ناظر همیشگی

 ناظر همیشگی


بچه که بودم

شاید ۴ یا ۵ سال

برای اولین بار یک تجربه ای داشتم

در داخل ذهنم یک اتاق بود

یک اتاق خالی

داخل اون اتاق دوتا آدمک بودند 

آنها مدام در حال حرف زدن بودند

معمولا یکی آدم بده بود و دیگری آدم خوبه

یکی جسور تر بود و حرفهای بزرگترها را قبول نداشت و پیشنهاد به کارهای بد می داد

ولی اون یکی بچه مودبه بود که محافظه کار تر بود

اینها مدام با هم حرف می زدند

بحث می کردند

بعد ها این آدمها با من بزرگ شدند 

رشد کردند و بحث های پیچیده تر و فلسفی تری رو انجام می دادند

من بیچاره گاهی به حرف بده گوش میدادم و مدام خوبه سرزنشم می کرد

گاهی به حرف خوبه گوش میدادم و بده سرزنشم می کرد

اما همیشه یک ناظر ساکت هم بود

که از بالا این اتاق رو نگاه می کرد

اون ناظر ساکت در بحث ها و قضاوت ها شرکت نمی کرد

فقط ناظر بود

بعد ها فکر کردم که اون ناظر ساکت خداست

خدای ساکت

اون آدمکها که حالا خیلی متفکرتر شده بودند مدام می خواستند خدا رو وارد بحث کنند

ولی خدا همیشه فقط ناظر بود

کم کم اونها دیدند خدا هیچ وقت هیچ عکس العملی به حرفهای اونها نشون نمیده

این شد که فکر کردن خدا توهمه

اصلا نیست!

و به بحث های خودشون ادامه دادند

بعد یک ناظر چهارم پیدا شد

که این داستان رو برای شما نقل می کنه

و ناظری که باز کل داستان رو می بینه!

و ناظری که از همه بالاتره

حتی وقتی من دارم تایپ می کنم اون از بالا همه رو می بینه

حتی شما رو

شمایی که این داستان رو می خونی!


هر چی بالاتر رفتم باز اون ناظر بود

ناظر ساکت

یک خدا

یک انرژی

یک حس

یک زندگی

یک چیزی که نمیشه نوشتش

نمیشه باهاش بحث کرد

نمیشه دیدش

حتی نمیشه بهش نگاه کرد!

بالاتر از ماست!

فقط میدونم الانم که دارم تایپ می کنم 

و الان که شما دارید می خونید 

باز اون ناظر هست

و همیشه هست

نظرات

برای تجربه‌ی کل نانوشتنی ها؛ لطفا فهرست موضوعی و زمانی بالای صفحه را ببینید!

نوشتن یا بودن

معجزۀ روشن بینی

آخوند نباش!

بیزینسِ امروز

برای تارا- ستارۀ زندگی-عشق

بازبینیِ تاریخ

برای او

تمرینِ آدم جدید

جدا شدن از ذهن

بردنِ لاتاری