باهم بریم جنگ تنهایی


نمی دونم دو تا آدم چقدر می تونن به هم نزدیک بشند
شاید به اندازه نزدیکی دو قوس
همونقدر که محمد نزدیک شد

اما وقتی ما تنها به دنیا میایم
وقتی تنها حس می کنیم
و تنها می میریم

ما تنها گریه می کنیم
تنها دستشویی می ریم
اما با هم می خندیم
شاید برتریه لذت خنده بر گریه همین با هم بودنشه

ولی با هم تلاش می کنیم که این تنهایی رو از بین ببریم
و با هم به جنگش می ریم

این نوشتن هم یکی از اون تلاشهاست

نظرات

برای تجربه‌ی کل نانوشته ها؛ لطفا فهرست موضوعی و زمانی بالای صفحه را ببینید!

کارما برای خودم و برای تارا!

خودکشی!

کونِ کار -۶- آیا معنویت جدی است؟

شُکرگذاری در لحظه!

عدالت - عدالتِ لحظه

چرا می‌نویسم؟ چون هستم؟

مکالمات من و تارا

زندگی در جنگل

توجه به خود، اتصال با خدا

تنهایی و آرامش جاده