پست‌ها

نمایش پست‌هایی با برچسب خانواده؛ ازدواج

ترس از تنهایی و مرگ

  ترس از تنهایی و مرگ *** خواب دیدم در حال صحبت با ایلان ماسک هستم ولی به خاطر انتظار چند نفر از اعضای نزدیک خانواده، مجبورم این مکالمه مهم را سریع ترک کنم. خلاصه اش این بود که توسط جامعه دارم به عجله کشیده می‌شوم و از موضوعی بسیار مهم باز می‌مانم.  حدود ساعت ٢:٣٠ صبح بیدار می‌شوم و دوستی این سوال را برایم فرستاده، «از مردن نمیترسی؟ ازینکه بدون یار (زن) بمیری، و موقع مرگ حسرت داشته باشی که چرا؟» مرگ و ترس و تنهایی.  https://www.unwritable.net/search/label/مرگ?m=1 https://www.unwritable.net/search/label/ترس?m=1 https://www.unwritable.net/search/label/تنهایی?m=1 سه موضوعی که قبلاً در مورد آنها نوشته بودم. مرگ ١۶٩ نوشته، ترس ۶۶ نوشته و تنهایی ۴٠ نوشتۀ مرتبط دارد. سوال در خودش، آینده و بالطبع ذهن را هم دارد.  آینده72 ذهن272 آینده ٧٢ نوشته و ذهن هم بالاترین تعداد، یعنی ٢٧٢ نوشته.  سوال در مورد روابط و یار و ازدواج و خانواده هم هست. این هم ٨۴ نوشته.  خانواده؛ ازدواج84 اینجا هدفم دادن آمار نیست، پس دوباره با هم ببینیم این ها چیستند.  ترس ، تنهایی و حسرت، احسا...

برای تارا- آینده!

زمان خواندن 2 دقیقه ***   برای تارا- آینده! *** امروز برای آیندۀ تارا دخترم، حرف زدم. در مورد گذشتۀ خودم گفتم. گفتم کارمای گذشتۀ من این بوده که در شش سالگی پدرم از این دنیا برود پیش خدا! همان طور که در شش سالگی به من می‌گفتند.  در جلسه گفتم نمیدانم آیا کارمای تارا چیست. آیندۀ تارا چیست. آیا بودن پدر در کارمای تارا هست یا نیست.  نمی‌دانم. آینده را نمیدانم! به طور جالبی، امروز تارا قبل از رفتن به رستوران ایرانی گفت می‌خواهم آینده را پیش بینی کنم. پیش بینی کرد که در رستوران حسابی فان خواهد داشت و غذا را هم خیلی دوست خواهد داشت.  اتفاقا هر دو پیش بینی اش درست در آمد. رستوران خلوت و بزرگ و پر از تزئینات هالووین بود و غذا هم خورش قرمه سبزی ایرانی.  خلاصه قبل از این که غذا برسد نیم ساعتی با تارا نشسته بودیم و من سعی کردم حالا که برای اولین بار مفهوم آینده به ذهن تارا آمده با او صحبت کنم!  گفتم تارا! ببین! آینده وجود ندارد.  آینده فقط یک فکر است.  بعد شروع کردیم به غذا خوردنِ الکی از روی میز خالی!  گفتم ببین، الان غذا روی میز نیست و من دارم الک...

زغال و میخ!

تصویر
زمان خواندن 4 دقیقه ***   زغال و میخ! *** ساعت سه صبح، منزل یکی از دوستان خانوادگی، به خاطر خوردن حداقل چهار پنج لیوان چای خوابم نمی‌برد.  دو سه ساعتی هست که خواب سبکی را تجربه می‌کنم و بیدار می‌شوم. اما داستان زغال و میخ چیست؟  شب منزل یکی از دوستان قدیمی فامیل بودیم. دوست دیگری ادای چنت «آوم» دیروز من را در می‌آورد و چند نفری به همراه همدیگر می‌خندیم. آن یکی من را با مرتاض های هندی مقایسه می‌کند و به شوخی می‌گوید زغال و منقل هست. یعنی اگر می‌خواهی مثل مرتاض ها روی میخ بخوابی و روی زغال راه بروی می‌توانی. من هم می‌خندم و می‌رویم سراغ داستان بعدی!  اما داستان خیلی عمیق تر از یک شوخی قبل از شام است!  دوستی از فامیل بعد از سالها، یکی دو روز میهمان من شد. بعد از دیدار اولیه و سلام و بغل کردن مرسوم ایرانی به گفتگو و خنده می‌پردازیم. کم کم اما تفاوت های بزرگی آشکار می‌شود.  ما هر دو انسانیم و شبیه هم. ولی سالها زندگی معمولی و زندگی یوگایی تفاوتهای عمیقی ایجاد کرده که فقط در مواجهه و مقایسه‌ی حضوری معلوم می‌شود.  از نظر او من عجیب و غریبم. و از نظر من ...