پست‌ها

نمایش پست‌هایی با برچسب کودکی

تخیلی برای دنیا

  تخیلی برای دنیا *** از کودکی تخیلی داشتم که حالا دوباره می‌خواهم به آن بپردازم.  تخیل من از اینجا شروع شد که رقابت بین آدم‌ها را مسخره و بی مورد می‌دیدم. مثلاً می‌دیدم که گروهی در آمریکا هواپیما می‌سازند و گروه دیگری دوباره مثلاً در روسیه یا چین از ابتدا هواپیما می‌سازند.  برایم مسخره بود که چرا این همه وقت و انرژی مجدد صرف می‌شود برای رسیدن به همان هدف مشترک.  حالا می‌خواهم کمی این را پر و بال بدهم.  ببینید اگر انسانها به درجه ای از رشد برسند که اکثرشان هویت جهانی پیدا کنند این امکانپذیر است.  علت اصلی رقابت ها هویت جداست.  مثلاً هویت آمریکایی و چینی. این دو هویت جدا با هم رقابت و تقریباً جنگ دارند. در صورتیکه می‌شود یک چینی و یک آمریکایی هر دو متعلق به یک گروه باشند.  گروه انسانهای روی زمین!  در این حالت نه تنها جنگ و رقابت نمی‌کنند بلکه با هم همکاری می‌کنند برای زندگی بهتر.  تفاوت های فرهنگی تبدیل به مزیت و گوناگونی می‌شود و باعث جدایی نمی‌شود.  در این حالت هویت تک تک انسانها هویتی جهانی است. همه برای بهبود زندگی در زمین همکاری...

تنهایی بهای آزادی

زمان خواندن 4 دقیقه ***   تنهایی بهای آزادی *** تنهایی، بهای آزادی است. شاید هم نتیجۀ آزادی. در نوشتۀ آزادی در تنهایی کمی توضیح دادم.  http://www.unwritable.net/2024/07/blog-post_20.html حالا بیشتر توضیح می‌دهم. هدف من اینجا ساختن یک درام نیست. هدف من تجلیل از تنهایی هم نیست. اینجا با مثال توضیح می‌دهم که هر کسی به دنبال آزادی است ناچاراً از تونل تنهایی عبور می‌کند.  مثلاً بودا برای ٨ سال زن و بچه‌اش را ترک کرد. تنهایی را برگزید. اما مثال‌هایی واقعی از زندگی خودم می‌آورم که راحت تر به دل بنشیند.  حدود کلاس دوم یا سوم دبیرستان بودم. دوست پشت سری من صداهایی در می آورد که باعث خنده ما می‌شد. اطرافیان من توانستند طبق برنامه کلاس خنده شان را خفه کنند. من نتوانستم. من نتوانستم یا نخواستم طبق برنامه‌ای که می‌گفت «کلاس جای خندیدن نیست» عمل کنم. معلمی هم که احساس ناامنی داشت و فکر کرد به او میخندم من را از کلاس بیرون کرد. از معدود بارهایی بود که از کلاس بیرون می‌افتادم. خندیدن بر خلاف برنامه ذهنی آدمهای داخل کلاس، مساوی است با بیرون افتادن.  در دوران مدرسه و تقریبا...

چارچوب های جامعه

زمان خواندن 2 دقیقه ***   چارچوب های جامعه *** امروز یک ربع، مراسم خواندن کتاب داشتیم در مدرسۀ دخترم تارا. در یک جامعۀ چارچوب زده، برای هر دقیقه‌ات برنامه‌ریزی می‌شود. مثلاً می‌توانی پانزده دقیقه در کلاس برای بچه‌ات کتاب بخوانی. طبق برنامه.  من و دو سه تا از بچه‌ها شروع کردیم به دیدن پروانه‌ها و اسباب بازیهای مختلف داخل کلاس. که به سرعت یکی از بچه‌ها از معلم تذکر گرفت! معلم مستقیما به من تذکر نداد اما احتمالاً گزارش تخلف من به مقام بالاتر می‌رسد. یک متخلف که به جای کتاب خواندن در وسایل کلاس فضولی می‌کند و چند بچه را هم با خودش همراه می‌کند!  از زمانی که کودک بودم شکستن مرزها و خطوط قرمز جامعه برایم جذاب بود. شاید این نقطۀ مشترک بین من و مجرمین و عرفا باشد.  نقطۀ مشترک بین مجرمین و عرفا این است که هر دو برنامه‌ریزی های جامعه را زیر پا میگذارند.  داستان من با کار هم از همینجا نشأت می‌گیرد. تقریباً تمام دوستانم می‌گویند تو برای کارمندی زیادی وحشی هستی. احتمالا برای جامعۀ پرچارچوبی مثل کانادا هم زیادی وحشی هستم.  گاهی حتی برای جمع دو سه نفرۀ چارچوب زدۀ دو...

اضطراب پیشرفت و عدم تصمیم گیری

زمان خواندن 1 دقیقه ***   اضطراب پیشرفت و عدم تصمیم گیری *** شناخت فکر و حسِ غالب، مهمترین کار هر کسی هست. در واقع کارمای اصلی من هم این دو تاست.  حسی که من اسمش را گذاشتم اضطراب پیشرفت و عدم تصمیم تقریباً از کودکی در من غالب بوده است. هنوز هم هست.  حسی که وقتی می‌نشینم سرو کله اش پیدا می‌شود. حسی که وقتی سفر هستم یا در طبیعت، کمرنگ می‌شود و در شهر پررنگ.  حس اضطرار در تصمیم هم شبیه همین اضطراب پیشرفت است. یعنی نیرویی که به من می‌گوید چرا تصمیم نمیگیری! بجنب! از قافله عقب می‌مانی.  بعد از مراقبه و یوگا فهمیدم    این حس ها بی مورد هستند. سوال این جاست: به کجا می‌خواهی برسی؟  میخواهی به پول برسی؟ به دنیا برسی؟ به لذت برسی؟ به رابطه برسی؟ به آینده برسی؟ به آرامش برسی؟ تمام اینها در لحظه هست.  تو در همین لحظه می‌توانی آرامش را تجربه کنی.  نیازی نیست برای آینده تلاش کنی!  بعد ذهن می‌گوید: پس هیچ کاری نکنم؟! همینطوری بنشینم؟! هیچ چیزی خلق نکنم؟  جواب این است: هر رسیدنی و انجام دادنی هم اول باید از آرامش شروع شود. هر تجلی ای ابت...

رابطهء من با دنیا

زمان خواندن 2 دقیقه ***   رابطهء من با دنیا *** امروز در خواب و بیداری خواستم رابطهء من و دنیا را بدانم. رابطهء خودم با دنیا.  در این خواب و بیداری یعنی در حالت الهامات و در نیمه خوابم چنین درکی برایم پیدا شد.  داشتم به خودم و رابطه‌ای که با دنیا دارم فکر میکردم. حالا امیدوارم بتوانم بنویسمش.  بازگردید به دوران کودکی تان. شما ظاهراً ناگهان به این دنیا پرتاب شده‌اید. تا چشم بازکردید خودتان را در یک بدن یافتید. بدنی که شاید حتی خودتان هم انتخاب نکرده‌اید. رنگ بدن، جنسیت بدن، توانایی های بدن و غیره را ظاهراً خودتان انتخاب نکرده‌اید.  بعد خود به خود بزرگ می‌شوید و در رقابتی ساختهء جامعه افتادید. باید کار می‌کردید و زنده میماندید.  بعد هم می‌میریم احتمالا بدون انتخاب خودمان.  اما داستان چیست؟  یک من وجود دارد.  یک دنیا.  این من در طول دنیا کشیده می‌شود. متولد می‌شود و می‌میرد.  یک دنیا هم هست. ظاهراً در بیرون که ظاهراً خیلی هم دوستانه نیست.  اما این من چیست. و این دنیا چیست.  این من همان خداست. یعنی یک رگه ای از آگاهی....