پست‌ها

لحظه

زمان خواندن 3 دقیقه ***   لحظه مرتب   سازی   ذهن   ٢٩   می   ٢٠٢١ مدتی   است   که   ننوشتم .  ذهنم   نامرتب   است .  این   تلاشی   است   برای   مرتب   کردن   و   آرام   کردن   ذهن .  حس   ها   پیچیده   اند   و   غیر   قابل   کنترل .  ذهن   با   تلاش   زیاد   شاید   بتواند   حس   را   تغییر   بدهد .  اما   مدیتیشن   تاثیر   بیشتری   دارد .  اما   مقاومتی   دارم   برای   انجام   مدیتیشن .  انگار   ذهن مقاومت   می   کند .  میگوید   بیهوده   است .  وقت   تلف   کنی   است .  شاید   نوشتن   درگاهی   باشد   برای   رسیدن   به   مدیتیشن .  اینها   افکاری   است   که   درگیرشان   هستم .  بحث   کار   و ...

تو همان آگاهی هستی

زمان خواندن 1 دقیقه ***   در   یکی   از   مراقبه   ها   در   یک   لحظه   درکی   برایم   آمدو   آن   این   بود « تو   همان   آگاهی   هستی » همان   خدا همان   نور همان   جوهر   زندگی همان   اصل   حیات انرژی   که   خیلی   قابل   توصیف   و   نوشتن   نیست همان   ناظر   ابدی همان   ناظر   بی   نهایت این   نور این   انرژی   بارقه   ای   که   به   زمین   خاکی   زده از   این   بارقه   یک   بدن   زاییده   شده بدنی   درقالب   انسان و   چند   ده   سالی   زندگی   میکند این   بارقه   مواد   را   جابجا   میکند غذا   میخوری بعد   غذای   دیگری   می   شوی میکشی   و   بعد   کشته   میشوی بندی   از   زنجیره   حیات قسمتی   از   چ...

مادر

زمان خواندن 0 دقیقه ***   مادر مادر يعنى زندگى مادر يعنى سينه اى به زيبايى برگ درخت مادر يعنى اشك مادر يعنى عشق مادر همان آغوش است مادر همان گرماى زندگى است مادر يعنى كل طبيعت مادر يعنى الهه ى حيات

ناظر همیشگی

زمان خواندن 2 دقیقه ***   ناظر همیشگی بچه که بودم شاید ۴ یا ۵ سال برای اولین بار یک تجربه ای داشتم در داخل ذهنم یک اتاق بود یک اتاق خالی داخل اون اتاق دوتا آدمک بودند  آنها مدام در حال حرف زدن بودند معمولا یکی آدم بده بود و دیگری آدم خوبه یکی جسور تر بود و حرفهای بزرگترها را قبول نداشت و پیشنهاد به کارهای بد می داد ولی اون یکی بچه مودبه بود که محافظه کار تر بود اینها مدام با هم حرف می زدند بحث می کردند بعد ها این آدمها با من بزرگ شدند  رشد کردند و بحث های پیچیده تر و فلسفی تری رو انجام می دادند من بیچاره گاهی به حرف بده گوش میدادم و مدام خوبه سرزنشم می کرد گاهی به حرف خوبه گوش میدادم و بده سرزنشم می کرد اما همیشه یک ناظر ساکت هم بود که از بالا این اتاق رو نگاه می کرد اون ناظر ساکت در بحث ها و قضاوت ها شرکت نمی کرد فقط ناظر بود بعد ها فکر کردم که اون ناظر ساکت خداست خدای ساکت اون آدمکها که حالا خیلی متفکرتر شده بودند مدام می خواستند خدا رو وارد بحث کنند ولی خدا همیشه فقط ناظر بود کم کم اونها دیدند خدا هیچ وقت هیچ عکس العملی به حرفهای اونها ن...

زندگی یک نمایشنامه است

زمان خواندن 4 دقیقه ***   زندگی یک نمایشنامه است بخواهی یا نخواهی تو را وارد این نمایشنامه می کنند مثلا خود من! بعد از ۵ - ۶ سالگی وارد یک نمایش شدم من نقش دانش آموز مودب ؛ درس خون و باهوش رو گرفتم! البته نه از اون لوسهاش ! ولی من کم کم در نقش خودم حل شدم من کم کم اینطور شرطی شدم حد اقل به مدت ۱۰-۲۰ سال من باید چیز ها را می فهمیدم بعد فکر می کردم بعد آنها را که فهمیده بودم می نوشتم و به خاطر آن کار جایزه؛ تائید و نمره و تشویق جامعه را می گرفتم و اولین باری که دیکته شدم ۱۹.۵ تا خونه گریه کردم این شد که من کم کم شدم دانشمندی کوچک که معمولا به خاطر نوشته هایش تشویق می شد حل المسایلی که تمام مسایل فیزیک و شیمی و ریاضی را خوب حل می کند و مدام طلب مسایل بزرگتر دارد! هرکس مساله ای بزرگتر را حل کند بزرگتر است و بیشتر تشویق می شود من این نقش را دوست داشتم شاید فقط کمی به خاطر جایزه هایش اما بیشتر به خاطر ارضای کنجکاویی که دست از سرم بر نمی داشت گاهی به خاطر کشفیاتم تایید می گرفتم  ولی هر از گاهی هم تاییدی وجود نداشت ولی من به ارضای درونی ام خشنود بو...