اعترافات گالیله
زمان خواندن 4 دقیقه *** اعترافات گالیله *** مدتی است در یک دوراهی هستم. ١- ماندن در این شهر و هماهنگ شدن با تمام شرطی شدگی های این جامعه و معامله کردن با آدمهایی که اکثراً همدیگر را نمیفهمیم. معامله کردن با همسر اول و بودن در نزدیکی دخترم تارا. ٢- رفتن از این شهر، یک زندگی ساده و معمولی در تهران یا در آشرامی در آمریکا یا در هند. البته این زندگی هم مستلزم هماهنگ شدن با افراد همان جوامع است. شاید کمی کمتر یا بیشتر. ٣- گزینهء اکستریم آن میشود فرار از جامعه و زندگی در جنگل! این گزینه فعلاً برای من با این توانایی های جسمی و روحی عملی نیست. برای گزینهء اول باید به یک توافقی با همسرم و جامعهء کانادا برسم. تقریباً هر روز سعی میکنم با او یعنی مادر دخترم ارتباط بگیرم. رسیدن به یک فهم مشترک برایمان (احتمالا برای او) تقریباً غیرممکن است. ده سالی بود از او میخواستم فرزند بیاورد. حالا هم برای بودن با دخترم باید تلاش کنم! او برنامههای این جامعه را کاملا برداشته و قبول کرده و با آنها زندگی میکند. مثل اکثر آدمها. حرفها و نوشتههای من هم پرت و پلا ب...