پست‌ها

نمایش پست‌هایی با برچسب آزادی

حلقۀ گمشدۀ دوست

زمان خواندن 2 دقیقه ***   حلقۀ گمشدۀ دوست *** مدتی است با دوستی قدیمی دوباره ارتباط گرفتم. شاید هر روز یکی دو ساعت با هم در تماس هستیم. از گذشته و ذهن و فلسفه و غیره گفتیم و شنیدیم.  اما در کلِ ادبیات بین ما جای یک چیزی خالی است.  جای یک مفهوم خیلی خالی حس میشود.  میخواهم آن را نانوشتنی بنامم اما دوست ما این کلمه برایش تکراری می نماید.  حالا اینجا میخواهم اسم های دیگر نانوشتنی را بنویسم که کاری ناممکن و بیهوده مینماید چون او نانوشتنی است اما با لجاجت دوباره انجامش میدهم! میخواهی اسم آن گمشده را خدا بگذار.  خدای قصه ها. خدای یزید و امام حسین. خدای همه. خدای مسلمانان و یهودیان و مسیحیان. خدای مرده ی نیچه.  میخواهی اسم آن گمشده را عشق بگذار. عشق حافظ    و مولانا و خیام و عطار و نظامی. میخواهی اسم آن گمشده را آزادی بگذار. آزادی مارتین لوتر کینگ یا گاندی. آزادی آمریکایی یا موکتی هندی. میخواهی اسم آن را هیچ بگذار! هیچِ دراویش. همان هیچی که خودت از آن نوشتی که «هیچ اندیشیده ای که میتوان نیاندیشید» میخواهی اسم آن را سکوت بگذار. مثل بودا. میخواه...

تنهایی بهای آزادی

زمان خواندن 4 دقیقه ***   تنهایی بهای آزادی *** تنهایی، بهای آزادی است. شاید هم نتیجۀ آزادی. در نوشتۀ آزادی در تنهایی کمی توضیح دادم.  http://www.unwritable.net/2024/07/blog-post_20.html حالا بیشتر توضیح می‌دهم. هدف من اینجا ساختن یک درام نیست. هدف من تجلیل از تنهایی هم نیست. اینجا با مثال توضیح می‌دهم که هر کسی به دنبال آزادی است ناچاراً از تونل تنهایی عبور می‌کند.  مثلاً بودا برای ٨ سال زن و بچه‌اش را ترک کرد. تنهایی را برگزید. اما مثال‌هایی واقعی از زندگی خودم می‌آورم که راحت تر به دل بنشیند.  حدود کلاس دوم یا سوم دبیرستان بودم. دوست پشت سری من صداهایی در می آورد که باعث خنده ما می‌شد. اطرافیان من توانستند طبق برنامه کلاس خنده شان را خفه کنند. من نتوانستم. من نتوانستم یا نخواستم طبق برنامه‌ای که می‌گفت «کلاس جای خندیدن نیست» عمل کنم. معلمی هم که احساس ناامنی داشت و فکر کرد به او میخندم من را از کلاس بیرون کرد. از معدود بارهایی بود که از کلاس بیرون می‌افتادم. خندیدن بر خلاف برنامه ذهنی آدمهای داخل کلاس، مساوی است با بیرون افتادن.  در دوران مدرسه و تقریبا...

آزادی در تنهایی

زمان خواندن 2 دقیقه ***   آزادی در تنهایی *** ارتباطات ذهنی باعث محدودیت می‌شود. هر آدمی که درگیر ذهن و حافظه باشد یک تصویر ذهنی از تو دارد و همواره سعی می‌کند تو را شبیه آن تصویر ذهنی قدیمی خودش کند.  بنابراین هر ارتباطی که با آدم‌های ذهن محور داشته باشی یک بندی برای تو می‌شود. اگر آگاه نباشی کم کم با گسترش ارتباطات، هزاران بند برای خودت می‌سازی. و نهایتاً در زندانی از تعاریف ذهنی محصور می‌شوی.  کم کم جامعه هم برای تو یک تعریف و یک کارکرد و نقش می‌سازد. جامعه و اطرافیان، تو را تعریف می‌کنند. با هر تعریفی محدودیتی برای تو می‌سازند. تو باید فقط در چارچوب تعاریف آنها زندگی کنی. کمی تخلف باعث جریمه شدنت می‌شود.  هر چه جوامع از نظر ذهنی گسترش داشته باشند این بندها و تعاریف قوی تر و پیچیده تر می‌شوند.  آزادی در میان تعداد زیادی ذهن برنامه‌ریزی شده، دقیقاً شبیه زندگی در زندان است و همان‌قدر غیرممکن.  آدم‌ها شبیه سربازهای زامبی جامعه، هر کسی را که متفاوت باشد می‌کُشند.  اینجاست که خیلی ها تنهایی را انتخاب می‌کنند. چون در تنهایی یک آزادی ای نهفته است که ...

آزادیِ خریدنی

تصویر
زمان خواندن 4 دقیقه ***   آزادیِ خریدنی *** با دوستی صحبت می‌کردم. می‌گفت برای رسیدن به آزادی به پول نیاز داری. آنجا دیگر فرصتی برای صحبت نبود چون این دوست خوب من معمولاً مشغول است و زیاد فرصتی برای صحبتهای غیر کاری ندارد.  اما بعد از خداحافظیِ تلفنی این سوال برایم ماند که «آیا آزادی خریدنی است؟» جواب بسته به این است که آزادی را چطور تعریف کنیم. یک سری نوشته و پیش زمینۀ موضوع در مورد آزادی در این لینک نانوشتنی هست.  http://www.unwritable.net/search/label/آزادی?m=1 اما اینجا، با هم دوباره به موضوع آزادی و جواب این سوال می‌پردازیم.  ببینید آزادیِ بیرونی قطعاً قابل خریدن است. یعنی با پول می‌توانی محیط بیرون خودت را آزادانه انتخاب کنی. مثلاً انتخاب کنی که نوک قلۀ کوه باشی یا در جنگل یا در کنار دریا. حتی امروزه می‌توانی فصل و آب و هوای اطراف خودت را انتخاب کنی. مثلاً در بهارِ نیمکرۀ شمالی به پاییز نیمکرۀ جنوبی بروی.  می‌توانی غذایت را انتخاب کنی. مثلاً با پول می‌توانی تخم ماهی خاویار خزر را در جنگل‌های استوایی بدست بیاوری.  با پول می‌توانی شهرت بخری. مقدار...