افکار پراکنده من

این نوشته‌های قدیمی سطح آگاهی من در گذشته را نشان میدهد! لزوماً این ها با آگاهی الان من مورد تایید شاید نباشد. اما نوعی ثبت تاریخی از آگاهی گذشته من اینجاست

‏سه شنبه‏، 2008‏/02‏/12
سفر کویر مرنجاب و تجربیات منحصر به فرد اون در یکی شدن و لمس طبیعت خیلی جالب بود
اختلاف دمای شب و روز و تجربه ی گشت و گذار در روی تپه های ماسه ای کویر تجربه ی منحصر به فردی بود که خیلی دوست دارم ثبتش کنم
فکر کردن به بازی طبیعت و اینکه ما هم قسمتی از این بازی هستیم خیلی برای من لذت بخش و الهام بخشه
اینکه یه روزی ماهم دوباره به همین طبیعت باز می گردیم
و اجزای ما دوباره توی چرخه های طبیعت به جریا ن می افته میتونه تجربه جالبی باشه
دوباره کار و تلاش در شهر شروع شد و نگرانیهای مخصوص اون و تلاش من برای منظم کردن افکارم
چند روزیه دارم به این فکر می کنم که من چه آدمی هستم و از چه کارهایی لذت می برم
این به من توی تصمیم گیریهام خیلی کمک می کنه
یه فکری جدیدا اومده توی جهان بینیم که به مفهوم زندگی نه به عنوان یک چیز لذت بخش بلکه به یک بستری برای تلاش بدست آوردن و بخشیدن و عشق ورزیدن نگاه می کنم
و این مساله در داشتن خانواده و بخشیدن به اونها از آنچه داریم تجلی پیدا می کنه
یعنی همون جریانی که طبیعت و بسیاری از موجودات هم سنخ ما آدمها اون رو انجام می دهند

‏شنبه‏، 2008‏/02‏/09
خیلی موقع ها منطق جواب نمیده
داشتم فکر می کردم که منطق در طبیعت و در تاریخ خیلی سابقه نداره و چیزیه که جدیدا و در قرون اخیر کشف شده
درواقع طبیعت اونقدر پیچیده است که منطق به طور کامل نمی تونه اون رو توضیح بده
طبیعت کار خودشو انجام میده توی این چند هزار سال گذشته آدمها شروع کردن به فکر کردن در مورد معنی زندگی که به اومدن دینها انجامید اما بدون اون هم طبیعت کار خودش رو انجام میده
یعنی بازی کربن و هیدروژن کار اصلیه و مساله اصلیه بقیه فکر ها و حرف ها و دین ها دیگه سرگرمیه
این طبیعت یک سری اصول داره که قطعیه و ردخور نداره و میشه روی اونها برنامه ریزی و حساب کرد
یکیش بحث مرگ و زندگیه
یا مساله تکامل
یا قوانین فیزیک و شیمی
یا قوانین سلولها و بیوشیمی
حالا این که جایگاه احساس توی طبیعت چیه باید بگم که در واقع طبیعت برای پیش بردن اهدافش از احساس استفاده می کنه یعنی اونها فقط وسیله هستند
مثلا برای بقا حس های ترس و برای تولید مثل حس های عشق رو به جریا ن میندازه
در واقع اونهایی که بیشتر به حس خودشون عمل می کنند بیشتر به طبیعت نزدیکند
البته نمیدونم نتیجه ی اینطوری فکر کردن چی میشه شاید آدم بی خیال میشه یا اینکه میاد تو لحظه یا پوچ یا بی نظم یا حس خوب دانایی
حالا هر موقع که لذت می بریم یعنی این واکنش ها داره در جهت خوب پیش میره
فضای فرامادی یا احساسی یا معنوی در واقع قستهای پیچیده ی همین طبیعته

‏چهار شنبه‏، 2008‏/02‏/06
وقتی که از زندگی زیاد راضی نیستی بهترین راه اینه که توقع خودتو از اون کم کنی
این ساده ترین راه برای کسب رضایته

باید اشتیاق خودم را به هر قیمتی حفظ کنم
یعنی کارهایی که دوست دارم انجام دهم

روابط سطحی بین آدمها هم موضوع جالبیه
گاهی یک نفر اونقدر گرم سلام میکنه که فکر می کنی ارادت خاصی داره یا کلی طلبته اما بعد می فهمی که اسمتو هم درست نمیدونه
من یه اخلاقی دارم و اون اینه که زیاد تر از اون چیزی که رابطه دارم با یه آدمی نشون نمی دم

بالاخره از این نوشته ها نوعی نماز یا هر چیزی که اسمش رو بگذارید در میاد
راستش من شدم یک فاندامنتالیست درمورد طبیعت و فکر می کنم که همه چیز در طبیعت جواب داده میشه
البته کلا فاندامنتالیست شدن یعنی تعصب شدیدروی موضوعی داشتن خوب نیست اما نمیدونم چه تیپ آدمهایی فاندامنتالیست میشن!

این نوشته ها درواقع افکار من هستند که ثبت میشند
این که کدوم افکار رو ثبت کنم خیلی مهمه و از اصول برنامه ریزی ذهنه
به هر حال هر چیزی که بهش فکر کنی به وجود میاد
بنا براین خیلی باید مواظب بودکه چی ثبت می کنم
البته من در نوشته هام سعی می کنم که بیشتر واقعیت زندگی یعنی طبیعت رو بنویسم اما از اونجایی که برای ما آدمها واقعیت میتونه سیال باشه خیلی نمی تونم واقعیتی رو متصور باشم همونطور که انیشتین ثابت کرد که واقعیاتی مثل زمان و مکان هم انعطاف پذیرند.

باید قبول کنم که من آدمی هستم که با افکارم زندگی می کنم مثل یک فیلسوف که همه چیزش افکارشه
من با افکارم می خوابم بیدار میشم و زندگی می کنم مثل نزدیکترین دوستم
گویی این افکار به احساسات من ارتباط مستقیم داره
این افکار و احساسات شاید برای هیچ کس جز من جذاب نباشه اما من برای خودم زندگی می کنم

‏پنجشنبه‏، 2008‏/01‏/31
یکی از مشکلات من اینه که نمیدونم چه کار کنم
این ممکنه یک نوع اضطراب باشه که من بهش می گم اضطراب "چه کنم".
ممکنه به خاطر لذت نبردن یا نگرانی از آینده باشه
یک جا خوندم :"تا آنجا که ممکن است از افراد و شرایطی که موجب می شوند شما احساس بدی نسبت به خود داشته باشید، دوری و وقت بیشتری را صرف پرداختن به تجربه هایی مفید و ارزشمند کنيد".

همه ما به دوستانی نیاز داریم که بتوانیم با آنها مشکلاتمان را درمیان بگذاریم
و نوعی تخلیه روانی داشته باشیم
این دوستان نباید از اطلاعات ما بر علیه ما استفاده کنند

آنها مثل مشاور میتوانند شنوای حرف های ما باشند
البته دوستیهای سطحی هم کار می کند و در زندگی خیلی به درد می خورد

کل درس خواندن و یاد گرفتن و تمرین کردن برای این است که در شرایط واقعی بتوانیم از معلومات خود استفاده کنیم
حال اگر در شرایط واقعی هم یاد نگرفتیم مشکل در استعداد یا عدم علاقه یا چیز دیگری است

با انسانهای دروغگو باید دروغگوشد
با هر گروهی بگردیم خصایل آنها به ما سرایت می کند
چون ما ناخود آگاه از دیگران تقلید می کنیم

احساسات از زمان خارج می شود و معمولا احساسی که نسبت به کسی داریم در طول زمان ایجاد و ماندگار است ممکن است گاهی هم لحظه ای ایجاد شود اما اثر آن در طول زمان می ماند.

‏پنجشنبه‏، 2008‏/01‏/31
تجربه ی جلسات و کمی کار گروهی در ایران به من نشان داد که ایرانیها نمی دانند دنبال چی هستند
البته من خودم هم همین ایراد را دارم
یعنی passion کم داریم
من باید از این درس بگیرم
یعنی پیدا کنم که نسبت به چی passion دارم و بعد با اشتیاق همان را انجام دهم
هر وقت پیدا کردم باید دنبال آن بروم بدون توجه به اینکه دیگران چه می کنند یا چه می گویند
مثلا اگر تصمیم گرفتم که 24 ساعته مطالعه اینترنتی داشته باشم یا سفر بروم یا پول دربیاورم یا در نیاورم
در هر صورت باید از بازی زندگی لذت ببرم
و این من هستم که مسوول زندگی خودم هستم نه دیگران
باید برای لذت بردن با محیط هماهنگ شد
برای هماهنگ شدن باید باهوش بود و خیلی سریع را ه آن را پیدا کرد
البته این هماهنگ شدن نباید به قیمت از بین رفتن integrity تمام شود


Monday, January 28, 2008
برای مبارزه با پوچی زندگی چه می توان کرد؟
- تصور پوچ نبودن با اعتقادات مذهبی
- سفر، زن و خوردن و لذت بردن از امور روزانه
- بازی و سرگرمی با دیگران با وسایل و ...

زندگی آنقدر زودگذر هست که حرص آینده را نخوریم
پول درآوردن آنقدر تصادفی هست که زیاد خود را برای آن به زحمت نیندازیم
باید تلاش کرد و حس خوب خود را حفظ کرد
کل زندگی باید در این صرف شود که یگانگی خود را حفظ کنیم

من آنقدر از زندگی لذت می برم که وقت برای پول جمع کردن ندارم

زندگی آنقدر فانی است که باید همیشه مست بود ؛ آنچه شعرا و بزرگان ما می گفتند
و ما مستی های مختلف داریم ...

نظرات

برای تجربه‌ی کل نانوشته ها؛ لطفا فهرست موضوعی و زمانی بالای صفحه را ببینید!

کارما برای خودم و برای تارا!

خودکشی!

کونِ کار -۶- آیا معنویت جدی است؟

شُکرگذاری در لحظه!

عدالت - عدالتِ لحظه

چرا می‌نویسم؟ چون هستم؟

مکالمات من و تارا

زندگی در جنگل

توجه به خود، اتصال با خدا

تنهایی و آرامش جاده