پست‌ها

نمایش پست‌ها از 2024

برای تارا، همه‌ی آدم‌ها و خودم!

برای تارا، همه‌ی آدم‌ها و خودم! *** تارا فرزند بیولوژیکی من است. قرار بود در مورد تارا صحبت کنم که گفتم بنویسم بهتر است! چون این روزها، نه کسی حال شنیدن دارد نه خواندن! شاید اما کسی در جایی، در آرامش و سکوت، بتواند معنی پشت این کلمات را دریافت کند! همان معجزه‌ی نوشتن! https://www.unwritable.net/search/label/نوشتن?m=1 هرچه آدم‌ها در ذهن فرو می‌روند، ارتباط سخت تر و سخت تر میشود. هر کسی در حباب ذهنی خودش گرفتار می‌شود و حتی توانایی شنیدن و دریافت را از دست می‌دهد.  قبل تر ها فقط برای تارا می‌نوشتم!  بعد بزرگتر شدم و حوزه‌ی مسوولیت ام هم بیشتر شد. یعنی می‌توانستم برای تمام کودکان بنویسم.  بعد باز هم این حوزه بزرگتر شد و برای تمام آدم‌ها می‌نویسم!  این شد که عنوان این شد!  حالا خودِ من هم قسمتی از تمام این آدم‌ها هستم!  بدون مرز!  بدون هویت جدا!  و این تعریف یوگاست.  تعریف یگانگی است!  یعنی بین من و تارا و تمام آدم‌ها هیچ مرزی قائل نباشم.  برای روشن شدن، نوشته‌های مربوط به یوگا کمک می‌کند.  https://www.unwritable.net/search/label/یوگا?m=1 وقتی به کسی گفتم برای تارا و تمام کودکان نگرانم، به

شکستِ مراقبه و خواستن

  شکستِ مراقبه *** نوشتن مساوی است با شکست مراقبه برای من. یعنی چه؟  در حالت مراقبه که باشی تقریباً نیازی به هیچ چیز نداری. همان حالت استغناست.  در حالت مراقبه که باشی نیازی به انجام هیچ کاری نداری. حتی نوشتن.  اما گاهی سخت می‌شود که بشود!  عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها!  ذهن آنقدر کار می‌کند تا بالاخره مجبورم می‌کند که بنویسم!  این نوشته‌ها هم آنقدر زیاد شده که از دست خودم هم در رفته! اما چه کنم!  فعلاً می‌روم یک چرتی بزنم برگردم شاید تمامش کردم! ‌ نان و شیر را نباید می‌خوردم چون سیستم گوارشی و بالطبع سیستم بدنی ام و بالطبع سیستم ذهنی ام را به هم می‌ریزد.  بعد از یک چرت کوتاه شاید برگردم!  شاید هم همین را گذاشتم!  در این نوشته کمی از مراقبه گفتم، پس خوب است!  مفید است! نبود هم مهم نیست!  همین هست که هست!  چشمهایم در حال بسته شدن است!  خواب گاهی بهترین گزینه است. حتی بهتر از نوشتن!  خوب من برگشتم!  پادکست «صدای سخن عشق» از فرزین رنجبر که روایت حافظ است و عشق بازی هایش را هر روز می‌شنوم. من هم گاهی از سرزمین عشق حافظ رایحه‌ای میچشم.  بگذریم.  داستان از این قرار است که به علت جابجا

تمرینِ یوگای پراتیاهارا

  تمرینِ پراتیاهارا *** در جایی از مسیر میرسیم به پراتیاهارا!  اول ببینیم این لغت در ویکیپدیای فارسی چیست. « پرتیاهارا از دو کلمه پراتی به معنای به سوی و آهارا یعنی گردآوری تشکیل شده‌است و با هم به معنای بررسی قدرت خروجی ذهن، رهایی از اسارت از حواس آهارا می‌باشد. [۵][۶] ویاسا در ارتباط ذهن و حواس می‌گوید: هنگامی که تموجات ذهنی منقطع می‌گردند حواس نیز مانند آنان منقطع می‌شوند. این است تجرد از عالم محسوسات. [۷] پاتانجلی می‌گوید: به واسطهٔ حبس دم حجابی که روشنائی واقعیت را می‌پوشاند معدوم می‌گردد و ذهن استعداد خود را جهت تمرکز نیروی معنوی می‌نمایاند. [ نیازمند منبع ] لفظ « «پراتیاهارا»» مرکب است از دو جزء «آهارا» یعنی برکشیدن و «پراتی» در مقابل یعنی تجرد از دنیای خارج، برکشیدن حواس از محسوسات یا انتزاع حواس. [ نیازمند منبع ] » این نوشتن برای من خلاف پراتیاهاراست. اما شاید شروع خوبی باشد.  اکهارت در جایی گفت تنها تمرین معنوی میتواند توجه به حواس باشد. https://youtu.be/OCoLMlPyv2Y?si=Kpo1pIY3mYluzQYi اینجا اکهارت از توجه به حواس به عنوان مهمترین تمرین معنوی یاد میک

وقایع ذهنی امروز

  وقایع ذهنی امروز *** در یک جایی از مسیر هست که هر روز ذهنت را ریسِت میکنی. یعنی هر روز که از خواب بیدار میشوی دوباره انگار که سیستم عامل ویندوز تازه نصب کرده باشی، باید از اول برنامه ریزی کنی.  برنامه های بلند مدت ذهن کم کم کوتاه مدت تر میشوند. این کار شاید نوعی حالت گذار باشد ولی کم کم اتفاق می افتد.  این طور میشود که هر روز صبح انگار دوباره متولد شدی و دوباره تصمیم میگیری که چه کنی. هیچ برنامه ای را از دیروز نیاورده ای. هیچ برنامه ای را از جامعه به صورت پیش فرض نگرفته ای. پس هر روز صبح دوباره وقتی خورشید در می آید دوباره تمام زندگی ات را مرور میکنی. تمام پیش فرض ها که حالا خیلی کم شده را مرور میکنی. و دوباره تصمیم میگیری که این یک روز را چطور بگذرانی. معمولا حتی کوتاه تر    میشود. آن قدر کوتاه که تا لحظه می آید. یعنی سوال تو این میشود. این لحظه را چگونه بگذرانم!! اینجا تکرار کنم اگر این ها را تجربه نکرده باشید درک آن تقریبا برای خواننده غیر ممکن است. زیاد نگران نباشید. هر کسی تجربیات خودش را دارد. اما داستان جایی باریک میشود که یک سری آدم ها این ها را میخوانند و با ذهن خودشان می فه