حل مساله مرگ


حیوانات به مرگ خود آگاه نیستند و راحت تر زندگی می کنند
حیوانها تا لحظات آخر نیازی نمیبنند که یا مرگ بجنگند
اما انسانها از اون آگاه هستند و این آگاهی حس های دردناک ترس و نابودی در اونها بوجود میاره
با داشتن ذهن خلاق و فعال و آینده نگر آدمها نمیتونند مرگ رو کامل فراموش کنند و مجبورند چیزی درمورد مرگ تصور کنند

دو دیدگاه نسبت به مرگ وجود داره
دیدگاه خوب و مثبت که ما در عکسهای مردگان و تصور ادامه ی زندگی آنها داریم
به ماآرامش میده چون حس می کنیم که اونها نمردند
این کمی ترس ما رو از تنهایی و مرگ تخفیف میده
مثل عکس مرده ها که نگه میداریم و اونهارو بصورت زنده حس می کنیم
واونها رو درقلب خودمون تصور می کنیم یا در بهشتی که تصویری خوب از زندگی در اون هست

تصویر دوم خشونت و قتل وقربانی و کشتار هست که ما رو بر می انگیزه
و عقاید مارو تثبیت می کنه و ما رو پایدار و خشن و جنگجو می کنه
و به حفظ حکومتها و دلاوری در جنگها منجر میشه
و گاهی به فاندامنتالیسم و ترور و حملات انتحاری منجر میشه
در واقع میکشیم برای اینکه کشته نشیم
مثال اون صدام بود که برای ترس از مرگ خودش دست به کشتار و قصاوت میزد که بلکه با ایجاد ترس و وحشت از ترور خودش جلوگیری کنه
البته هنوز هم تمایل به چنین صحنه های خشونت باری در فیلم های ترسناک و در جنگها وجود داره

بسیاری از تمدن های جدید از ترکیب ایندو برای حکومت خود استفاده کرده اند
مثل به صلیب کشیدن در مسیحیت که از یک سو خشونت و مصایب مسیح رو نشون میده و از یک سو پرواز او به بهشت و ابدیت و زندگی آرامبخش
تصور بهشت و جهنم و شهادت در اسلام به طوری که تصور بهشت و جهنم از یک سو باعث دلگرمی رفتن به بهشت و از سوی دیگر باعث دلهره و ترس از رفتن به جهنم و عذاب میشه و ترکیب این دو تصویر باعث به وجود آمدن انگیزه احساسی بسیار شدیدی در پیروان این عقیده میشه

اما تصور من
ما چون در طبیعت زندگی می کنیم باید اصول اون رو کاملا قبول کنیم
یکی از بهتری راهها پذیرفتن مرگ به عنوان اصل طبیعت هست
و پذیرفتن تصادف به عنوان اصل دیگه ی طبیعت
ما میتونیم اونقدر درگیر زندگی بشیم که نیازی به تصور کردن مرگ نداشته باشیم زیاد به مرگ فکر نکنیم
یعنی کارهایی بکنیم که از توانایی کامل خودمون استفاده کنیم تا دیگه توی ذهنمون جایی برای فکر کردن به مرگ و آینده نداشته باشیم (روانشناسی به نام Csikszentmihalyi این نظریه رو تدوین کرده)
یا با دموکراسی و تقسیم درست اقتصادی منابع و غذا و لذت و کنترل جمعیت نیازی به جنگ و قربانی و فاشیسم نداشته باشیم
اما با انجام همه ی این کارها بازهم به ناچار ما گاهی به مرگ فکر می کنیم
بعضی سیستم ها ی فکری مثل بودیسم این تصور جالب رو برای بعد از مرگ میکنند که ما به موجودات دیگه تبدیل میشیم که از همه ی تصورها به واقعیت نزدیک تره چون مواد بدن ما دوباره به چرخه ی طبیعت برمی گرده
من به این سیستم تصور میگم روانشناسی لذت واقع بینی
یعنی با تصور وقبول واقعیت احساس شجاعت می کنیم و این که ما آنقدر شجاع هستیم که واقعیت رو می پذیریم

اما راه حل من
بهتره که بعد از فکر کردن به مرگ، بیشتر برای بهتر زندگی کردن تلاش کنیم
و اونقدر تلاش کنیم که غرق زندگی و لذتهاش بشیم که زیاد لازم نباشه که به مرگ فکر کنیم
ودر عین حال تلاش کنیم در زندگی یک میراث خوب و یادگاری برای خودمون به یادگار بگذاریم تا در زندگی آرامش بگیریم
این میراث در تلاش ما برای ساختن آثاری از خودمون یا به یاد گارگذاشتن فرزندان فیزیکی یا ایجاد حس ها و خاطراتی در دیگر انسانها میتونه باشه یا نوشتن و به اشتراک گذاشتن اون که من الان انجامش دادم
البته هزاران کار دیگه هم میشه انجام داد که بعدا در بارشون مینویسم

نظرات

برای تجربه‌ی کل نانوشته ها؛ لطفا فهرست موضوعی و زمانی بالای صفحه را ببینید!

کارما برای خودم و برای تارا!

کونِ کار -۶- آیا معنویت جدی است؟

خودکشی!

شُکرگذاری در لحظه!

عدالت - عدالتِ لحظه

چرا می‌نویسم؟ چون هستم؟

کونِ کار -٣ - آیا مراقبه فرار است؟

تنهایی و آرامش جاده

مکالمات من و تارا

توجه به خود، اتصال با خدا