پست‌ها

نمایش پست‌هایی با برچسب غیر قابل کتِگرایز شدن!

تخیلی برای دنیا

  تخیلی برای دنیا *** از کودکی تخیلی داشتم که حالا دوباره می‌خواهم به آن بپردازم.  تخیل من از اینجا شروع شد که رقابت بین آدم‌ها را مسخره و بی مورد می‌دیدم. مثلاً می‌دیدم که گروهی در آمریکا هواپیما می‌سازند و گروه دیگری دوباره مثلاً در روسیه یا چین از ابتدا هواپیما می‌سازند.  برایم مسخره بود که چرا این همه وقت و انرژی مجدد صرف می‌شود برای رسیدن به همان هدف مشترک.  حالا می‌خواهم کمی این را پر و بال بدهم.  ببینید اگر انسانها به درجه ای از رشد برسند که اکثرشان هویت جهانی پیدا کنند این امکانپذیر است.  علت اصلی رقابت ها هویت جداست.  مثلاً هویت آمریکایی و چینی. این دو هویت جدا با هم رقابت و تقریباً جنگ دارند. در صورتیکه می‌شود یک چینی و یک آمریکایی هر دو متعلق به یک گروه باشند.  گروه انسانهای روی زمین!  در این حالت نه تنها جنگ و رقابت نمی‌کنند بلکه با هم همکاری می‌کنند برای زندگی بهتر.  تفاوت های فرهنگی تبدیل به مزیت و گوناگونی می‌شود و باعث جدایی نمی‌شود.  در این حالت هویت تک تک انسانها هویتی جهانی است. همه برای بهبود زندگی در زمین همکاری...

براچی میری اینستاگرام؟

  براچی میری اینستاگرام؟ *** در حال شکایت از خودنماییِ زنان زیبا در اینستاگرام بودم که دوستم گفت: برا چی میری اینستاگرام؟  این سوال در ذهنم تکرار شد. این سوال در ذهنم بزرگ شد.  جواب خلاصه اش این بود. برای نوشتن و گفتن از نانوشتنی!  اما سوال بزرگتر اینه!  برای چی می‌نویسی؟ یا به قول اون دوست دیگر، برای اثبات خودت مینویسی؟ یا به قول آن یکی دوست، دنبال فالوئری؟! می‌دانم عطشی هست برای دیدن، عطشی هم هست برای دیده شدن .  https://www.unwritable.net/2024/11/blog-post.html حتماً من هم مقداری عطش دیدن و دیده شدن دارم. انکارش نمی‌کنم. به آن آگاه می‌مانم.  احتمالا مقداری برای اثبات خودم، مقداری برای عطش دیدن و مقداری هم برای عطش دیده شدن.  اما یک دلیل دیگر هم هست!  مرگ!  مرگ اجتناب ناپذیر است.  پس یک حس اضطرار هم هست برای اینکه قبل از مرگ، قصه را بگویم.  قصۀ عشق را بگویم و بروم.  البته قصۀ عشق نیازی به تکرار من ندارد. قبلاً احمد غزالی و مولانا و حافظ و سعدی و هزاران تن دیگر همین قصه را گفته اند.  قصۀ عشق، نیازی به تکرار من ندارد!...

من هستم، پس خدا هست!

زمان خواندن 2 دقیقه ***   من هستم، پس خدا هست! *** من بیست و یک سال تمام آتئیست یا آگنوستیک بودم.  دیروز دوباره دوستی از من پرسید: «مطمئن هستی که توهم نداری؟» گفتم من مطمئن هستم که وجود دارم.  گفتم مطمئن هستم که بدون ذهن هم وجود دارم.  پس چیزی فرای ذهن هست.  قبلاً یک فیلسوفی گفت «من می‌اندیشم پس هستم» او مطمئن بود که فکر می‌کند. او این فکر را خودش می‌دانست.  حالا با هم این جمله را بشناسیم. «من هستم پس خدا هست» اما من کیستم که هستم؟  بودنِ خودم را مطمئن هستم. چون همین الان بیدارم و در حال قرار دادن حروف کنار هم هستم.  من هستم چون در حال قراردادن حروف و کلمات با ترتیبی معین در کنار هم هستم.  اما برگردیم عقب تر.  انگشت من چطور حروف را نشانه میرود؟ چون استخوان ها و عضلات در کنار هم چیده شده است.  باز برگردیم عقب تر.  وقتی فقط یک سلول بودم. ٢٣ کروموزم از اسپرم و ٢٣ کروموزوم از تخمک، احتمالا!  کروموزوم ها را یکی کنار هم چیده! درست مثل این کلمات! باز عقب تر برویم!  مولکول های پروتئین تشکیل شده از هیدروژن و اکسیژن و نیت...

شب دیوانگی ها!

زمان خواندن 4 دقیقه *** شب دیوانگی ها! *** مدتهاست که شب ها بیدارم. گاهی دوازده شب بیدار می‌شوم، گاهی دو یا سه یا چهار! اینها فقط یک عدد است ولی آنچه واقعی است دیوانگیِ شبهاست.  شبهای تنهایی،شبهای دیوانگی! شبهایی که کسی در کنارت نیست که نوازشش کنی!  شبهایی که بیدار می‌شوی و حیرانیِ خواب دیدن را ادامه می‌دهی! از خواب شب به خواب ذهن می‌پری!  دوباره خودت را در بدن می‌بینی!  بدنی که به تو حکم می‌کند که برو دستشویی! آب بخور! بشین! بخواب!  بعد چند نوشته از سهیل سرگلزایی می‌خوانی! مقداری موسیقی سنتی!  مقداری شجریان!  آدمهای مختلفی که پشت پنجره به تو دالی می‌کنند!  یکی عکس خانوادگی اش را گذاشته! یکی تار میزند!  یکی سخنرانی می‌کند!  یکی آواز!  یکی لم داده و یکی کت و شلوار پوشیده! زنی قسمتی از زیبایی بدنش را به رخ می‌کشد و مردی عضلاتش را و کسی هم کلماتش را!  مثل من!  ذهنم مدام کلمه بازی می‌کند، مدام آینده بازی می‌کند! میرسی به شعری از سعدی! بگذار تا مقابل روی تو بگذریم دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم شوق است در جدایی و جور است د...