بالاخره بازگشت




الان توی فرودگاه منتظر حرکت به سمت ایران هستم
از امریکا به ایران
از پیشرفت های مادی به دنیاهای معنوی
از رفاه به فقر
از آزادی به گیر های زیادی
از دختر های چاق سفید نیمه برهنه به دختر های زجر کشیده ی زیر حجاب
الان بغض دارم
میخوام گریه کنم
اما گریه کاری نمی کنه
فهمیدم که دنیا خیلی ناعادلانست
فهمیدم
الان که دارم می نویسم اشک هام جاریه و هر لحظه ممکنه کسی تو فرودگاه ببینه
من می فهمم که دنیا ناعادلانست
دنیا به نفع قوی هاست
اما چه میشه کرد؟
شاید بهتر باشه من هم خودم رو بندازم توی پولدارها و شریک اونها شم
اما فهمیدم که آدم احساسی هستم
برخلاف ظاهرم احساساتیم
من با احساسم زندگی می کنم
با احساسم می فهمم

دو روز توی راه خواهم بود
دو روز بایدانگیزه ای برای تلاش داشته باشم
انگیزه من احساسمه
عقل چیز زیا دی به من نمیگه
جوامع با هم فرق دارند
هر کدوم راه خودشون رو انتخاب می کنند
من هم متعلق به هیچ جامعه ای نیستم
من کسانی رو دوست دارم
این تنها ثروت منه
تو دنیا چه بهتر که آدم دل به انسانی ببنده
وگر نه باید دل به در و دیوار و آهن بست

من برمی گردم

و می دونم که به کشوری می رم که تا مدتی نه چندان طولانی قبل افراد زیادی توسط هم وطنانشون به دار آویخته میشند یا بی دلیل کشته می شدند و عکس مردشون رو با افتخار همه جا چاپ می کردند
به کشوری می رم که نفرت کاری می کنه که جنازه سوخته ی هنر پیشه اون رو سردست می برند
به کشوری می رم که دار زدن در ملا عام یه نوع تفریحه برای عوام
به کشوری میرم که تا چند سال پیش گروهی گروه دیگرو شکنجه می کردند هنوز هم می کنند
به کشوری می رم که بوی فتنه هر روز از همه جا میاد
به کشوری می رم که تا چند سال پیش گروهی همشهریانشون رو توی خیابون به رگبار می بستند
به کشوری می رم که هر روز خطر حمله هوایی یا انفجار اتمی تهدیدمون میکنه
به کشوری می رم که توی اون رد شدن از خیابون بازی با مرگه
به کشوری می رم که جاده هاش پر از لحظه های مرگباره
به کشوری میر م که پنج ریشتر زلزله یک شهر رو روی سرما خراب میکنه
به کشوری می رم که میدونم خودم مسوول امنیت خودم هستم
به کشوری میرم که فیلم انداختن خودت روی نارنجک پرفروشترین فیلم میشه
به کشوری می رم که درآغوش گر فتن کسی که دوستش داری زندانی داره
به منطقه ای از دنیا میرم که زن ها رو برای آمدن به مدرسه سر بریده اند
به منطقه ای می رم که از دار زدن رهبرشون خوشحال می شند
به منطقه ای می رم که توی اون به شیمیایی کردن یک شهر افتخار می کنند
به منطقه ای می رم فیلم سربریدن آدمها توی بازارهای اون پیدا میشه
با این وجود می رم چون اونجا به دنیا اومدم بزرگ شدم
من با این آدمها ی پولدار مرفه چی می تونم بگم

اما احساسم با من می مونه
من احساس رو می فهمم
میتونم با احساسم زندگی کنم

اینجا قشنگه اما این قشنگی چه حسی به من میده
طمع
تنهایی
الان می فهمم که ما ایرانی ها انسانهایی عمیق هستیم
ما درونهایی عمیق داریم
ما احساس داریم

ما عشق سرمون میشه
ما از نظر مادی هم پیشرفته می شیم
ما گاهی همو می کشیم
اما این نقاط سیاه تاریخ ماست
اینها از نظر سیستمهای اجتماعی قوی ترند یا ما؟
جواب این سوال و نمی دونم
بی شک اسلام یکی از پیشرفته ترین سیستم های انسانیه

سربازهای امریکایی رو می بینم که قدم می زنند
وقتی حس نفرت میخواد در من به وجود بیاد می فهمم که اونها هم بازیچه اند
امروز حمید می گفت اکثر آدمها کپی هستند
اما من تا جایی که بتونم کپی نمی کنم
زندگی مال منه
و من برای خودم تصمیم می گیرم
من ایده آل گرا هستم
اما این روش زندگی منه
حداقل کاری که می تونم انجام بدم اینه که برای خودم تصمیم بگیرم
برای خودم زندگیمو بسازم
من یک زندگی بیشتر ندارم
و اون وقت مال منه
نه مال کس دیگه

اگه کپی بشم ارزشی نداره
زندگی فقط ظاهر نیست
فقط خوردن و رفاه نیست
در مرحله بعد حس های ماست که ارزش زندگی ما رو تعیین می کنه

من دارم برمی گردم ایران
دارم برمی گردم به جایی که هر لحظه خطر جنگ هست
زلزله هست
دیگران ممکنه جونمو تهدید کنن
اما شاید حس بهتر ی داشته باشم
چون می تونم حرف بزنم
میتونم از حس های عمیق خودم بگم
میتونم عاشق بشم
میتونم عشق بورزم

اینجا زندگی من سطحی میمونه
در حد خرید و خوردن و کار کردن میمونه

نظرات

برای تجربه‌ی کل نانوشته ها؛ لطفا فهرست موضوعی و زمانی بالای صفحه را ببینید!

کارما برای خودم و برای تارا!

خودکشی!

کونِ کار -۶- آیا معنویت جدی است؟

شُکرگذاری در لحظه!

عدالت - عدالتِ لحظه

چرا می‌نویسم؟ چون هستم؟

مکالمات من و تارا

زندگی در جنگل

توجه به خود، اتصال با خدا

تنهایی و آرامش جاده