برای جایی که به دنیا اومدم

همه ی ما خانوادمون رو دوست داریم
ما جایی رو که به دنیا اومدیم رو دوست داریم
ما شهری رو که به دنیا اومدیم کشوری که توش به دنیا اومدیم رو دوست داریم
ما زبونی رو که از کودکی یاد گرفتیم از مادرمون رو دوست داریم
اینها همه جبرا به ما داده شده
ما اونهارو انتخاب نکردیم
ما پدرانمون و ژنمون رو انتخاب نکردیم
اما سوال اینه که ما هیچ تغییری هم توی اون نمیتونیم بدیم؟
حد اقل ما توی زندگیمون میتونیم شرایط این محیط رو کمی و فقط کمی تغییر بدیم
من توی کشوری به دنیا اومدم که توی اون انقلاب شده بود
انقلابی که درست برعکس رشد و پیشرفت بشری حرکت کرد
انقلابی که احساسی بود و این احساس یک احساس اشتباه بود
من توی کشوری به دنیا اومدم که سختی های روزگار مردمش رو به کشتن همدیگه واداشته بود
من توی کشوری به دنیا اومدم که ترس از دیکتاتوری توی خون مردمش ریشه کرده بود
من توی منطقه ای به دنیا اومدم که علم و شجاعت پذیرش اون خیلی همه گیر نشده بود
پدران من برای کشف دانش طبیعت تلاش نکرده بودند
پدران من برای دانش واقعی ارزشی قایل نشدند
پدران من فقط به وهم و خرافه علاقه داشتند و بس
اکنون من در جامعه ای پر از دروغ زندگی می کنم
جامعه ای که به سرعت داره در جامعه جهانی منزوی میشه
جامعه ای که داره خودش رو نابود می کنه
جامعه ای که توی اون دانش و صداقت ارزشی نداره
جامعه ای که مردمش به زور زندگی می کنند
جامعه ای که خودش هم خودش رو قبول نداره
جامعه ای که عده ای قلیل با سرسختی بر اونها حکمرانی می کنند و بد هم حکمرانی می کنند
جامعه ای که لبخند توی اون کم شده
جامعه ای که تو خیابون با یک بوق به جون هم میفتند
جامعه ای که زندگی به جای موهبت یک فرصته برای بد زیستن
جامعه ای که جوونهاش دنبال یک روزنه اند برای فرار،فرار به بیرون یا به مواد
جامعه ای که مردم از اصلاحش خسته اند
اما میشه هنوز امیدوار بود
میشه هنوز تلاش کرد
میشه هنوز نوشت...

نظرات

برای تجربه‌ی کل نانوشته ها؛ لطفا فهرست موضوعی و زمانی بالای صفحه را ببینید!

کارما برای خودم و برای تارا!

خودکشی!

کونِ کار -۶- آیا معنویت جدی است؟

شُکرگذاری در لحظه!

عدالت - عدالتِ لحظه

چرا می‌نویسم؟ چون هستم؟

مکالمات من و تارا

زندگی در جنگل

توجه به خود، اتصال با خدا

تنهایی و آرامش جاده