پست‌ها

نمایش پست‌هایی با برچسب تارا

تارا در رودخانه

زمان خواندن 4 دقیقه ***   تارا در رودخانه *** بارها به دوستان نزدیکم و مادر تارا گفته ام که تارا در رودخانه رها شده. من هم از بیرون نگاه می‌کنم ولی حس می‌کنم قدرت نجات دادنش را ندارم. خودم را ناتوان از نجات دادن تارا می‌بینم.  کدام رودخانه را میگویم؟ رودخانۀ ذهنِ جمعی جامعه!  رودخانه‌ای که بیشتر مردم در آن افتاده‌اند و دارند دست و پا می‌زنند بدون این که حتی خودشان بدانند.  در داستان های کهن اسلامی آمده که مادر موسی وقتی او نوزاد بود از ترسِ سیستم جامعه، او را به رودخانه انداخت. سرنوشت اینطور رقم خود که همسر فرعون او را از آب گرفت و داستان های بعدی.  این داستان ها بیشتر تمثیلی هستند. درست مثل داستان های مثنوی مولانا چند لایه و عمیق هستند. سطح برای کودکان است ولی عمق های زیادی دارد که آدم به مرور می‌فهمد.  اما داستان رودخانه چیست؟  رودخانه همان ماتریکس است. همان زندان جمعیِ ذهنی بشر.  همان شرطی شدگی های ذهن.  اما تا وقتی خودت، ذهن را ندیده باشی یعنی تو خودت هم در رودخانه ای. اصلا از وجود رودخانه خبر نداری. چون رودخانه را از بیرون ندیده‌ای...

فیلم معنویِ Inside out

تصویر
زمان خواندن 3 دقیقه *** فیلم معنویِ Inside out *** یکی دو روز پیش فیلم Inside out 2 رو در مدرسۀ دخترم تارا، برای والدین و بچه‌ها پخش کردند و من هم به همراه بقیه، کل فیلم رو دیدم.  ترجمۀ عنوان فیلم شاید بشود «نگاه به درون» یا «درون بیرون».  این فیلم، داستانِ درونیات یک کودک هست که هر کدام از احساسات درونی او را یک شخصیت نمایندگی می‌کند. مثلاً شادی، ترس، اضطراب، خجالت، غم و غیره.  اما چرا این فیلم کارتونی، یک فیلم معنوی است؟  معنویت، بودن در یک دستگاه فکری دینی یا اعتقاد به یک ایدئولوژی نیست.  جوهر و ریشۀ معنویت، نگاه به درون است.  ( معنویت چیست ؟ ) https://www.unwritable.net/search?q=معنویت&m=1 و این فیلم به سادگی و با زبان کودکانه، درونیاتِ روان ما انسانها را نشان می‌دهد.  فیلم در جایی به انبار حافظه ما سر می‌زند و به زیبایی نحوۀ تشکیل ایگو را با توجه به حافظه و خاطرات، به تصویر می‌کشد.  در جای دیگری، این فیلم به موضوع «من» یا Self می‌پردازد. و اینکه هر خاطره و هر عمل ما می‌تواند روی شخصیت ما سریعاً تاثیر بگذارد. مثلاً یک دروغ یا حس کافی...

برای تارا- آینده!

زمان خواندن 2 دقیقه ***   برای تارا- آینده! *** امروز برای آیندۀ تارا دخترم، حرف زدم. در مورد گذشتۀ خودم گفتم. گفتم کارمای گذشتۀ من این بوده که در شش سالگی پدرم از این دنیا برود پیش خدا! همان طور که در شش سالگی به من می‌گفتند.  در جلسه گفتم نمیدانم آیا کارمای تارا چیست. آیندۀ تارا چیست. آیا بودن پدر در کارمای تارا هست یا نیست.  نمی‌دانم. آینده را نمیدانم! به طور جالبی، امروز تارا قبل از رفتن به رستوران ایرانی گفت می‌خواهم آینده را پیش بینی کنم. پیش بینی کرد که در رستوران حسابی فان خواهد داشت و غذا را هم خیلی دوست خواهد داشت.  اتفاقا هر دو پیش بینی اش درست در آمد. رستوران خلوت و بزرگ و پر از تزئینات هالووین بود و غذا هم خورش قرمه سبزی ایرانی.  خلاصه قبل از این که غذا برسد نیم ساعتی با تارا نشسته بودیم و من سعی کردم حالا که برای اولین بار مفهوم آینده به ذهن تارا آمده با او صحبت کنم!  گفتم تارا! ببین! آینده وجود ندارد.  آینده فقط یک فکر است.  بعد شروع کردیم به غذا خوردنِ الکی از روی میز خالی!  گفتم ببین، الان غذا روی میز نیست و من دارم الک...