برای او

 برای او

***


گاهگاهی سبک میشوم. گاهگاهی اشکم می آید در مشکم. حالم خوب میشود. گاهگاهی مست میشوم. 

نمی دانم چطور و چگونه! نمیدانم این حس و حال از کجا می آید. کی می آید. 

در این حال خواستم برای سادگورو بنویسم.

خواستم برای تارا بنویسم.

خواستم برای خودم بنویسم.

برای همه بنویسم.


از حال خوب. از عشق. از او.

از نانوشتنی. از مولانا. از حافظ.


آنچه برای سادگورو اتفاق افتاد را نمیدانم. نمیدانم او کیست. نمیدانم بر او چه میگذرد. 

اما یک چیزی را خوب میدانم. این که من در جایی به او وصل شدم. این که او در جایی آدرس خدا را دارد. این که او چیزی از عشق یافته. 

وقتی سادگورو را روی تخت بیمارستان دیدم فهمیدم او هم رفتنی است. فهمیدم باید از او هم دل بکنم. نمیدانم اصلا از این ماجرای رابطه ام با او باید بگویم یا نه. نمیخواهم به کسی یا چیزی متصل باشم. حتی به گورو. 

او برای ما مسیری را گذاشت و میرود. 

معلم، خودش را به کسی تحمیل نمیکند. میگوید و میرود. دل ها را میبرد و میرود. 

سادگورو تکه ای از مسیر را به من نشان داد. 

سادگورو میلیون ها سرسپرده و عاشق دارد. 

من یکی با این کلمات نمیتوانم حق مطلب را بجا بیاورم.

سادگورو دچار خونریزی مغزی شد. 

سادگورو اما مدت دیگری میمهان زمین است. 

هر چه دروتر بهتر. 

راحت تر میتوانم بنویسم.


لیلی و مجنون را یادتان هست؟ هیچگاه نرسیدند. 

داستان عشق ما هم همین است. 

هر چه بروی نمیرسی. 

آخر او بی نهایت است. تا بینهایت راه هست.


مثل داستان من و تاراست. 

روزهای مداومی میشود که تارا را نمیبینم. باید منتظر بمانم تا مادرش برود سر کار و مدرسه تعطیل شود. آن وقت نوبت من میشود. اشکالی ندارد. 

من در دوری بهترم.

در دوری، عشق بهتر رشد میکند. 

وقتی دلت تنگ میشود، وقتی تنها میشوی، وقتی کاری از دستت برنمی آید. همان موقع بهترین زمان است. 

همان زمان، بهترین زمان برای معامله با خداست. بهترین زمان برای بازگشتن به خداست. همین دوری هاست که نشان از دوری اصلی دارد. همان فراقی که مولانا را به گفتن واداشت. 

همین دوری هاست که نی از آنها حکایت میکند. 


نمیدانم نوشتن و حرف زدن وقتی مثنوی باشد چه جایی دارد. 

پس برای بار هزارم هم که شده دوباره این جملات مولانا را با هم مرور کنیم. باشد که آیینه مان کمی غماز شود.


بشنو این نی چون شکایت می‌کند


از جدایی‌ها حکایت می‌کند


کز نیستان تا مرا ببریده‌اند


در نفیرم مرد و زن نالیده‌اند


سینه خواهم شرحه شرحه از فراق


تا بگویم شرح درد اشتیاق


هر کسی کو دور ماند از اصل خویش


باز جوید روزگار وصل خویش


من به هر جمعیتی نالان شدم


جفت بدحالان و خوش‌حالان شدم


هر کسی از ظن خود شد یار من


از درون من نجست اسرار من


سر من از نالهٔ من دور نیست


لیک چشم و گوش را آن نور نیست


تن ز جان و جان ز تن مستور نیست


لیک کس را دید جان دستور نیست


آتش است این بانگ نای و نیست باد


هر که این آتش ندارد نیست باد


آتش عشق است کاندر نی فتاد


جوشش عشق است کاندر می فتاد


نی حریف هر که از یاری برید


پرده‌هایش پرده‌های ما درید


همچو نی زهری و تریاقی که دید


همچو نی دمساز و مشتاقی که دید


نی حدیث راه پر خون می‌کند


قصه‌های عشق مجنون می‌کند


محرم این هوش جز بیهوش نیست


مر زبان را مشتری جز گوش نیست


در غم ما روزها بیگاه شد


روزها با سوزها همراه شد


روزها گر رفت گو رو باک نیست


تو بمان ای آن که چون تو پاک نیست


هر که جز ماهی ز آبش سیر شد


هرکه بی روزیست روزش دیر شد


در نیابد حال پخته هیچ خام


پس سخن کوتاه باید والسلام


بند بگسل باش آزاد ای پسر


چند باشی بند سیم و بند زر


گر بریزی بحر را در کوزه‌ای


چند گنجد قسمت یک روزه‌ای


کوزه‌ی چشم حریصان پر نشد


تا صدف قانع نشد پر در نشد


هر که را جامه ز عشقی چاک شد


او ز حرص و عیب کلی پاک شد


شاد باش ای عشق خوش سودای ما


ای طبیب جمله علت‌های ما


ای دوای نخوت و ناموس ما


ای تو افلاطون و جالینوس ما


جسم خاک از عشق بر افلاک شد


کوه در رقص آمد و چالاک شد


عشق، جانِ طور آمد عاشقا!


طور، مست و خرَّ موسی صَاعِقا


با لب دمساز خود گر جفتمی


همچو نی من گفتنی‌ها گفتمی


هر که او از هم‌زبانی شد جدا


بی‌زبان شد گرچه دارد صد نوا


چون که گل رفت و گلستان درگذشت


نشنوی زآن پس ز بلبل سرگذشت


جمله معشوق است و عاشق پرده‌ای


زنده معشوق است و عاشق مرده‌ای


چون نباشد عشق را پروای او


او چو مرغی ماند بی‌پر وای او


من چگونه هوش دارم پیش و پس


چون نباشد نور یارم پیش و پس


عشق خواهد کاین سخن بیرون بود


آینه غماز نبود چون بود


آینه‌ت دانی چرا غماز نیست


زآن که زنگار از رخش ممتاز نیست



***

Briefing by Gemini:



For Him

Introduction

The text you provided is a poetic reflection on love, spirituality, and the search for meaning. The author writes about their experiences with Sadhguru, a spiritual teacher, and Tara, a woman they love. They also draw on the poetry of Rumi and حافظ to explore themes of separation, longing, and connection.

Key Points

  • The author begins by describing their own state of being, which is characterized by lightness, tears, and occasional intoxication. They do not know the source of these feelings, but they feel compelled to write about them.
  • They write about Sadhguru and how he has helped them on their spiritual journey. They also write about Tara and how their love for her is both a source of joy and pain.
  • The author then reflects on the nature of love and separation. They argue that true love is always unattainable, because it is infinite.
  • They draw on the poetry of Rumi and حافظ to illustrate this point. They also discuss the story of Layla and Majnun, two star-crossed lovers who never could be together.
  • The author concludes by asserting that love is the most important thing in life. They urge the reader to let go of their attachments and surrender to the divine.

Themes

  • Love
  • Spirituality
  • Separation
  • Longing
  • Connection
  • Surrender

Rumi's Poetry

The author quotes several passages from Rumi's poem "The Ney." This poem is about the ney, a musical instrument that is made from a reed. The ney is a symbol of the human soul, which is separated from its divine source. The poem speaks of the ney's longing to be reunited with its source.

Hafez's Poetry

The author also quotes a passage from حافظ, a Persian poet. This passage speaks of the importance of love and the need to let go of attachments.

Conclusion

I hope that this translation is helpful. I believe that the author's message is a valuable one. Love is the most important thing in life, and it is the only thing that can truly bring us happiness. We must let go of our attachments and surrender to the divine if we want to experience true love.



نظرات

برای تجربه‌ی کل نانوشتنی ها؛ لطفا فهرست موضوعی و زمانی بالای صفحه را ببینید!

بیزینسِ امروز

معجزۀ روشن بینی

نوشتن یا بودن

برای تارا- ستارۀ زندگی-عشق

بازبینیِ تاریخ

هفت مهارت کلیدی!

آخوند نباش!

از قربانی به مسئول

شهرت، غذای نفْس

تمرینِ آدم جدید