اضطرابِ ذاتی
زمان خواندن 3 دقیقه *** اضطرابِ ذاتی *** الان شش صبح است در وسط کوههای جنگلی غرب کانادا داخل چادر زیر کیسه خواب در حال نوشتن هستم. یک شمع روشن است. گهگاهی صدای سوختن چوب در اجاق هیزمی و صدای باد و رودخانهای دوردست و گاهی هم صدای برخورد قطرات باران با چادر. نه خبر از آدمهای شهر هست نه سروصدای ماشینهایشان و نه برق و اینترنت و آب لولهکشی و فلان و بهمان! از دیروز اینجا هستیم. و در این سکوت، ذهن من مدام به دنبال چرا هاست. به عنوان جواب، یک کلمه در ذهنم مدام تکرار میشود و آن کلمه این است، اضطراب! اضطراب چیست؟ اضطراب همان ترس است. ترسی مزمن. ترسی که همیشه، در پس زمینه هست. ترسی ریز ریز شده و دائمی. ترسی پخش شده در طول زمان. گاهی به زندگیِ مرغهای مرغداری فکر میکنم و یا گاوهای گاوداری. جوجه مرغ ها در طبقات دستگاه جوجه کشی از تخم بیرون میآیند و مسیر روبرویشان قطعی و جبری است. آنها از داخل نوارهای نقاله مرغداری عبور میکنند و سی چهل روز بعد جبراً از دم تیغ گیوتین. مسیرشان از قبل تعیین شده است. هیچکدام از این مرغها نمیتوانند جایی از این مسیر بیرون بپرند. مسیر آ...