پست‌ها

نمایش پست‌ها از ژانویه, ۲۰۲۲

برای تارا - ٢ زندگی و مرگ آگاهانه

زمان خواندن 3 دقیقه *** برای تارا - ٢ زندگی و مرگ آگاهانه تارای عزیزم. الان که می نویسم خواب هستی. الان سه سال و ٢١٣ روز از تولد فیزیکی تو می‌گذرد. وقتی که به تو می‌رسد زیاد فکر نمیکنم که چه بنویسم. یک حسی مرا به نوشتن وا می‌دارد.  من مسوول هستم. مسوول دعوت تو به این دنیا. البته شاید مسوول ۵٠ درصد تو باشم اما سعادتی است که مسوول باشم. زمانی که می‌خواستیم تو را به این دنیا دعوت کنیم مدتی روی تغذیه خودمان کار کردیم. با انتخاب غذاهای طبیعی و سالم سعی داشتیم بدن سالمتری داشته باشیم. البته خیلی از اینها توسط ما آگاهانه برنامه ریزی نشده بود.  روح زیبایی دعوت ما را قبول کرد و در جسم کوچک تو لانه گزید. تو مسیر خودت را خواهی رفت. بزرگترین کاری که می‌توانم برایت انجام دهم این است که یک مثال و فقط یک مثال از هزاران مثالی باشم که در زندگی شاهدش خواهی بود.  تو شاهد زیستن من شاهد بودن من شاهد لحظات من و شاهد مُردن من خواهی بود.  این تنها کاری است که برای تو انجام می‌دهم و تنها کاری است که می‌توانم انجام بدهم.  من مسوول هستم. اما مسوول خودم و مسوول همه‌ی جهان! مسوول فهم همین مسوولیت. مسوول زندگ

عنوان ندارد!

زمان خواندن 2 دقیقه ***  عنوان ندارد! --- گاهی فرزندت باید به دنیا بیاید بعد برایش نامی انتخاب کنی. اول صبر کنی زایمان انجام بشود. بعد، نام هم با همان زاییده می‌شود. این فرزند از آنهاست. این نوشته از آن نوع است.  دوره‌ی مهندسی درون تمام شد. جلسه آخر را دوست نداشتم شروع کنم چون دوست نداشتم تمام شود. اما این هم تمام شد در اشک شوق. و حالا کاری ندارم جز نوشتن آنچه گذشت.  داستان ازآنجا شروع شد که چندین دهه اضطراب کشیده بودم! اضطراب های شایع امروزی! گاهی از شدت اضطراب میدویدم و گاهی یوگا میکردم. شک و تردید رفیق همیشگی ام بود. روزی در این شلوغی خورشیدی به نام شیده طلوع کرد. او بیرون آمده بود تا به همه بتابد. بر من هم تابید. او مرا کمی با مدیتیشن بیشتر آشنا کرد. او مثل یک تابلو راهنما جهت را نشان داد. من جلو تر رفتم. گوئنکاجی را پیدا کردم. او از این دنیا رفته بود ولی هنوز زنده است. در بُعدی دیگر. او هدیه‌ای از بودا داشت. او هدیه‌ی بودا را به من هم داد. علاقمند شدم به شرق. به راهبان شرقی. راهبان شرقی به کمک الگوریتم های گوگل و یوتیوب مرا به پیرمردی رساند به نام سادگورو. بعد از تجربه‌ی اوش

اعتیاد به آغوش

زمان خواندن 4 دقیقه *** اعتیاد به آغوش اینجا اعتراف میکنم که اعتیاد دارم. به آغوش اعتیاد دارم. به آغوش زن اعتیاد دارم.  هنوز آن کودک ۴-۵ ساله را یادم هست که حرف‌های دیگران او را از آغوش مادرش دور کرد. یادم هست که چقدر آغوش مادرم را دوست داشتم. اما چشمهای حسودی تحمل نداشت ذهن های حسودی مدام می‌گفت خرس گنده شدی و هنوز بغل مامانت هستی! مادرم هم شاید خسته شد.  کم کم مرا از آغوشش محروم کرد. هنوز تشنگی برای آغوش مادرم را یادم هست. بعد از سی چهل سال همین چند ساعت پیش هم تشنه‌ی آغوش خوابیدم. هنوز این اعتیاد را ترک نکرده‌ام. ممنون که دیواری کشیدی و مرا از آغوش یک زن دیگر محروم کردی. تو خواستی مرا تنبیه کنی. و چه خوب. تنبیه یعنی بیدار شدن. و من درحال بیدارشدن هستم. اعتیاد آغوش. آغوش یک زن. ببخشید که تو را فقط یک زن دیگر نامیدم. شاید دوست داری تو را عشق زندگی‌ام بنامم. اما من هم شاید تو را بیدار کنم. شاید بیدارشدی. شاید با هم بیدار شدیم. تو فقط یک زن دیگر هستی. من هم فقط یک مرد دیگر هستم. البته تو مادر بچه‌ی من و من پدر بچه‌ی تو خواهم ماند. شاید دوست داری تو را یگانه عشق زندگی‌ام بخوانم. ام

گورو کیست؟

زمان خواندن 4 دقیقه *** گورو کیست؟ در درس‌های مدرسه های مذهبی تحت تاثیر فرهنگ شیعه خوانده بودیم که همه باید مرجع تقلید داشته باشند. حافظ گفته بود طی این مرحله بی همرهی خضر نکن. و مولانا سالها بدون شمس دور خود چرخید.  حتی انقلاب ایران تحت تاثیر فرهنگ مرید و مرادی و افسون فردی بود که بسیاری او را مرجع تقلید خود می‌دانستند. و پیر و مراد خود میپنداشتندش.  به خاطر تمام این تاریخ پر فراز و نشیب و انحرافاتی که در اثر مذهب پیش آمده و می‌آید دافعه‌ی شدیدی در مقلد شدن در من به وجود آمده است.  شاید مهمترین خصیصه من از کودکی عدم تقلید از دیگران بود. کاری که گاها اجتناب ناپذیر می‌نماید. حداقل سعی داشتم خودم باشم و فقط از صدای درونم تبعیت کنم. در نهایت میدانستم که تنها وظیفه ‌ی من تبعیت از ندای درونم است و بس. نمیدانم چقدر موفق بودم. گاهی کله شق به نظر می‌آمدم. گاهی هزینه می‌دادم. اما وقتی دیگران به من می‌گفتند اوریجینال هستم ، شاید این تاییدی بر این خود محوری دوست داشتنی ام بود.  اما خلأ داشتن یک الگو یا یک مراد یا یک گورو هم واقعیتی اجتناب‌ناپذیر است. در این دریای متلاطم زندگی اگر کسی نباشد

چرخه‌های‌ زندگی

زمان خواندن 2 دقیقه ***   چرخه‌های‌   زندگی زندگی   مجموعه‌ای   از‌چرخه‌هاست‌‌ .  چرخه   های   بزرگ‌   یا   کوچک .  چرخه   های   ظاهرا   بی‌پایان .  زمین‌   به   دور‌خورشید   می‌چرخد   و   دوباره   از   اول خورشید   به   دور   کهکشان   و   دوباره   از   اول ازخواب   بیدار   میشوی   مدتی   بیداری   کم   کم   خسته   میشوی   و   دوباره   از   اول بیگ   بنگ   انبساط   جهان   و   دوباره   از   اول پدرت   سکس   میکند   متولد   می‌شوی   مقداری   گوشت   به   دور   خودت   جمع   میکنی   میمیری   و   احتمالا   دوباره   از   اول گرسنه   می‌شوی   موجود   زنده‌ی   دیگری   را   میخوری   و   دوباره   از   اول غذا   میخوری   به   دنبال   جفت   میگردی   سکس   میکنی   و   دوباره   از   اول عطش   آب   داری   آب   بدست   میاوری   و   دوباره   از   اول عطش   پول   داری   پول   بدست   میآوری   و   دوباره   از   اول عطش   قدرت   داری   زیردست   پیدا   می‌کنی   و   دوباره   از   اول عطش   نوشتن   داری   چیزی   می‌نویسی   و   دوباره   از   اول عطش   تکرار   داری   و   دوباره   از   اول عطش   دیده   شدن  

چه باید کرد؟

زمان خواندن 3 دقیقه *** چه باید کرد؟ از ۴ یا ۵ سالگی یکی از بزرگترین سوالهایی که از مادرم می‌پرسیدم همین بود! چکار کنم؟ آنقدر می‌پرسیدم تا خسته می‌شد. در دهه‌ی چهل زندگی هنوز این سوال پابرجاست. هنوز اون اضطراب هست. هنوز آن ناآرامی هست. هنوز مشکل پابرجاست. هنوز عطش دانستن هست! عطش بزرگ شدن. عطش زندگی! البته کم و زیاد می‌شود ولی هنوز هست. سعی میکنم اینجا جواب رو خلاصه بدهم.  به طور کلی دو راه بیشتر نیست. پرداختن به بیرون و پرداختن به درون!  ١- بیرون میتوانی مشغول پول درآوردن بشوی. بازار کار و رقابت. رقبای کاری. رشد بیزینس. تبلیغات و غیره. فعالیت اقتصادی در فضای مجازی.  بزرگ کردن مادی خودت. جیب پر و حساب بانکی و ملک و املاک. خیلی هم عالی. ساختن دنیا. پیشرفت تمدن! میتوانی مشغول دیگران بشوی. خانواده و فرزندان. روابط اجتماعی. طی کردن ساختار قدرت و طبقه بندی اجتماعی. راننده و‌گماشته! میتوانی مشغول ارتقاء محیط زندگی ات بشوی. خانه‌ی لوکس، ماشین لوکس، سفر لوکس و اشیاء لوکس و غیره.  مشغول نوشتن، قضاوت دیگران و حتی قضاوت این نوشته بشوی.  مشغول ذهن بشوی.  میتوانی مشغول بدن بشوی و حسهایش. از ح