پست‌ها

نمایش پست‌هایی با برچسب روابط

من هستم، پس خدا هست!

زمان خواندن 2 دقیقه ***   من هستم، پس خدا هست! *** من بیست و یک سال تمام آتئیست یا آگنوستیک بودم.  دیروز دوباره دوستی از من پرسید: «مطمئن هستی که توهم نداری؟» گفتم من مطمئن هستم که وجود دارم.  گفتم مطمئن هستم که بدون ذهن هم وجود دارم.  پس چیزی فرای ذهن هست.  قبلاً یک فیلسوفی گفت «من می‌اندیشم پس هستم» او مطمئن بود که فکر می‌کند. او این فکر را خودش می‌دانست.  حالا با هم این جمله را بشناسیم. «من هستم پس خدا هست» اما من کیستم که هستم؟  بودنِ خودم را مطمئن هستم. چون همین الان بیدارم و در حال قرار دادن حروف کنار هم هستم.  من هستم چون در حال قراردادن حروف و کلمات با ترتیبی معین در کنار هم هستم.  اما برگردیم عقب تر.  انگشت من چطور حروف را نشانه میرود؟ چون استخوان ها و عضلات در کنار هم چیده شده است.  باز برگردیم عقب تر.  وقتی فقط یک سلول بودم. ٢٣ کروموزم از اسپرم و ٢٣ کروموزوم از تخمک، احتمالا!  کروموزوم ها را یکی کنار هم چیده! درست مثل این کلمات! باز عقب تر برویم!  مولکول های پروتئین تشکیل شده از هیدروژن و اکسیژن و نیت...

یک، دو یا سه؟

زمان خواندن 1 دقیقه ***   یک، دو یا سه؟ *** من یک هستم! تو دو! من با خدا هم یک هستم! تو هم با خدا یک هستی! این نوشته شاید برای تو نباشد!  شاید من و تو دو باشیم!  اگر من و تو یک باشیم،  دیگر نیازی به نوشتن نیست!  می‌دانم دو توهم است!  می‌دانم سه هم، توهم است! اگر از یک به دو بروی، ناچار به سه می‌روی،  بعد گرفتار اعداد می‌شوی!  گرفتار کثرت! گرفتار سلسلۀ موی یک!  پس اصلاً از یک به دو نرو!  اصلاً دو وجود ندارد! ما یک هستیم!  ما یک بی‌نهایت هستیم!  از یک بپر به بینهایت!  از یک بپر به خدا! از خود به خدا برس! دیگری ای وجود ندارد! همه از همیم!  همه خودی اند!  یک های برابر! و یک بی‌نهایت!  و یکی که بینهایت می‌شود!  قطره‌ای که دریا می‌شود.  پس همیشه تو فقط با خودت حرف می‌زنی!  تلخ است؟  تنهایی مطلق است؟  نه!  تو با بی‌نهایت حرف بزن!  برای بی‌نهایت بنویس! برای نانوشتنی بنویس! 

خدای بی رحم!

زمان خواندن 3 دقیقه ***   خدای بی رحم! *** در زیر نوشتۀ « به خدا اعتقاد داری؟ » این جواب را گرفتم. https://www.unwritable.net/2024/11/blog-post_40.html «‏ناشناس گفت… درود. نه. به چیزی که انقدر بی‌خرده، یا انقدر ناتوانه، یا انقدر بی‌تفاوت و بدون همدردی یا بی‌رحمه، که ایجادگر یا نظاره‌گر منفعل این همه نابسامانی، رنج، زجر و شکنجه‌ی موجوداته، اون هم بسیاری موجودات از همه جا بی‌خبر و بی‌گناه، و اگه هم چیزی باشه یک ماشین اولیه‌ی بی‌خاصیت یا تصادفی و بگیر نگیره، باور ندارم. دیدن دنیای بی‌سامان بی‌صاحب یا بی‌مدیر خیلی بهتر از دیدن آشوب‌کده‌ای در حضور یک مدیر بی‌سواد یا ستمگره.» جواب دادم «اگر خواستید یه صحبتی بکنیم. جواب از نوشته گذشته! 🤗🤗🤗» حالا این دوست ناشناس ما اگر زنگ بزند یا نه می بینیم. اما من دلم طاقت نیاورد. باید حتما کاری بکنم. کار من هم که میدانید چیست! نوشتن از نانوشتنی! من هم حدود بیست و یک سال آتئیست بودم. من هم نسبت به ظلم در جهان منتقد بودم. من هم بی عدالتی ها آزارم میداد. به طور خلاصه، من هم حس قربانی داشتم! گذشت و گذشت و گذشت.  ده روز به مراقبه نشستم.  ...