پست‌ها

نمایش پست‌هایی با برچسب ادبیات فارسی

جرقۀ خشم و شهوت

جرقۀ خشم و شهوت *** امروز در حال گوش دادن به صدای سخن عشق بودم که جرقه ای آمد. گوینده گفت هر چیزی که از میخواهیم در واقع شهوت است و هر چیزی که از خودمان نمیخواهیم و در واقع از خودمان دور میکنیم در واقع خشم است.  دوگانه ای به نام خشم و شهوت. جرقه آنجایی بود که دقیقا عین همین دوگانه در ویپاسانا هست. ده روز تمرین میکنیم که بین این دوگانه بمانیم. در مراقبه ی ویپاسانا دو مفهموم وجود دارد. Craving و Aversion. یعنی چیزهایی که میخواهیم و چیزهایی که نمیخواهیم.  یعنی چیزهایی که تمایل داریم به سمتش برویم و چیزهایی که تمایل داریم از آنها فرار کنیم.  در لغت شناسی اقتصادی هم همین دوگانه وجود دارد. آنجا تحت عنوان Fear و Greed که میشود ترس و آز. ترس چیزی است که از آن فرار میکنیم و آز چیزی که به سمت آن میرویم. و تقریبا این دو پایه ی علم اقتصاد و تجارت است.  اولین بار است که ارتباطی بین آموزه های سعدی در عرفان اسلامی و بودا پیدا میکنم. بودا دقیقا میگفت از خشم و شهوت رها شوید تا از رنج رها شوید.  سعدی هم دقیقا گفت از خشم و شهوت به درآی تا پرواز کنی. وجه مشترک تمام ادیان را اگر پید...

تارا در رودخانه

زمان خواندن 4 دقیقه ***   تارا در رودخانه *** بارها به دوستان نزدیکم و مادر تارا گفته ام که تارا در رودخانه رها شده. من هم از بیرون نگاه می‌کنم ولی حس می‌کنم قدرت نجات دادنش را ندارم. خودم را ناتوان از نجات دادن تارا می‌بینم.  کدام رودخانه را میگویم؟ رودخانۀ ذهنِ جمعی جامعه!  رودخانه‌ای که بیشتر مردم در آن افتاده‌اند و دارند دست و پا می‌زنند بدون این که حتی خودشان بدانند.  در داستان های کهن اسلامی آمده که مادر موسی وقتی او نوزاد بود از ترسِ سیستم جامعه، او را به رودخانه انداخت. سرنوشت اینطور رقم خود که همسر فرعون او را از آب گرفت و داستان های بعدی.  این داستان ها بیشتر تمثیلی هستند. درست مثل داستان های مثنوی مولانا چند لایه و عمیق هستند. سطح برای کودکان است ولی عمق های زیادی دارد که آدم به مرور می‌فهمد.  اما داستان رودخانه چیست؟  رودخانه همان ماتریکس است. همان زندان جمعیِ ذهنی بشر.  همان شرطی شدگی های ذهن.  اما تا وقتی خودت، ذهن را ندیده باشی یعنی تو خودت هم در رودخانه ای. اصلا از وجود رودخانه خبر نداری. چون رودخانه را از بیرون ندیده‌ای...

دردِ خودپرستی

زمان خواندن 3 دقیقه ***   دردِ خودپرستی *** مولانا در غزل ١١٨۵ می‌گوید چو نحن اقرَبَم معلوم آمد دگر خود را بنٓپرستم من امروز حافظ هم در غزل ۴٣۵ می‌گوید با مدّعی مگویید اسرار عشق و مستی تا بی‌خبر بمیرد در درد خودپرستی هر دو از از رهایی از یک خودپرستی ای می‌گویند.  اما حلاج می‌گوید، انالحق! یعنی من حق هستم. یا من خدا هستم! این روزها هم از خوددوستی یا سلف لاو Self love صحبت می‌شود.  انگار دو «خود» در اینجا هست.  یک «خود» را اگر بپرستی سراسر رنج و بدبختی برایت می‌آورد.  یک «خود» دیگر هم هست که سراسر عشق است.  اکهارت در خاطرۀ عمیق روشن شدگی اش از دو «خود» صحبت می‌کند. از شبی که تحمل «خود»ش را نداشته و به فکر «خود»کشی می‌افتد. نهایتاً با دیدن این دو «خود» و رها کردن یکی از آنها به روشن شدگی می‌رسد. درست مثل داستان مرد احول مثنوی معنوی مولانا که شیشه را شکست.  حالا با هم ببینیم این دو «خود» چیست؟ کدام خود را باید بکُشیم؟ کدام خود را باید پیدا کنیم؟  (لینک به نوشتۀ خودکشی) https://www.unwritable.net/search?q=خودکشی&m=1 اگرچه داستان پیچیده و فلسف...