پست‌ها

تو رسیده‌ای!

زمان خواندن 1 دقیقه ***  تو رسیده‌ای! *** تو از قبل رسیده‌ای!  کاری نکن.  حرف نزن.  تلاش نکن.  هیچ کاری لازم نیست.  در بدن بمان تا روز موعود.  زندگی را بازی کن.  ترس ها را ببین. به ترس هایت بخند.  ترس های ذهن!  خودِ ذهن را ببین. ذهنی که مدام می‌نویسد!  از خدا می‌نویسد.  با کلمات می‌نویسد.  شعر یا نثر!  با معنی یا بی معنی!  از معنیِ کل می‌نویسد.  آخرین ذراتِ نفْس را بکُش.  گذشته را بکُش.  ذهن را بکُش.  از آینده نترس.  از مرگ نترس.  مرگی در کار نیست.  تو رسیده‌ای.  باور کن!  تلاش کن. تلاش بدنی. اما تلاش ذهنی لازم نیست.  چون تو رسیده‌ای!  در وادی لحظه بمان.  اینجا آغوش خداست.  اینجا مقایسه جایی ندارد. اینجا تو ذوب می‌شوی.  بگذار لحظه، کامل تو را ببلعد. بگذار لحظه، ذهن تو را ببلعد.  آخرین ردپاهای ذهن را پاک‌کن.  آخرین ترس ها را پاک کن.  تو به جایی رسیده ای که حافظ بود.  که اوشو بود.  که خیام و عطار و مولانا بودند....

حرف زیاده!

تصویر
زمان خواندن 1 دقیقه *** حرف زدن! *** دارم از حرف زدن ناامید می‌شوم. حرف تولید ذهن است. و حرف از فیلتر ذهن عبور می‌کند.  کسی که در ذهن باشد، حرف دورش می‌کند.  خدای من همیشه خدایی ساکت بوده و هست.  «خدای من» معنی ندارد.  خدا برای من! این هم معنی ندارد.  منی در کار نیست!  من خدا هستم!  من نیستم!  اینها همه، گمراهی ناشی از کلمات است.  گمراهیِ ناشی از حرف زدن.  گمراهی ذهن!  درخت حرف نمی‌زند. گیاهان کوهها ماه خورشید هیچکدام حرف نمی‌زنند.  حشرات پروانه‌ها زنبورها حرف نمی‌زنند.  استادان ذن حرف نمی‌زنند.  استاد واقعی, زیاد حرف نمی‌زند!  در برابر عظمت زندگی، حرف زدن، خیره سری است.  سکوت زیبا تر و جذاب تر است.  سکوت گویا تر است.  نوشتن هم نوعی حرف زدن است اما حرف زدنی در سکوت!  با سرعت نور! سرعت نور هم از سرعت صوت بالاتر است!  سکوت سریعتر است.  جالبتر است.  عاشق تر است.  خداتر است.  متصل تر است. 

معاد

تصویر
زمان خواندن 1 دقیقه ***  معاد *** در مورد توحید نوشته‌ام.  در مورد نبوت هم همینطور.  در مورد عدالت هم.  اما معاد باقیمانده!  معاد یعنی بازگشت. از ریشه‌ی عودت. یعنی بازگشت دادن. یا بازگشت کردن. یا بازگشت داده شدن.  معاد ساده است. شاید معادل مرگ باشد. شاید برگشتن به زندگی باشد.  شاید هم مرگ نفس. مرگ ایگو.  چیزی از دنیای پس از مرگ نمی‌دانم. اما می‌دانم ذهن چطور برایم توهم می‌سازد.  می‌دانم آنچه ذهن می‌سازد لزوماً تمام واقعیت نیست.  میدانم ذهن و ماده هر دو دستخوش تغییرند.  هر دو رفتنی اند. هر دو توهم اند.  واقعیت اما معاد است.  بازگشت به اصل. بازگشت به مبدأ. بازگشت به خدا.  کلمات اگر بتوانند بنویسند ما موقتاً در ماده درگیر شده‌ایم. و بالاخره باز می‌گردیم. بالاخره عودت می‌کنیم. بالاخره معاد را می‌چشیم.  معاد همان انا لللّه است. همان رجعت. همان بازگشت.  اگر سعادتمند باشی زودتر میفهمی.  اگر کمی دیر بجنبی دیرتر بازگشت می‌کنی.  ولی حتماً به معاد می‌رسی.  اگر خیلی درگیر آنچه در پرده‌ی سینمای ذهن م...

کار در ویپاسانا

زمان خواندن 2 دقیقه ***  کار در ویپاسانا *** در ویپاسانا دو جور کار هست.  کار اول سرویس دهی یا خدمت رسانی است. یا سِوا. فارغ‌التحصیلان ویپاسانا اجازه و فرصت این را دارند که به خدمت رسانی بپردازند. این کارها شامل نظافت، مرتب کردن مرکز قبل از ورود دانشجویان و پخت و پز می‌شود.  کار دوم که کار اصلی است کاری است که دانشجویان ویپاسانا انجام می‌دهند. جناب گوئنکا بارها از دانشجویان می‌خواهد که در مراقبه‌ی ده روزه سخت کار کنند. با ظرافت کار کنند. یا پشتکار کار کنند.   این کار در واقع کار اصلی است. مراقبه کنندگان ویپاسانا تقریباً روزی ٨ ساعت به این کار مشغولند. کارهای دیگر شامل پذیرایی و غیره فقط توسط خدمت گزاران داوطلب انجام می‌شود.  اما این کار دوم چیست؟  این کار در واقع کار اصلی ما در این دنیاست.  کار ما آدم‌ها این نیست که کوه‌ها را جابجا کنیم. بلکه این زندگی برای کسب آگاهی و آزاد شدن از چرخه های کارمایی است. این کار اصلی ماست.  کار اصلی ویپاسانا و کار اصلی زندگی هم همین است.  یعنی باز کردن دانه دانه‌ی تمام گره‌هایی که ما را زندانی کرده و رسید...

توجه به خود، اتصال با خدا

زمان خواندن 1 دقیقه ***  توجه به خود، اتصال با خدا *** توجه به خود شاید معنوی ترین کار دنیا باشد. این توجه چند لایه دارد.  توجه به بدن.  یعنی بدانی در بدنت چه می‌گذرد. مثلاً توجه به نفس ها. یا توجه به حالت بدن. توجه به غذاهایی که می‌خوری. توجه به حواس بدن. دردهای بدن. ظرافت های بدن.  لایه‌ی بعدی توجه به احساسات و افکار است.  یعنی بدانی چه چیزهایی در افکارت هستند. چه چیزهایی در احساساتت هستند. خوب نگاهشان کنی.  این به این معنی نیست که افکار و احساسات را دنبال کنی. بلکه یعنی خوب بشناسی شان. خوب نگاهشان کنی. از درون. با چشم درون. یا همان چشم سوم.  معنی خود دوستی، شاید همین باشد. یعنی به خودت توجه کنی. از بیرون. یعنی از بیرونِ خودت. ولی به درون توجه کنی.  این بهترین کاری است که می‌توانی انجام بدهی.  مهمترین عبادت همین است.  مشاهده‌ی خویش.  ابتدا سخت به نظر می‌آید. چون در تمام زندگی تو نگاهت به بیرون بوده.  یک جوری از خودت بیگانه شده‌ای.  با خودت فاصله گرفتی. از خودت خبر نداری. از خدایت خبر نداری.  مفهوم خدا در لابلا...

برای تارا-دوراهی

زمان خواندن 1 دقیقه ***  برای تارا-دوراهی *** تارای عزیزم. تارای ذهنی ددی!  اینها را می‌نویسم و می‌گذارم اینجا.  برای خودم می‌نویسم.  حتی زمانی که از حدود سی سالگی تصمیم به داشتن بچه گرفتم برای خودم بود.  فکر میکردم بچه دار شدن کاری طبیعی است و باعث آرامشم می‌شود.  همینطور فکر می‌کردم اگر در کانادا به دنیا بیایی برایت بهتر می‌شود.  تمام این‌ها اشتباه بود.  حالا شرایط جوری شده که فهمیدم بنای کشور کانادا بر مادیات است. و مادیات اصلا برای یک زندگی پربار کافی نیست.  احتمالا همین تاکید زیاد بر مادیات و عقبه‌ای تاریخی باعث می‌شود که زنان ایرانی که مهاجرت میکنند بنای استقلال داشته باشند.  خلاصه در چهار سالگی مادرت تو را با خودش از خانه برد. و من ماندم سر دوراهی.  در این شهر بمانم و یا بروم.  هنوز نمی‌دانم در این شهر می‌مانم یا می‌روم.  فقط می‌دانم مردم این شهر اکثراً از ریشه و اصل خودشان دور شده‌اند. تاکید زیادی بر مادیات دارند.  حتی خیلی ها زبان مادری شان را به فرزندانشان یاد نمی‌دهند.   مادر تو هم خیلی یادگرفتن ...

اعتراف به ترس

زمان خواندن 2 دقیقه ***  اعتراف به ترس *** مدتی است می‌خواهم در مورد ترس‌ها بنویسم. ترس های خودم. می‌دانم ترس ساخته‌ی ذهن است.  من جایی را تجربه کرده‌ام که در آن ترس وجود نداشت. بله لحظه را می‌گویم. در لحظه ترس از بین می‌رود. البته اگر بتوانی لحظه را درک کنی.  اما ذهن مدام کار می‌کند و ترس را می‌سازد.  با مراقبه می‌شود ترس را از بین برد.  نوشتن از ترس ها هم نوعی مراقبه است. و با نوشتن و دیدن ترس ها، آن‌ها از بین می‌روند.  ترس معمولاً تصور حسی در آینده است. همه‌ی ترس‌ها ترس از داشتن حسی در آینده است. معمولاً این حس را قبلاً تجربه کرده‌ای و به آینده نسبت می‌دهی.  حالا بدون ترس برویم سراغ ترس‌ها.  اولین ترس و جامع ترین ترس، ترس از مرگ است.  مرگ بدن و مرگ شخصیت ذهنی.  در لحظه چون میفهمی بدن و ذهن هر دو توهم هستند ترس از دست دادن ایندو هم محو می‌شود.  تمام ترس‌ها زیرمجموعه‌ای از همین ترس است.  ترس از حس دوری از دخترم تارا.  این ترس نتیجه‌ی تصور احساس دوری و دلتنگی در آینده است. می‌توانم با آمدن به لحظه دیگر این تصور را نک...

تخلیه‌ی ذهن - تصمیم - لحظه - توجه

زمان خواندن 2 دقیقه ***  تخلیه‌ی ذهن- تصمیم - لحظه - توجه *** انرژی زیادی سمت ذهنم می‌رود. مدتی است که تمام نوشته‌ها را پابلیش می‌کنم و این باعث شده کمی سانسور در نوشتن هایم بیاید.  این یکی احتمالا پابلیش نکنم. چون ترس‌هایی دارم از پخش کردن چیزهایی که فکر می‌کنم ضعف است یا ممکن است مورد سوء استفاده قرار بگیرد.  ذهنم مدام کار می‌کند. اینجا سعی میکنم ذهنم را اولا کند کنم ثانیا خلاصه کنم و بعد بنویسم.  مسأله اصلی این روزهای ذهن من بحث محل زندگی است. برای برنامه‌ریزی نیاز دارم این را فیکس کنم. یعنی برای محل زندگی ام تصمیم بگیرم.  تصمیم، یعنی کشتن یکی از گزینه‌ها.  وقتی نمی‌توانی یکی از گزینه‌ها را بکشی چند حالت متصور است.  -شاید از روی حرص است یعنی همه چیز را با هم می‌خواهی. نمی‌توانی بگذری. نمی‌توانی یکی از گزینه‌ها را کنار بگذاری. شاید ناشی از حرص و آز باشد.  -شاید هم از روی توکل باشد. یعنی تو توجه خودت را از روی تصمیم برمی‌داری و به چیزهای دیگر توجه می‌کنی. یعنی مثلاً به لحظه توجه می‌کنی. و به لحظه اعتماد می‌کنی. یعنی ایمان می‌آوری که گزینه‌ه...

تنهایی و آرامش جاده

زمان خواندن 2 دقیقه ***  تنهایی و آرامش جاده *** ساعت سه شب در جزیره ی ونکوور. موسیقی پیانو در حال نواختن است.  https://music.youtube.com/watch?v=r2bFxxB6Zws&si=2f24BdoJ6Fzequ81 اسم موزیک شبهای پر ستاره است. تنها در جاده با نصف سرعت استاندارد حرکت می‌کنم.  ترکیب موسیقی و جاده و راههای خالی و خانه‌های کارتونی بالاخره من را وامی‌دارد به نوشتن.  بعد از دو ساعت رانندگی کمی هم خوابم می‌آید. ولی باید بنویسم. باید این لحظات خوب را بنویسم.  باید به دنیا بگویم چقدر تنهایی و شب و جاده ترکیب خوبی است.  اگر این را نچشی و بمیری چیزی را از دست داده‌ای!  جاده آرامش خاصی دارد. برای ما آدم‌های درحال دویدن جاده توهمی از رسیدن دارد. وقتی در جاده ای فکر می‌کنی داری به جایی می‌روی. فکر می‌کنی داری حرکت می‌کنی. واقعا داری راه می‌روی. اما زندگی رسیدن به جایی نیست!  زندگی بودن است.  اما اکثر ما فراموش می‌کنیم.  اکثراً می‌خواهیم به جایی در آینده برسیم. بیماری قرن یا بیماری بشر یا بیماری اصلی ذهن همین است.  اما جاده کمی درد رسیدن را تسکین می‌دهد....

زندگی در جنگل - بقاء و شهرنشینی

تصویر
زمان خواندن 6 دقیقه ***  زندگی در جنگل *** همین ابتدا اعتراف کنم که برای قسمت اول، چون کار دیگری نداشتم دارم می‌نویسم. البته ایده‌هایی هست که شاید بتوانم انتقال بدهم. امروز تقریباً روز سوم است که در جایی در جنگل‌های کانادا زندگی می‌کنم.  دو نفر از دوستان خیلی خوبم تصمیم گرفته‌اند که در طبیعت و کنار رود و جنگل زندگی کنند. من هم چند روزی است میهمان آنها هستم.  اینجا برق نیست. اینترنت نیست. آب نیست. حتی ساختمان نیست. ما سه نفر در چادر زندگی می‌کنیم.  زمانی که داشتم شهر را ترک می‌کردم حسی شبیه فرار داشتم. حس آدم‌هایی که اکثراً ناراحت و مضطرب هستند و در ترافیک به دنبال کاری می‌دوند.  شبیه حیوانی بودم که در شهر دوام نمی‌آورد. حیوانات کمی هستند که در شهر دوام می‌آورند مثل موش و کلاغ و گربه. بیشتر حیوانها در شهر دوام نمی‌آورند.  من هم انرژی اضطراب و دیوانگی شهر را به خوبی می‌بینم و حس می‌کنم.  با آمدن به قعر طبیعت بدن و ذهنم دچار تغییرات زیادی شد. سرما و باد و آب منجمد رودخانه تاثیر خودش را گذاشت.  همانطور که بدنم با محیط خشن طبیعی عادت می‌کند ذهنم ...

ندانستنِ آینده

زمان خواندن 2 دقیقه ***  ندانستنِ آینده *** گیجی ذهن تمامی ندارد. دوباره باز می‌گردم به لحظه. دوباره این صفحه‌ی سیاه را می‌گذارم روبرویم بدون هدف و برنامه.  این صفحه ‌ی سیاهی که نمی‌دانم با چه پر می‌شود. درست مثل زندگی ام.  الان واقعا نمی‌دانم می‌خواهم از چه بنویسم. اما شروع می‌کنم.  با ندانستن شروع می‌کنم. همانطور که اکهارت به من آموخت.  با ندانستن شروع می‌کنم و با ندانستن زندگی می‌کنم.  بگذار همه بخندند.  بگذار همه بگویند گیج است.  بگذار همه بگویند نمی‌داند چه می‌خواهد.  باور کنید من نخواستن را دیده‌ام. جایی را دیده‌ام که خواستن بی معنی بود. جایی را دیدم در لحظه، که سرشار از ندانستن و نخواستن بود.  جایی را دیدم در لحظه، که بدون آینده بود.  نمی‌دانم فردا به حنگل می‌روم یا در شهر می‌مانم.  نمی‌دانم که قسمت من بودن با تاراست یا مراقبه کردن در معبد. شاید هردو. شاید هیچکدام.  من با ندانستن دوست شده‌ام.  ندانستن را اوج دانایی یافتم.  من نمی‌دانم کجای این زمین خواهم زیست.  نمی‌دانم فردا از کدام نعمت سیر خوا...

مکالمات من و تارا

زمان خواندن 2 دقیقه ***  مکالمات من و تارا *** وقتی پنج شش سالم بود برای اولین بار فهمیدم فکر نکردن سخت است. مدتی است فهمیدم فکر نکردن کاری معنوی است.  نوشته‌ی فکر کردن https://www.unwritable.net/2022/11/blog-post_46.html تارا دخترم که حالا پنج شش سال دارد هم به طرز جالبی ذهنش در حال رشد است.  امروز در استخر بودیم که کم کم داشت حوصله‌اش سر می‌رفت و پرسید:  «ددی چکار میکنی که همیشه فان داری؟» گفتم «من هم مثل تو وقتی پنج شش سالم بود مدام حوصله ام سر می‌رفت و از مامی ام می‌پرسیدم که چکار کنم. تا اینکه فهمیدم چکار کنم.  الان بدنم رو حس می‌کنم مثلاً گرما و سرمای آب رو روی پوستم حس می‌کنم.  و دیگه با خودم کمتر حرف می‌زنم! » یعنی کمتر فکر می‌کنم!  من بعد از چهل سال فهمیدم که بی صبری و حوصله سر رفتن نتیجه‌ی توجه به افکار است.  تارا هم مثل تمام آدم‌ها حتما باید خودش را مشغول کند مثلاً کارتن ببیند یا مدام بازی کند. این بیماری همه گیر این روزهاست.  بعد پرسیدم تارا، تو هم با خودت حرف می‌زنی؟ گفت «آره همیشه! خیلی! مثلاً میگم نقاشی هات بده!  تار...

خودکشی!

زمان خواندن 3 دقیقه ***  خودکشی! *** امیدوارم با دیدن این عنوان، نترسیده باشید.  داستان از جایی شروع شد که دوستی دارم که به کسانی که به آخر خط می‌رسند و می‌خواهند خودکشی کنند کمک می‌کند. تلفنی و یا با چت.  اولین بار وقتی کسی از من پرسید فکر خودکشی کرده‌ای، تعجب کردم. واقعا به خودکشی فکر نکرده بودم.  اما ظاهراً این موضوع، واقعی است. خیلی از آدم ها و حتی آدم‌های به ظاهر موفق و معروف به خودکشی فکر می‌کنند.  خودکشی یک «خود» دارد. برای فهمیدن این خود میتوانید نوشته‌های مربوط به هویت و من کسیتم را بخوانید.  https://www.unwritable.net/search/label/من%20کیستم?m=1 اگر خود را بدن فرض کنیم، کشتن بدن می‌شود خودکشی.  در یوگا تجربه ای مبنی بر اینکه ما بدن نیستیم می‌کنیم. پس این خود، کمی فراتر از بدن می‌رود.  بدن خودش در حال مرگ است. هر لحظه و هر ثانیه به مرگ نزدیک می‌شود. پس لازم نیست کاری بکنیم! خودش در حال خودکشی است. چه بخواهی چه نخواهی!  لازم نیست عجله کنی و بدن را بکُشی! خود بدن به مرور زمان یا با بیماری یا تصادف منقضی می‌شود.  چند جور خودک...

کارما برای خودم و برای تارا!

تصویر
زمان خواندن 4 دقیقه ***  کارما برای خودم و برای تارا! *** دیروز که با تارا دخترم بودم، پیشنهاد داد که یک مسابقه‌ی نقاشی برگزار کنیم. Contest. نمی‌دانم از کجا یاد گرفته ولی حتما از جامعه یاد گرفته. ما هم قبول کردیم.  بازی شروع شد و من هم داور بودم. هر دو نقاشی هایشان را به من دادند. من هر دو را دیدم و گفتم هر دو خوب است. با خودم گفتم هر کسی بستگی به سن خودش خوب کشیده. اما تارا درون خودش باور نداشت. او باور داشت که نقاشی دیگری بهتر است. باور داشت که نقاشی او بد است. این مقایسه ی ذهنی باعث شد بغض واضحی در او پیدا بشود. اول کاری نکردم و چیزی نگفتم. یاد این نوشته افتادم. دوگانه‌ی بودن و انجام دادن.     https://www.unwritable.net/2024/01/blog-post_7.html مدتی گذشت و تارا با این مقایسه و حس بدی که داشت، مدام نقاشی می‌کرد و مچاله می‌کرد و پرت می‌کرد. حس مقایسه تبدیل به گریه و بغض و عصبانیت و حس ناکافی بودن شده بود.  پیش تارا رفتم و در حالیکه بغلش کرده بودم گفتم اگر می‌خواهی گریه کن وبلافاصله زد زیر گریه.  میخواستم با حرف آرامش کنم. می‌گفت نقاشی هایش بد است....

شُکرگذاری در لحظه!

زمان خواندن 1 دقیقه ***  شُکرگذاری در لحظه! *** شُکرگزاری هم مثل بیشتر مفاهیم، در لحظه است. شکرگزاری مقایسه‌ی داشته‌ها با کسانی که ندارند نیست. شکرگزاری در ذهن نیست.  شکرگزاری در گذشته نیست.  شکرگزاریِ واقعی، بودن در لحظه است، توجه به لحظه است.  شکرگزاری توجه به زندگی در لحظه است. تایید کردن آنچه که هست.  شکرگزاری، حس کردنِ زندگی است.  قدردانی از زندگی. قدردانی از زنده بودن. قدردانی از احساس زندگی در لحظه.  شکرگزاری نفس کشیدن است.  شکرگزاری دیدن فراوانی است، فراوانی در مظاهر زندگی.  شکرگزاری هم مثل خیلی مفاهیم دیگر برای ما اشتباه ترجمه و تعریف شده.  اگر به لحظه پی ببری، قدردان و شکرگزار هم می‌شوی. و خودِ این دانستن جای شکرگزاری دارد.  من هم از اکهارت برای جاری کردن این آگاهی شکرگزارم. از نوشتن شکرگزاری شکرگزارم.  از درک یگانگی شکرگزارم.  از بودن شکرگزارم.  همین بودن ساده.  هندسه‌ی ساده‌ی نفس ها. 

کونِ کار - ٧ - کارِ دائم

زمان خواندن 3 دقیقه ***  کونِ کار - ٧ - کارِ دائم *** در سفر شناخت درونی، معانی و مفاهیم برایت عوض می‌شوند. معمولاً تعریف ها یا برنامه‌های ذهنی که از کودکی یا از کارمای خودت گرفته ای پاک می‌شوند. در نتیجه تعاریف جدیدی برایت درست می‌شود. این بار آگاهانه و براساس تجربه‌ی درونی خودت.  یکی از این تعریف ها تعریف کار است!  آنچه در جامعه از کار تعریف شده این است: «فعالیتی که همه باید انجام بدهند معمولاً ٩ صبح تا ۵ عصر تا بتوانند در جامعه زندگی کنند. در ازای این فعالیت به شما پول میدهند. آدم‌ها اگر کار نکنند طرد شده و یا از گرسنگی و بی پولی یا سرما و گرما خواهند مُرد. حیات اجتماعی یا هویت اجتماعی ما هم مستقیما به کار مرتبط است! اگر تا ۶۵ سالگی کار کنی، بعد بازنشسته می‌شوی و تا زمان مرگ بیمه هزینه‌های زندگی ات را می‌دهد. در حالت پیشرفته‌ترِ این تعریف، کار در واقع کانتریبیوشن یا بازگشتِ ارزش توست به جامعه. یعنی بده بستان تو با جامعه. » این تعریف برای ٩٩ درصد آدم‌ها واقعی است و غیرقابل سوال، پذیرفته شده و با آن زندگی می‌کنند.  خیلی هم خوب!  حالا ببینیم تعریف جدید چیس...

عدالت - عدالتِ لحظه

زمان خواندن 4 دقیقه ***  عدالت - عدالتِ لحظه *** عدالت عدالت عدالت ! عدالت چیست؟ ظلم چیست؟ این بزرگترین آرمان و دستاورد بشر کجاست؟ آیا عدالت موضوعی ذهنی است؟ آیا عدالت وجود دارد؟ آیا باید برای عدالت جنگید؟ اگر کسی به تو ظلم کرد باید چه کنی؟ با ظالم باید چه کرد؟ اعدام؟ دادگاه؟ اصل چهارم مذهب شیعه چه می‌گوید؟ ظلم به زن چه؟ آیا پایانی بر ظلم های تاریخی هست؟ آیا باید بر مظلومان تاریخ گریست؟ حسین که بود؟ عیسی چه شد؟ بر سر حلاج چه آمد؟  عدالت هست. این را خوب می‌دانم.  عدالت در جاهای زیادی هم نیست این را هم خوب می‌دانم.  چرا دچار تناقض گویی شده ام؟  می‌دانم عدالت کاملی در جهان وجود دارد.  عدالت لحظه به لحظه. عدالتی فرای تصور ذهن من و تو. عدالتی عمیق و دقیق.  عدالت در فیزیک هست و در تمام ذرات جهان. در تک تک قطرات آب. در برگهای درختان هست. در تعادل شاخه ها و فصول و موجها. عدالت ساری و جاری است. این را خوب می‌دانم.  می‌دانم بی عدالتی هم هست. در تقسیم ثروت. در ظلم ظالم به مظلوم. در بر دار رفتن حلاج ها که هنوز هم هستند. در اقتصاد، بی عدالتی هست. در من ه...

حسِ طرد شدگی

زمان خواندن 1 دقیقه ***  حسِ طرد شدگی *** حس طرد شدگی از حس های من بوده و هست. حس طرد شدن از دنیا. طرد شدن از دیگران. طرد شدن از خدا. طرد شدن از خودم. طرد شدن از مردم! چیزی شبیه همان حس آشنای تنهایی!  شاید این حس اولین حس آدم و حوا بود بعد از طرد شدن از بهشت!  اولین حس زمین! اولین حس بعد از تولد!  طرد شدن از شکم مادر. طرد شدن از عشق! دوری از منبع عشق!  آری این حس، اساسی ترین حس من بوده. اساسی ترین حس انسان. اولین درامِ طبیعت. اولین غم. اولین طرد شدگی!  حالم خوب است ولی طرد شدگی مثل موسیقی پس زمینه همواره می‌نوازد. شاید هم می‌خراشد.  چرا طرد شدم؟  خوب خاطرم نیست. باید یاد می‌گرفتم که طردی در کار نیست. او همواره هست. باید آنقدر طرد شوم تا دیگر از دوری او شکایت نکنم. باید خدا را با خودم بیاورم حتی در طرد شدن.  من وقتی هست شدم طرد شدم.  وقتی اندیشیدم طرد شدم.  وقتی نفس کشیدم طرد شدم.  من از خودم طرد شدم.  من گاهی فکر کردم بدن هستم و طرد شدم.  گاهی فکر کردم فکر هستم و طرد شدم.  یک لحظه غفلت کافیست تا دوباره طرد ...

چرا می‌نویسم؟ چون هستم؟

تصویر
زمان خواندن 3 دقیقه ***  چرا می‌نویسم؟ چون هستم؟ *** دوستی می‌گفت چرا می‌نویسی؟ می‌گفت چرا احساس بودن می‌کنی؟ چرا پخش می‌کنی؟ با اینکه خیلی نوشتم ولی باز دوباره می‌نویسم! دوباره می‌نویسم چرا می‌نویسم!  من می‌نویسم تا بدانم نیستم.  می‌نویسم از نانوشتنی. می‌نویسم از مرگ. از نبودن. از عشق. از هیچ بودن. آیا حق ندارم از نبودن خودم بنویسم؟ بعضی ها می‌رقصند بعضی از پرنده‌ها پرواز می‌کنند مورچه‌ها راه می‌روند ماهی‌ها شنا می‌کنند!  آیا من حق ندارم باشم؟ قطعا نه!  من فقط می‌توانم حیران بمانم! می‌توانم اشک بزیزم!  نی بشوم!  توخالی!  شاید نی گاهی صدایی کند!  نمی‌دانم!  اگر حق ندارم بنویسم پس این حال چیست؟ این اشک چیست؟ اصلا این نفس ها برای چیست؟ من که می‌دانم نیستم! چرا با کلمات اعتراف نکنم!  اگر نباید بنویسم چرا این کلمات در ذهنم جاری می‌شود!  آری من می‌نویسم!  من از روی ناآگاهی و خیره سری می‌نویسم!  مگر مولانا خاموش نشد؟ مگر بودا سکوت نکرد!  می‌دانم از روی خیره سری است که می‌نویسم.  اما امید بخشش دارم! بخشش همین...

ذهنِ مسأله ساز

زمان خواندن 1 دقیقه ***  ذهنِ مسأله ساز *** کارِ ذهن ساختن و حل کردن مساله است. ذهن، بدون مسأله وجود پیدا نمی‌کند. مثل قلب که بدون خون کار نمی‌کند یا ریه ها که بدون هوا کار نمی‌کنند. ذهن هم باید مسأله داشته باشد تا کار کند.  ذهن با خلق زمان و آینده مسأله درست می‌کند. گاهی دوراهی ایجاد می‌کند.  در زمان حال هیچ مسأله ای وجود ندارد.  قطعا ذهن این را نمی‌پذیرد چون می‌خواهد زنده بماند. مساله ساختن برای ذهن، حیاتی است.  ذهن با ساختن مسأله می‌خواهد به آینده بیشتر از حال اهمیت بدهد. در صورتیکه حال مهم‌تر و حتی در برگیرنده آینده است.  در مراقبه، کارکرد ذهن که برایت آشکار شد مساله های ذهن هم برایت حل می‌شوند. هرآنچه ذهن می‌سازد هم برایت بی اهمیت می‌شوند. اینطوری است که مراقبه درمان تمام مسائل ساخته‌ی ذهن است.  ذهن وقتی مساله‌ای میسازد معمولاً جواب و راه حل آن را در آینده تصور می‌کند و به تو می‌قبولاند که جواب در آینده است. این بزرگترین توهم ذهن است.  گاهی تو با مسأله هایت هویت می‌گیری و این جای خطرناکی است. اگر با مسأله هایت هویت بگیری همواره مسأله را...

راز خدا، راز مرگ، راز لحظه!

زمان خواندن 2 دقیقه ***  راز خدا، راز مرگ، راز لحظه! *** راز زندگی، راز اکسیژن. راز نفس.  راز خواب. راز دیدن. راز یک گل.  راز یک تخم مرغ. راز سهراب. راز حافظ. راز سعدی.  راز شب.  راز اوایل صبح. راز زندگی! چند ساعتی هست که راز خدا و رازمرگ در ذهنم طنین انداخته. نتوانستم ننویسم.  راز نوشتن!  آدم‌ها درگیر داستان های کودکانه‌ی ذهن می‌شوند. اسیر گرداب های احساسات می‌شوند. و تمام رازها را فراموش میکنند.  راز مرگ را فراموش میکنند. راز خدا را فراموش میکنند.  آدم‌ها راز خودشان را هم متوجه نیستند! آدم‌ها فکر می‌کنند که می‌دانند!  آدم‌ها آنقدر دچار نخوت شده‌اند که راز ها را نمی‌بینند.  هر طرف که رو کنی سرشار از هزاران راز است! آسمان پر از راز است.  خاک پر از راز است.  برف باران درخت مورچه میوه باد دریا ... دوستی سرشار از راز است.  زن سرشار از راز است.  نوشتن، شعر!  بدن، دست! سهراب راز زندگی را می‌دانست. مولانا در آن می‌سوخت. سعدی شکرگزار بود و حافظ عاشق! برای دانستن راز زندگی و راز مرگ باید اول نادان بشوی.  ...

دریافت عشق!

زمان خواندن 1 دقیقه ***  دریافت عشق! *** عشق همه جا جاری است. اما چرا بعضی‌ها خودشان را از آن محروم می‌کنند؟ آیا زمانی بوده که شما عشق را پس بزنید؟  آیا پیشنهاد یک لطف کوچک از طرف کسی را تا بحال رد کرده‌اید؟ کسی که به عشق باور ندارد عشق را قبول نمی‌کند. عشق را نمی‌پذیرد. چنین کسی خودش را کوچک و تنها و جداافتاده و ضعیف می‌بیند.  چنین کسی در عمق وجودش، خودش را لایق عشق نمی‌داند. و با این باور احتمال دریافت عشق را از جهان برای خودش غیرممکن میشناسد.  اگر با چنین کسی برخورد کنید چه می‌کنید؟  به عشقِ خودتان شک نکنید. کماکان به عشق ورزیدن ادامه بدهید. بگذارید عشقِ بدون شرط، کیفیت شما باشد. بدون انتظار بازگشت یا حتی انتظار دریافت.  درختی که سایه و میوه و اکسیژن می‌دهد انتظار ندارد کسی از میوه هایش تعریف کند.  درخت حتی انتظار ندارد کسی میوه ها را بچیند. میوه دادن کیفیت درخت است. برای درخت فرقی ندارد میوه را پرنده می‌خورد یا حیوان یا مورچه یا خاک!  درخت میوه می‌دهد چون ذاتش میوه دادن است.  تو عاشق باش چون ذات تو عشق است.  کسی که عشق را دریاف...

کونِ کار -۶- آیا معنویت جدی است؟

زمان خواندن 2 دقیقه ***  کونِ کار -۶- آیا معنویت جدی است؟ *** امروز روز اول هفته‌ی کاری است. همه‌ی دوستان و همشهری های من، امروز مشغول کسب و کار یا کارمندی هستند. همه در جایی در چرخ بزرگ اقتصادی مشغول هستند. این ماشین بزرگ اقتصادی همه را مشغول کرده. جدی ترین و اصلی ترین و مهمترین دغدغه ی بیشتر مردم شده کسب لقمه ای نان. کسب مقداری درآمد برای گذران ایام. خیلی هم خوب است. شاید حتی معنوی ترین کار همین باشد.  هیچ انتقادی نیست. هیچ مقایسه و قضاوتی نیست. هر کسی مشغول کاری است.  یکی هم باید از چیز دیگری بنویسد! شاید این کارِ من باشد!  من هم بعد از دیدار دوست و سادگورو و مولانا مشغول کار می‌شوم!  کارِ من چیست؟ کار من الان این است.  جواب دادن به این سوال که «آیا معنویت جدی است؟»  ذهن در بقاست. ذهن تمام توجه اش بقاست. ذهن، مرگ را نمی‌شناسد.  یک سوال می‌پرسم!  آیا مرگ جدی است؟  ذهن این سوال را دوست ندارد.  ذهن می‌گوید ای بابا بس کن! چقدر از مرگ می‌نویسی! به زندگی بچسب!  ذهن مرگ را بد و زندگی را خوب می‌داند!  ذهن همیشه دوگانه دار...

کونِ کار -۵ - ذهنِ مشوش

زمان خواندن 2 دقیقه ***  کونِ کار -۵ - ذهنِ مشوش *** همه چیز خوب است. وضعیت حال خوب است. از نظر بدنی هیچ کمبودی ندارم. هیچ حس بدی هم در کار نیست.  خوب حالا می‌خواهم شروع کنم به کار!  و اولین قدم برای کار کردن، برنامه‌ریزی است.  به محض اینکه شروع میکنم به برنامه‌ریزی وارد مراقبه‌ی ذهن می‌شوم. ذهن من شروع می‌کند به کار. در ابتدای مراقبه ذهن را تماشا می‌کنم.  و ... این ذهن، درست مثل این نوشته‌ها عمل می‌کند.  یعنی یک سری حرف و فکر!  و من شروع می‌کنم به دسته بندی آن‌ها! این فکر ها آنقدر تند تند می‌آیند که همه را نمی شود به دام انداخت. فقط تعدادی از افکار را اینجا لای کلمات گیر می‌اندازم.  ذهنم مشوش است.  مقداری فکر آینده، مقداری فکر آدم‌ها، فکر دخترم و مکالماتم در مورد مرگ و حیات ابدی با تارای شش ساله!، مقداری فکر اقتصادی، و هزاران فکر دیگر.  گاهی فکری می‌آید مبنی بر بد بودن ذهن مشوش! و فکر دیگری مبنی بر پذیرش ذهن مشوش!  با خودم می‌گویم اشکالی ندارد!  بگذار ذهنم مشوش بماند!  بگذار مثل کودکی سرزنده از این شاخه به آن شاخه ب...

کونِ کار -۴- ترس

زمان خواندن 1 دقیقه ***  کونِ کار -۴- ترس *** ترس یعنی توهم.  یکی از تمرینهای من همیشه این هست که ترس های خودم رو پیدا کنم و مشاهده کنم.  ترس، نبود عشق است.  ترس یک توهم موقت است. اصلا وجود ندارد.  بزرگترین ترس، ترس از مرگ است. ترس از نیست شدن.  اما این هم توهم است.  تو از اول هم نیست بودی.  هست هم از اول بوده.  شخصیت کاذب تو که قرار است بمیرد از اول وجود نداشته.  آن چیزی که همیشه هست و هیچگاه نمی‌میرد هم همیشه وجود دارد.  با این مقدمه برسیم به ترس های خودم.  من از نوشتن می‌ترسیدم. چون از قضاوت شدن می‌ترسیدم. چون خودم اهل قضاوت بودم. چون خودم در ذهن بودم. چون متوهم بودم.  سالها نوشتم و نوشتم و این ترس تقریباً از بین رفت.  چه کاری را از روی ترس انجام بدهی و چه کاری را از روی ترس انجام ندهی، در هر صورت اشتباه است.  باید در عشق باشی و بدون ترس.  حالا در ادامه‌ی مبحث کونِ کار رسیدم به کارهایی که شاید از روی ترس انجام نمی‌دهم.  قدم اول این است که کارهایی را که از روی ترس انجام میدادی متوقف کنی.  ق...

کونِ کار -٣ - آیا مراقبه فرار است؟

زمان خواندن 2 دقیقه ***  کونِ کار -٣ - آیا مراقبه فرار است؟ *** دوستان زیادی دارم که مراقبه نمی‌کنند. این دوستان بالطبع ابزاری جز ذهن برای درک و قضاوت، نمی‌شناسند.  از نظر آنها، مراقبه نوعی فرار است.  در سطح ماجرا اینطور است که ظاهراً مراقبه کننده کاری نمی‌کند. پس ذهن اینطور قضاوت می‌کند که مراقبه کننده دارد فرار می‌کند از واقعیت. واقعیت برای او چیست؟ همین ذهن! ذهن، مراقبه را فرار می‌داند. چون مراقبه خاموش کردن و مشاهده ی بی قضاوت ذهن است.  خیلی ها هم مراقبه را تنبلی تفسیر می‌کنند.  اما فرار از چه؟ فرار از کار؟ حال ببینیم آیا مراقبه واقعاً فرار از کار است؟ آیا کسی‌که مراقبه میکند تنبل است؟  آیا کسی‌که‌کون کار ندارد مراقبه  را انتخاب میکند؟ مراقبه چیزی‌است نانوشتنی. یعنی نمیشود با ذهن‌نوشتش.‌‌ نمیشود با ذهن توضیح داد یا فهمید.  بهترین‌و‌سریعترین راه برای مراقبه تجربه کردن‌مراقبه است.  اگر مراقبه میکنید دیگر نخوانید. خودتان با مراقبه خواهید دانست.  اما اگر مراقبه نمیکنید و هنوز میخوانید، برای روشن‌تر‌شدن مفهومِ مراقبه اینجا کمی‌بیشتر...

کونِ کار-۲-مقدارِ کار

زمان خواندن 4 دقیقه ***   کونِ کار-۲ *** در ادامه‌ی مبحث کون کار میرسیم به میزان انجام کار!  چقدر باید کار کنیم؟ سوال دیگر این است که کار چیست؟ کار فقط برای پول است؟ پول چقدر نیاز است؟ کار فقط برای پول نیست. البته پول برای بقا نیاز است. ولی بقا میتواند مینیمال تعریف شود. بقا میتواند زندگی در طبیعت باشد یا یک زندگی ساده. داشتن یک سرپناه و کمی غذا. این بقا در زمین متعادل برای همه مهیاست. زمین همان بهشت است. از زمین غذا میروید و از درختان میوه. خورشید مداوم می تابد و گرما و انرژی میدهد. فراوانی در آب و خاک و درختان و زمین و خورشید موج میزند. از زاویه‌ ی مرگ که نگاه کنیم تمام کارها پوچ است. با مرگ هر چه بدست آورده ای نابود میشود و نتیجه ی تلاشهای تو به دست دیگران می افتد. هر چقدر کار کرده باشی اهمیتی ندارد.  پس با وجود اصل مرگ و بقا؛ چقدر باید کار کرد؟  جواب ساده است؛ درست به اندازه ی بقا.  بقا را هم نسبی ندان. مطلق بدان.  بقا را خودت تعریف کن. نگذار تبلیغات یا کارخانه ها یا مدیا یا مقایسه با دیگران بقا را برای تو تعریف کند.  آنچه می‌خ...