پست‌ها

نمایش پست‌ها از دسامبر, ۲۰۲۱

بی نام بی دل بی نشان

زمان خواندن 2 دقیقه *** بی نام بی دل بی نشان می نویسی و بعد نگران قضاوت دیگران می‌مانی. عدد خوانندگان را می‌شماری. می‌ترسی غریبه‌ای بخواند و قضاوت کند. هنوز خالص نیستی. خودت را هم قضاوت می‌کنی. هنوز در بند سیم و زری. «بند بگسل آزاد باش» می‌خوانی. ولی از حرف تا عمل فرسنگ‌ها ست.  خودت را نوشته هایت را همین درگیری ‌ها را قضاوت میکنی. چرخه‌ی بینهایت قضاوت.  قضاوت ِ قضاوت.  می‌دانی «آینه‌ات غماز نیست.» می‌مانی.  هر روز می‌مانی. در انتظار یک الهام. در انتظار جمله‌ی بعدی. می‌مانی در دوراهی‌ها. در چند راهی‌ها.  نمی‌دانی این را برای خودت نگاه داری. یا روی دیوار شهر بگذاری.  خالص که باشی مطمئنی. دوراهی‌ها محو می‌شوند. سوال‌ها تبدیل به یقین. شک ها نابود.  در شهوت می‌مانی. در حرص و آز. در aversion در craving.  در دیگران غرق می‌شوی. درگیر می‌شوی. می‌خواهی کمک کنی اما یادت می‌رود باید خودخواه باشی. باید خودت را نجات بدهی. هر وقت نجات یافتی آنگاه کراماتی پیدا میکنی. هروقت نجات یافتی انرژی ات. بودنت. وجودت می‌شود کمک. لازم نیست کاری بکنی.  «تو خود حجاب خود» می‌شوی. مولانا را طلب می‌کنی. اشعارش ر

قلم شیشه‌ای

زمان خواندن 3 دقیقه *** قلم شیشه‌ای گاهی گیج هستم. نمیدانم کجای زندگی ایستاده‌ام. خبری از آن حس های ناب نیست. نه خوبم. نه بد. نه ناراحتم نه خوشحال. مثل الان. گاهی یک موسیقی ملایم میگذارم. موسیقی گاهی بالایم می‌برد. گاهی نه. مثل الان. فقط نوازشی ملایم برای روح.  اما یک لحظه بازمیگردم به بدنم. به این ترکیبی که سوارش هستم. بازمیگردم به نفس ها. ساده و تکراری. بازمیگردم به بدنم. حسی این‌طرف. خارشی آن طرف. ساده و تکراری. دردی در جسم. دردی در روح. بازمیگردم به نفسهایم. ساده و تکراری. اما امیدوار کننده. مابین تمام این گیجی‌ها امیدوارم. امیدوار به آن منبع انرژی. همان منبعی که در بدنم می‌دمد. دم بازدم. پر و خالی. امیدوارم به او. منبع زندگی.  نگاه میکنم ترسهایم را. فراز و نشیب احساسات. می‌نشینم با دوستی. با برادری. با کودکی یا بزرگسالی. با غریبه‌ای یا یک آشنا. حس میکنم آدم‌ها را. این تنهایان. دوستی می‌گفت ما همچون کوه هاییم. باهمان و تنهایان. بازمیگردم به نفسهایم. امیدوارم به ایجاد کننده ‌ی آنها. همانی که در وهم نگنجد. در اوهام ذهن. در طوفانهای احساس. امیدوارم شاید نفس بعدی نسیمی داشته باشد

سفر کوه زندگی اشک موسیقی

زمان خواندن 3 دقیقه *** سفر کوه زندگی اشک موسیقی جمعه ٢۶ آذر ١۴٠٠ ١٧ دسامبر ٢٠٢١ حساب روزها از دستم در می‌رفت تا وقتی که چند روزی مانده بود به آمدن دختر و همسرم. بالاخره امروز شاید دخترم را در آغوش بگیرم. تنها چیزی که ارزش دارد روزها را برایش بشمارم.  در سفر دوباره سفر کردم. به دشتها. به کوهها. فهمیدم زندگی از برخورد ابر با کوه شروع می‌شود. ابر که با کوه برخورد می‌کند تبدیل به آب می‌شود. از لابلای دره‌ها مسیرش را از میان خاکها می پیماید. طعم خاک آن کوه را به خود می‌گیرد. بعد از چاهی یا چشمه‌ای یا رودی یا قناتی بیرون می‌زند. بعد درختی یا گیاهی می‌روید. بعد انسان‌ها می رویند. همچون گیاهان می رویند می بالند و بعد خشک و خمود آماده ی برگشتن به همان خاک می‌شوند. زندگی از کوه شروع می‌شود. دیگر کوه آن توده‌ی عظیم خاک نیست. کوهها منشاء زندگی اند. حداقل این زندگی خاکی!  هرچه کوهها بزرگتر آبها خروشان تر و شهرها بزرگتر می‌شود. ابرها میگریند وقتی به عظمت کوه برخورد می‌کنند. از گریه‌شان ما می‌روییم. اما زندگی. همان رود جاری. همان خارهای بیایان. همان گوسفندان. همان شترها. همان تک درخت. همان کبک

برای تارا -١

زمان خواندن 3 دقیقه *** برای تارا -١ دوم دسامبر ٢٠٢١ بجستان تارای عزیزم الان که درحال نوشتن این متن هستم دقیقا سه سال و ١۵٣ روز از یکشنبه اول جولای ٢٠١٨ می‌گذرد. روزی که پزشک مادرت تصمیم گرفت کیسه‌ی آب تو را پاره کند و تو را وارد این دنیا بکند. تو در میان اشک و لبخند و ناله های من و مادرت چشم به این جهان گشودی. من صورتت را دیدم. تپل و زیبا. شاید حتی برای به دنیا آوردن تو عجله کردیم. ما نسل عجولی هستیم. مادرت خونریزی کرد و ما نگران سلامت تو بودیم. اما تو سعی کن هیچگاه عجله نکنی. آرام زندگی را مزه مزه کن. آرام بخوان. آرام راه برو. آرام آگاه باش. روزهای زندگی ات را بشمار. زندگی تو با ارزش تر از آن است که با سال شمرده شود.  شاید حتی من برای نوشتن اینها عجله کرده باشم. الان نیمی از کره‌ی زمین از تو دور هستم. در سرزمین اجدادی من و تو. شاید همین متن ها انگیزه‌ای باشد برای اینکه زبان اجدادی ات را خوب یاد بگیری. زبان فارسی. زبان پدر و مادرت. زبان باستانی. زبان مولانا، سعدی و حافظ. زبان خیام. زبان بزرگانی که شناختنشان را به تو توصیه می‌کنم. البته زبان فقط یک نشانه است. امیدوارم روزی فضای خ