پست‌ها

نمایش پست‌هایی با برچسب سفر

اضطرابِ ذاتی

زمان خواندن 3 دقیقه ***   اضطرابِ ذاتی *** الان شش صبح است در وسط کوههای جنگلی غرب کانادا داخل چادر زیر کیسه خواب در حال نوشتن هستم. یک شمع روشن است. گهگاهی صدای سوختن چوب در اجاق هیزمی و صدای باد و رودخانه‌ای دوردست و گاهی هم صدای برخورد قطرات باران با چادر. نه خبر از آدم‌های شهر هست نه سروصدای ماشین‌هایشان و نه برق و اینترنت و آب لوله‌کشی و فلان و بهمان! از دیروز اینجا هستیم. و در این سکوت، ذهن من مدام به دنبال چرا هاست. به عنوان جواب، یک کلمه در ذهنم مدام تکرار می‌شود و آن کلمه این است، اضطراب! اضطراب چیست؟ اضطراب همان ترس است. ترسی مزمن. ترسی که همیشه، در پس زمینه هست. ترسی ریز ریز شده و دائمی. ترسی پخش شده در طول زمان.  گاهی به زندگیِ مرغهای مرغداری فکر میکنم و یا گاوهای گاوداری.  جوجه مرغ ها در طبقات دستگاه جوجه کشی از تخم بیرون می‌آیند و مسیر روبرویشان قطعی و جبری است. آنها از داخل نوارهای نقاله مرغداری عبور می‌کنند و سی چهل روز بعد جبراً از دم تیغ گیوتین.  مسیرشان از قبل تعیین شده است. هیچکدام از این مرغها نمی‌توانند جایی از این مسیر بیرون بپرند. مسیر آ...

شباهتِ مهاجرت به مرگ

تصویر
زمان خواندن 3 دقیقه ***   شباهتِ مهاجرت به مرگ *** زندگی مسیر یک طرفه ای است از تولد تا مرگ.  مهاجرت و سفر هم اگر یک طرفه باشد دقیقا شبیه زندگی و مرگ است.  در سفر های طولانی یک طرفه همیشه شما در مبدا میمیرید و در مقصد متولد میشوید. از مدتی پیش تصمیم گرفتم همیشه بلیط یک طرفه بگیرم. بلیط های یک طرفه شبیه سازی و تمرین خوبی برای زندگی و مرگ است.  احتمالا یک ماه دیگر سفری یک طرفه در پیش داشته باشم. حالا این یک ماه فرصتی عالی است تا هر لحظه ی آن را با آگاهی و حضور زندگی کنم.  همین تمرین خودش عالی ترین تمرین برای کل زندگی است.  زندگی هم سفری است با بلیطی یک طرفه به سوی مرگ. نتیجه ی منطقی و درست این است که هر لحظه را با آگاهی کامل و حضور طی کنی.  قبل از هر سفر کارهای جمع آوری کمی توشه و مرتب کردن کارهای عقب افتاده و انجام خداحافظی ها را انجام میدهیم.  دقیقا همین تمرین برای زندگی و مرگ هم هست.  قبل از پایان سفر زندگی کمی توشته که آگاهی و تجربه ی ماباشد جمع میکنیم. کارها و کارماهای عقب افتاده ی خودمان را تسویه میکنیم و بعد با تمام زندگی و آدمهای ...

درخواست جواب از درون

تصویر
زمان خواندن 3 دقیقه ***   درخواست جواب از درون *** ساعت یک و بیست دقیقۀ صبح. روز اول سپتامبر ٢٠٢۴.  اگرچه از نظر تمام شهر، شب است ولی برای من ابتدای صبح است. بیدار می‌شوم و هنوز کامل بیدار نشده‌ام که موتور ذهنم روشن می‌شود. در خواب و بیداری ذهنم شروع به حل مسائل زندگی ام می‌کند. خواب هایی میبینم که در خواب دیوار همسایه را چک می‌کنم و خانه را تعمیر می‌کنم.  از همان ابتدای بیداری، شروع به دیدن مکالمات ذهنم می‌کنم. ذهنم شروع به مرور مکالماتم با دوستانم می‌کند.  دوستانم هر کدام با ذهن خودشان بهترین نظر را می‌دهند.  یکی میگوید بمان و پروژۀ بازسازی و فروش را انجام بده و نگران رفتن من و ضرر مالی خودش است.  آن یکی میگوید برو سر فلان کار و سرت را بنداز پایین و ماهی چند هزار در بیار و بشین سر جایت. برو سر کار یک لقمه برای خودت در بیاور و حرف زیادی نزن تا دل من خنک شود! آن یکی میگوید تا دو ماه دیگر من را به کانادا بیاور تا همدیگر را حمایت کنیم و با هم پول در بیاوریم.  دوست دیگری میگوید برای بودن در زندگی دخترت تارا بجنگ و خودت را قوی کن. لباس خوب بپوش و پول...