستور خدا شب میشه و همه باید چشم هاشونو ببندند با دستورخدا دزدها چشماشونو باز کرده همو می شناسند با دستور خدا رییس پلیس چشماشو باز کرده و دزد بودن رو در مورد یک نفر می پرسه و خدا با اشاره بهش جواب م

بالاخره بازگشت

الان توی فرودگاه منتظر حرکت به سمت ایران هستم از امریکا به ایران از پیشرفت های مادی به دنیاهای معنوی از رفاه به فقر از آزادی به گیر های زیادی از دختر های چاق سفید نیمه برهنه به دختر های زجر کشیده ی زیر حجاب الان بغض دارم میخوام گریه کنم اما گریه کاری نمی کنه فهمیدم که دنیا خیلی ناعادلانست فهمیدم الان که دارم می نویسم اشک هام جاریه و هر لحظه ممکنه کسی تو فرودگاه ببینه من می فهمم که دنیا ناعادلانست دنیا به نفع قوی هاست اما چه میشه کرد؟ شاید بهتر باشه من هم خودم رو بندازم توی پولدارها و شریک اونها شم اما فهمیدم که آدم احساسی هستم برخلاف ظاهرم احساساتیم من با احساسم زندگی می کنم با احساسم می فهمم دو روز توی راه خواهم بود دو روز بایدانگیزه ای برای تلاش داشته باشم انگیزه من احساسمه عقل چیز زیا دی به من نمیگه جوامع با هم فرق دارند هر کدوم راه خودشون رو انتخاب می کنند من هم متعلق به هیچ جامعه ای نیستم من کسانی رو دوست دارم این تنها ثروت منه تو دنیا چه بهتر که آدم دل به انسانی ببنده وگر نه باید دل به در و دیوار و آهن بست من برمی گردم و می دونم که به کشوری می رم که تا مدتی نه چندان طولا