پست‌ها

نمایش پست‌هایی با برچسب مولانا

وصلِ عشق!

تصویر
زمان خواندن 1 دقیقه ***   وصلِ عشق!   *** دو حال بیشتر نداریم.  وصل و فراق.  اتصال و هجران.  ترس و عشق.  نزدیک و دور.  بسط و قبض.  هرگاه چیزی کم داری. هرگاه دوری. هرگاه ترسانی. هرگاه در قبضی. هرگاه در غم هستی.  بدان از خود و خدا دور شدی.  هرگاه شادی. هرگاه آرامی. هرگاه متصلی. هرگاه در عشقی. هرگاه بیخودی.  بدان به خدا نزدیک شدی.  دو‌حال بیش نداریم و این دو هم یکی است.  حتی هجران، حتی دوری، حتی فراق، حتی نه گفتنِ دوست، حتی جور دوست.  تمام اینها هم، لطف است.  عاشق همیشه عاشق می‌ماند. راه برگشتی ندارد. او همواره متصل می‌ماند. از الست متصل بوده و هست و خواهد بود.  عاشق از زمان بیرون است.  عاشق مثل مولانا می‌شود که عاشق هر دو ضد می‌شود.  عاشق همیشه شکر اندر شکر است.  حتی جام زهرِ دوست برایش شیرین است.  مرگ برایش شیرین است. زندگی برایش شیرین است.  عجیب است.  عاشق از نیِ دوست، نیشکر می‌سازد.  از ناله های نی، حکایت ها می‌سازد.  از باران اشک، دشتهای سبز می‌سازد.  اگر ...

تارا در رودخانه

زمان خواندن 4 دقیقه ***   تارا در رودخانه *** بارها به دوستان نزدیکم و مادر تارا گفته ام که تارا در رودخانه رها شده. من هم از بیرون نگاه می‌کنم ولی حس می‌کنم قدرت نجات دادنش را ندارم. خودم را ناتوان از نجات دادن تارا می‌بینم.  کدام رودخانه را میگویم؟ رودخانۀ ذهنِ جمعی جامعه!  رودخانه‌ای که بیشتر مردم در آن افتاده‌اند و دارند دست و پا می‌زنند بدون این که حتی خودشان بدانند.  در داستان های کهن اسلامی آمده که مادر موسی وقتی او نوزاد بود از ترسِ سیستم جامعه، او را به رودخانه انداخت. سرنوشت اینطور رقم خود که همسر فرعون او را از آب گرفت و داستان های بعدی.  این داستان ها بیشتر تمثیلی هستند. درست مثل داستان های مثنوی مولانا چند لایه و عمیق هستند. سطح برای کودکان است ولی عمق های زیادی دارد که آدم به مرور می‌فهمد.  اما داستان رودخانه چیست؟  رودخانه همان ماتریکس است. همان زندان جمعیِ ذهنی بشر.  همان شرطی شدگی های ذهن.  اما تا وقتی خودت، ذهن را ندیده باشی یعنی تو خودت هم در رودخانه ای. اصلا از وجود رودخانه خبر نداری. چون رودخانه را از بیرون ندیده‌ای...

دردِ خودپرستی

زمان خواندن 3 دقیقه ***   دردِ خودپرستی *** مولانا در غزل ١١٨۵ می‌گوید چو نحن اقرَبَم معلوم آمد دگر خود را بنٓپرستم من امروز حافظ هم در غزل ۴٣۵ می‌گوید با مدّعی مگویید اسرار عشق و مستی تا بی‌خبر بمیرد در درد خودپرستی هر دو از از رهایی از یک خودپرستی ای می‌گویند.  اما حلاج می‌گوید، انالحق! یعنی من حق هستم. یا من خدا هستم! این روزها هم از خوددوستی یا سلف لاو Self love صحبت می‌شود.  انگار دو «خود» در اینجا هست.  یک «خود» را اگر بپرستی سراسر رنج و بدبختی برایت می‌آورد.  یک «خود» دیگر هم هست که سراسر عشق است.  اکهارت در خاطرۀ عمیق روشن شدگی اش از دو «خود» صحبت می‌کند. از شبی که تحمل «خود»ش را نداشته و به فکر «خود»کشی می‌افتد. نهایتاً با دیدن این دو «خود» و رها کردن یکی از آنها به روشن شدگی می‌رسد. درست مثل داستان مرد احول مثنوی معنوی مولانا که شیشه را شکست.  حالا با هم ببینیم این دو «خود» چیست؟ کدام خود را باید بکُشیم؟ کدام خود را باید پیدا کنیم؟  (لینک به نوشتۀ خودکشی) https://www.unwritable.net/search?q=خودکشی&m=1 اگرچه داستان پیچیده و فلسف...