پدرِ بزرگ

 پدرِ بزرگ

---

پدر من نامش اکبر بوداکبر یعنی بزرگتر

او در حق خیلی ها پدری کردخودش پدر هفت فرزند بوداز جمله مناو در حق ما پدری کرددر حق برادرانش پدری کردحتی در حقپدرش پدری کرداو پدرِ بزرگی بودبعد از سی چهل سال خاطره‌‌ی پدری کردن هایش هنوز در خاطر آدمهایی که او را به یاد دارند یاندارند هست

او از کودکی فقیر در روستا شروع کردبزرگ شددر کودکی پدرش هزینه‌های مدرسه را نداشتاما او بدون تحصیل بزرگ شداو درزمینه‌ی اقتصادی بزرگ شددر زمینه‌ی خانوادگی بزرگ شد

من کوچک ترین فرزند آن خانواده،  شاید پدر را خیلی به خاطر نداشته باشم اما پدری کردن را چرااو قبل از رفتن پدری کردن را بهبرادرانم آموختبه مادرم هم آموختبه خیلی ها یاد داد چطور میتوانی پدری کنیحتی برای پدر خودت

من کوچک ترین فرزند آن خانواده، منِ آتئیست، تقریباً مطمئنم که او هنوز مشغول پدری کردن استنمی‌دانم چطور و چگونهاما حسیاین را به من می‌گویدمن پدران زیادی داشته‌ام

آموزگاران بزرگی که شاید حتی نامشان را ندانمآموزگارانی در وسعت تاریخ زمینپدران سرزمینآنها هنوز در حال پدری کردنهستندآنها هنوز راه را برای ما روشن می‌کنندآنها در سختی ها هستنددر تمام لحظات هستندمنتظرند ما که آماده بشویممی‌توانپدر بدنی نبودمی‌توان پدر معنوی بودمی‌توانی پدر باشیبدون زادن فرزندیپدر من بیشتر پدر معنوی بودپدر خیلی هایک بار درراه مسافرت کسی را از کنار راه سوار کردیمکاملا تصادفیاو هم مزه پدری‌های پدرم را چشیده بوداین را دیگر نمیشد به حسابتعارف گذاشتفردی روستایی و کاملا تصادفی در جادهاگر پدری را آموخته باشی می‌دانی چه می‌گویمپدری کردن چیزی شبیه عشقاستچیزی شبیه سوختنخاموش و بیصداپدری کردن شبیه مادری کردن است اما بدون زرق و برقپدر عشقی خاموش استتو آنرا نمی‌بینیگریه‌های پدر بی صداستدردهایش را کسی نمی‌فهمدپدر بلد نیست عشق اش را ابراز کنداو خودش تبدیل به عشقمی‌شودآرام آرام می‌سوزدشاید در دلش غوغایی باشد اما چهره‌اش تغییر نمی‌کندپدر به دنبال تشکر نیستجوراب روز پدر را همنمی‌خواهداو کم کم خودش را نابود می‌کندتمرین فناشدننیست شدنسوختنرفتن



نظرات

برای تجربه‌ی کل نانوشتنی ها؛ لطفا فهرست موضوعی و زمانی بالای صفحه را ببینید!

صدای سخن عشق

جاعنوانی

میراثِ من!

معنیِ زندگی

خواستن و استغنا

مهمترین کار ۳

چسبیدن به دنیا

مراقبهء نوشتن ۱۶ اردیبهشت

فرمولِ حالِ بد

برای تارا، همه‌ی آدم‌ها و خودم!