پست‌ها

سرسپردگی! Devotion

تصویر
زمان خواندن 2 دقیقه ***  سرسپردگی! Devotion *** خوب این هم از آن مفاهیم عجیب است! از آن مفاهیمی که ذهن منطقی درک نمی‌کند. از آن مفاهیمی که با حساب و کتاب بدست نمی‌آید! سرسپردگی از آن مفاهیم نانوشتنی است! وقتی لغت devotion را به اینترنت بدهی این‌ها می‌آید! 1. صمیمیت 2. از خود گذشتگی 3. وقف 4. سرسپردگی 5. پرستش 6. دعا 7. تخصیص 8. مریدی 9. جانسپار 10. هوا خواهی لغت ها همه نشانه اند. در لغت ها گیر نکنید.  هر لغتی حدودی از معنی را نشانه می‌رود ولی هیچگاه خود معنی نمی‌شود.  مثلا لغت حلوا شیرین نیست. لغت حلوا فقط اشاره می‌کند به چیزی.  زن‌ها بیشتر از مردها در بدنشان هستند. به قولی کمتر دز ذهنشان درگیرند. البته از زنهای مدرن که سالها تلاش کردند  مردانه شوند را نمی‌گویم.  زنها بیشتر به حکم غریزه و ژنتیکشان زندگی می‌کنند.  تا زمانی که غریزه حکم کند عاشق مردی می‌شوند.  بعد دوباره اگر غریزه حکم کند همان مرد را ترک می‌کنند.  بعد دوباره به حکم همان هورمون‌ها و غریزه بچه را در شکم خودشان پرورش می‌دهند.  دوباره به حکم...

شامل شوندگی خدا! آیا تو در ویژنِ من هستی؟

زمان خواندن 3 دقیقه ***  شامل شوندگی خدا! آیا تو در ویژنِ من هستی؟ *** با دوستی قدیمی از ویژن می‌گفتیم. به او گفتم «چون تو آزاد هستی نمی‌توانم تو را در ویژن خودم بیاورم!»  حالا این‌جا به اشتباه خودم پی بردم!  آن جمله را پس میگیرم.  بیایید با هم کمی باز کنیم مسأله را.  ویژن چیست؟ چشم انداز! چشم اندازی از آینده!  نوعی تخیل آینده. تخیل حالتی از بودن در آینده!  اما سوال اینجاست که آیا این حالتی از بودن را الان هم می‌توانی داشته باشی! در همین لحظه هم می‌توانی آن حالت را داشته باشی! لازم نیست آن را در آینده تخیل کنی! پس اساساً نیازی به ویژن نیست! می‌توانی هر حالتی را که می‌خواهی انتخاب و تجربه کنی! در زمان حال!  همه چیز در خود لحظه هست! اگر ذهن بگذارد!! پس با این فرض به این نتیجه می‌رسیم که نیازی به ویژن نداریم.   در ادبیات اسلامی به آن توکل میگویند!  یعنی ویژن و آینده را می‌سپاری یه یک نیروی بزرگتر! مسوولیت تو اما از بین نمی‌رود! تو مسوول هستی در این حال بمانی! تو مسوول حال هستی! تو مسوول آینده نیستی! آینده را بسپار و حال را بگیر! مبادل...

برای تارا- ١٧ اردیبهشت ١۴٠٢

تصویر
زمان خواندن 3 دقیقه ***  برای تارا- ١٧ اردیبهشت ١۴٠٢ *** تارای عزیزم؛ ستاره‌ی زندگی!  این‌جا من با یک تارای ذهنی حرف می‌زنم. شاید حتی دیگران بخوانند. شاید کسی در آینده اینها را برای تو بخواند! شاید خودت بتوانی بخوانی!  اما آینده فقط تخیل ماست!  این تارایی هم که من با او حرف می‌زنم تارای ذهنی من است! مهم این است که بدانی هیچ‌کس حتی پدر و مادر تو نمی‌توانند تارا را در ذهنشان بسازند!  این فقط خود تو هستی که زندگی خودت را می‌سازی! پس می‌توانی تارای ذهنی من را نادیده بگیری!  این همان اصل اساسی آزادی است!  همان ذات انسان!  همان ذات آزاد انسان که ما را رها می‌کند!  همان ذاتی که ما را از حیوانات متفاوت می‌کند! حیوانات در زندان غریزه و ژنتیک هستند! اما تو از زندان غریزه آزاد باش! تو می‌توانی بهتر از پدر و مادرت باشی! تو متعلق به هیچ‌کس نیستی! متعلق به جامعه نیستی! متعلق به پدر و مادر نیستی! هویت تو را نه ژنتیک به تو می‌دهد نه جامعه و نه حتی کارهایی که انجام میدهی!  هویت تو هویتی جهانی است!  تو کل جهان هستی!  تو خدا هستی! تو یک اله...

گیر کرده در گلو!

زمان خواندن 1 دقیقه ***  گیر کرده در گلو! *** دیده‌ای گاهی حرفی در گلویت گیر می‌کند؟  یکی از سخت ترین شکنجه‌ها همین است! حرف‌هایی که در گلویت گیر کرده. هیچ وقت نتوانستی بگویی!  دیده‌ای که میگویند فلانی می‌تواند راحت سرش را بگذارد زمین و بخوابد؟ اینجا برای من همین حکم را دارد. این حرفها برای من حرفهایی است که نزده‌ام. اما اینجا راحت و بدون بغض می‌نویسمشان. و وقتی می‌نویسم راحت می‌شوم!  آنقدر راحت که می‌توانم سرم را بگذارم و بمیرم!  با خودم می‌گویم اگر الان بخوابم و بیدار نشوم مشکلی نیست! حداقل حرفهایم را جایی نوشته‌ام!  هزاران صفحه حرف و کلمه!  هزاران نشانه برای نانوشتنی! پس اگر سرم را گذاشتم و دیگر بیدار نشدم نشانی ام را می‌دانید! نانوشتنی! رفته‌ام سراغ همان نانوشتنی‌! وقتی می‌نویسم راحت می‌شوم! راحت می‌توانم سرم را بگذارم زمین و بخوابم! حتی راحت سرم را بگذارم زمین و بمیرم!  سریع! راحت! در آرامش! تمام و کمال! زندگی شاید ناقص باشد ولی مرگ همیشه کامل است!  سخن شاید خللی داشته باشد ولی سکوت عالی است!  بدون نقص! مثل خدا! خدای ساکت!...

نبوت!

زمان خواندن 3 دقیقه ***  نبوت! *** ساعت ٣:۴٠ صبح! ماه کامل در آسمان است. دوباره بیدار شدم! می‌توانستم بیدار نشوم! اما شدم! خبر مهمی است!  بیدار شدن انسان خبر مهمی است.  دوستی به من به طعنه گفت؛ «من ادعای پیامبری نمی‌کنم.» طعنه اش در این بود که من ادعای پیامبری می‌کنم!  قبلاً از توحید گفته بودیم! وحدانیت؛ یکی بودن؛ یگانگی! یوگا! حالا برویم سراغ نبوت! نبی! خبر آورنده! رسول! پیغام آور! پیغامبر! از ریشه‌ی ن ب ء ! به معنی خبر! پیامبر یعنی کسی که خبری آورده! پیامبر یعنی کسی که دریچه ای شده برای خبر. پیامبر یعنی کسی که نی شده! و وقتی نی شدی ناچاراً در تو دمیده می‌شود!  مولانا پیامبر بود! پیامبر عشق!  شمس پیامبر بود! پیامبر نور! پیام هم یکی بیشتر نیست! یعنی نبوت با توحید یکی است! پیام نبوت توحید است! پس هر وقت توحید را درک کردی پیامبر می‌شوی! به همین سادگی! همه پیامبر هستند!  پیامبری؛ کلاب خصوصی عده‌ای خاص نیست! پیام جهانی است! پیام؛ همگانی است!  پیام؛ پیامِ یکی بودن است! چطور می‌شود این پیام باعث دودستگی پیامبر و آدم معمولی بشود! به نظر من تمام پیا...

عکس‌العمل یا پاسخ؟

زمان خواندن 2 دقیقه *** عکس‌العمل یا پاسخ؟ *** دیگر به حرافی های من عادت کردید! ماه کامل است. نور در دل است. عشق جاری است!  امروز هم در حال تمام شدن است. نزدیکی‌های غروب که می‌شود مخصوصا اگر ماه هم کامل باشد کیست که هوایی نشود؟! نزدیکی‌های ماه کامل پر حرف می‌شوم. کاری ندارم جز نوشتن! چیز مهم‌تری فعلا نیست.  نه کسی هست که حرف بزنم! نه چیزی که جالب تر باشد از نوشتن!  چینش کلمات! نوشتن از نانوشتنی!  به به!  چهل روز دیگر خانه را تحویل نفر بعدی می‌دهم!  خرید این خانه برای تارا بود! آن زمان فکر می‌کردیم دخترمان اتاق مجزا می‌خواهد! خیالاتی داشتیم! اما حالا پنج سالی گذشته. دخترمان و همسر اولمان حالا هر دو مستقل شده‌اند!  این نوشته هنوز عنوان ندارد! ایده‌هایی هست. مثلا نوشتن تفاوت ری‌اکشن و ریسپانس! Reaction vs Response درسی که از معلم عزیزی آموختم. در دوره مهندسی درون که اینجا میتواند بخوانید!  https://www.unwritable.net/2022/12/blog-post_23.html موضوع دیگر نوع روابط است! روابطم جالب شده! انگار با همه رابطه دارم! در عین حال تنهایم!  فرقی نمیکند...

بفروشم یا نفروشم؟ دوراهی های ذهن

زمان خواندن 4 دقیقه ***  بفروشم یا نفروشم؟ *** گاهی نوشته‌ها با یک سوال شروع می‌شود. مثل این یکی.  تمام فلسفه بافی ها و افکار و احساسات گاهی می‌رسد به یک تصمیم! تصمیم از ریشه‌ی صمم شاید از سکوت می‌آید. یعنی حرف نزدن! میخواهم بدانم خانه را بفروشم یا نه؟  امشب شب ماه کامل است. ماه کامل منسوب به بودا. من هم علی رغم شامی که خوردم خوشبختانه حدود سه، چهار صبح بیدار می‌شوم!  یک سری خواب دیده‌ام! خوابهایی دور و دراز! از رابطه‌ام با خانواده‌ی قدیمی. نمی‌دانم خوابهای دیشب برای شام دیرهنگام است یا برایم پیامی دارد! به هر حال الان من  هستم با یک سوال! قدیم تر ها استخاره می‌کردند. استخاره یعنی طلب خیر. من هم این‌جوری استخاره میکنم. یعنی چند دقیقه مدیتیشن کوتاه و بعد هم نشستن پای این صفحه‌ی شیشه‌ای!  شروع می‌کنم به نوشتن! معمولاً از مبدأ مختصات شروع می‌کنم. یعنی مرگ!  اول مبدأ یا مقصد را میگذارم بعد برمی‌گردم عقب! میرسم به لحظه!  مرگ، پایان داشته‌هاست. پایان امنیت کاذبی است که برای خودمان تصور می‌کردیم. مرگ، از دست دادن این بدن است. از دست دادن آنچه از زم...

خدمت تو چیست؟

زمان خواندن 1 دقیقه ***  خدمت تو چیست؟ *** دوستی قدیمی از همه دعوت کرد خدمتشان را بنویسند! دعوت به مبادله!  دنیا دنیای مبادله است!  مبادلات ریز و درشت!  دادن و گرفتن!  سنجیدن! سبک و سنگین کردن!  اینجا کمی در مورد مبادلات اقتصادی نوشتم! https://www.unwritable.net/search/label/اقتصاد?m=1 اما یک چیزی را یادمان باشد!  اصلاً ما چیزی داریم که بخواهیم مبادله کنیم؟ آیا اندکی عشق داری؟ شور داری؟ صفا داری؟ سرور داری؟  اگر عشق نداری هیچ نداری!  می‌توانی غذا بدهی و بگیری!  اما غذاها همه روزی به زمین بازخواهد گشت!  همانطور که بدن‌ها به زمین باز خواهد گشت! می‌توانی لقمه‌هایت را با دیگران شریک بشوی! یک موضوع دیگر!  من که هستم که چیزی داشته باشم؟ تمام وجود خودم عاریتی است!  هرچه دارم از کسی گرفتم! مدت زمانی محدود روی زمین! یک بدن! کمی آگاهی!  چه داشته‌ام که این زندگی به من داده شده؟ هیچ! وقتی بفهمی هیچ نداری ناگهان ثروتمند می‌شوی! وقتی بفهمی یک نی توخالی هستی می‌شوی شبیه مولانا! مولانا وقتی خالی شد عشق شد! عشق از درون او دمید!...

غوغا

تصویر
زمان خواندن 1 دقیقه ***   غوغا *** می‌دانی چرا می‌نویسم؟  مدام در حال ساختن و خراب کردن هستم! مثل خدا!  مدام می‌سازد و خراب می‌کند. زندگی ها ساخته می‌شوند و می‌میرند! یک چرخه‌ی بی پایان تولد و مرگ!  ساختن و خراب کردن!  یک درخت هزاران گل می‌سازد و زود خراب می‌کند! یک حشره هزاران بچه تولید می‌کند و زود خراب می‌کند! انسان‌ها فوج فوج می‌آیند و می‌روند!  از شکم مادر تا شکم زمین!  از نیستی به هستی و سپس به نیستی! یک غوغایی برپاست! همان غوغایی که خیام ریاضی دان را دیوانه کرد! همان غوغایی که مولانای واعظ را کوچه گردان کرد! همان غوغایی که زنده می‌کند و می‌میراند! همان سکوت در بر گیرنده! همان نانوشتنی! همان شامل شوندگی تمام! همان مبدأ همان مقصد! همانی که نمی‌شود نوشتنش! نمی‌شود گفتش! نمی‌شود فهمیدش!  فقط باید بود! همینطور دیوانه! همینطور مبهوت! همینطور مست!  مشغول موسیقی و اشک و کلمه!  سوار بر بدنی که در حال مردن است! و روحی که در حال پرواز است!  ماهی که در سیاهی می‌درخشد! خورشیدی که می‌سوزد!  کلماتی خشک که پشت سر هم ردیف میشوند! ک...

دیوانه‌ی تیمارستانی

زمان خواندن 4 دقیقه ***  دیوانه‌ی تیمارستانی *** امروز هم گذشت. از خودم راضیم. تقریباً در تمام روز آرامش و لحظه رو حفظ کردم. داریم در مورد فروش خانه ها یا انتقال بین همدیگر صحبت می‌کنیم.  وقتی در مورد آینده برنامه‌ریزی می‌کنم یا در حال تصمیم گیری هستم خیلی بیشتر لازم هست که آگاه بمونم. برنامه‌ریزی برای آینده راحت می‌تونه آدم رو از لحظه خارج کنه! وارد تخیلات ذهن بشه. حساب و کتاب هم همینطور!  امروز با دو سه نفر از نزدیک مذاکره و مباحثه داشتم. وقتی که با دیگرانی که از جور دیگری از واقعیت صحبت میکنند نشست و برخاست می‌کنم جای پای خودم کمی شل میشه. لازم دارم بیشتر تمرین کنم و بیشتر آگاه بمونم.  حالا چی میشه میام اینجا؟  اصلاً چرا می‌نویسم؟  از روح های بزرگی که من رو امروز تحمل کردند تشکر می‌کنم! دیگران معلم‌های من هستند! از تمام این روح های بزرگ و انسانهای شریف تشکر می‌کنم.  راستش رو بخواهید چون کسی نیست که حرفم رو بفهمه تنها جای باقیمانده همینجا هست.  اینجا شبیه چاه حضرت علی هست! شاید چاه امام زمان!  وقتی با دیگران نشست و برخاست می‌کنم ترس ه...

من با عنوان مشکل دارم!

زمان خواندن 2 دقیقه ***  من با عنوان مشکل دارم! *** حالم خوب است. خوب که چه عرض کنم. دوباره نزدیک ماه کامل شد. من هم کمی دیوانه تر شدم. دوباره دلم هوایی شده.  دوباره اشکم آمده در مشکم.  شب ها و روزهایم را با معلم هایم میگذرانم. میگویند امروز روز معلم است.  از هزاران معلم چند تایی هستند که هیچ وقت کهنه نمیشوند.  این معلم ها را هزاران بار باید شنید. هزاران بار باید درک کرد. آنها خارج از بعد زمان و مکان رفته اند. درس های آنها در بعد زمان نیست. برای همین است که هیچ وقت کهنه نمیشود. این معلم ها به من درس عشق آموخته اند.  درس آزادی.  درس شادی.  نمیدانم که باید اسمشان را بیاورم یا نه.  اگر اسمشان را بیاورم برای خودم بد میشود. اگر هم نیاورم حق مطلب را ادا نکردم. اگر کمی بگردید پیدایشان میکنید.  معلم های دبستان و دبیرستان و دانشگاه همه بودند همه گیج بودند هیچکدام نمی دانستند.  اما معلم هایی هم هستند که میدانند. این ماه کامل که دو روز دیگر می‌آید را می‌گویند منسوب به بودا است.  بودا را ندیده ام. اما اسمش که می آید هوایی میشوم....

بیداری معنوی و خواب!

زمان خواندن 3 دقیقه ***   بیداری معنوی و خواب! *** وقتی ذهن تا حدودی آرام باشد امکان نوشتن فراهم میشود. معمولا یک ایده ی کلی هست. وقتی شروع به نوشتن میکنم ذهنم مدام روی آن ایده کار میکند. از قبل فقط یک دانه یا هسته ی ایده هست. ولی وقتی شروع میکنم میتوانم دانه را تبدیل به جوانه کنم. گاهی این جوانه رشد میکند و تبدیل به نوشته میشود. این کار نوعی تانترا است. یعنی ساختن چیزی با استفاده از ذهن!  بر خلاف یوگا که بیشتر کار درونی است. یعنی معطوف کردن توجه به درون. در مورد ارتباطات میخواهم بگویم. وقتی که از زندان ذهن بیرون بیایی. یعنی دیگر از افکار و احساسات هویت نگیری؛ روابطت هم نوع دیگری میشود.  چون واقعیت و توهم برای تو تغییر کرده واقعیت تو برای بعضی توهم و توهم تو برای بعضی واقعیت میشود. اتفاقی که بین من و همسر اولم افتاد. زندگی من از نظر او توهم هست و زندگی او از نظر من توهم.  وقتی کسی بتواند از خواب افکار و احساسات کمی بیدار شود تازه میفهمد که خواب بوده. درست مثل خواب دیدن است. شما تا وقتی که در خواب هستید باور نمیکنید که خوابتان غیر واقعی است. شما در خواب...

نانوشتنی ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۲

زمان خواندن 3 دقیقه ***  نانوشتنی ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۲ *** گاهی نوشته ها عنوان ندارد. به نظر خودم آنهایی که عنوان ندارد جالب تر است. گاهی هم بعد از نوشتن عنوانی برایش انتخاب میکنم. اما عنوان معمولا نمی‌تواند کل نوشته را نمایندگی کند. معمولا عنوان ها نشان دهنده‌‌ی آنچه در متن میآید نیست. عنوان نمی تواند مطلب را خلاصه کند.  گاهی عنوان ها را با قصد کلیک بیت یا تله‌ی به دام انداختن مخاطب انتخاب میکنم. از عنوان که بگذریم نوشته هایی که عنوان ندارد بهتر است. چرا؟ چون بدون برنامه ی قبلی نوشته میشوند.  داستان از این قرار است که بعضی روزها که نسبتا وقتم آزاد است سعی میکنم میزان ورودی ذهنم را کم کنم. یعنی کمتر ویدیو ببینم یا کمتر با آدمها حرف بزنم.  در این روزها معمولا کاری را از پیش برنامه ریزی نمیکنم. وقتی روزم این طور باشد درست مثل این نوشته معمولا خیلی خوب در می آید.  وقتی ورودی ها را کنترل میکنم ذهن شروع میکند روی خودش کار کردن. بیشتر روز به بدنم توجه میکنم. معمولا یوگا و مدیتیشن میکنم.  در چنین روزهایی وقتی که ذهن روی داده های قبلی خودش کار میکند معمولا خلاقیت...

ترس! خشم! بازی زندگی!

زمان خواندن 3 دقیقه ***  ترس! خشم! بازی زندگی! *** ترس همان یار قدیمی! مدتی بدون ترس زندگی می‌کنی. یاد جمله‌ی معروف « لا خوف علیهم » می‌افتی. اما فقط چند ساعت غفلت کافیست تا دوباره در دام ترس بیافتی. ترس اصلی. ترس از دست دادن! ترس از آینده! این نوشته خیلی شاید خوشایند نباشد. نوعی اعتراف است. اعتراف به فرآیند ترس که هنوز در من هست.  باید خیلی دقیق مشاهده کنی. نمی‌شود با انکار و فرار خودت را بشناسی.  وقتی دیروز داشتم بر ای فروختن خانه کار می‌کردم و خانه را نشان آدمهای مختلف می‌دادم سعی کردم بعد از آن خودم را تحلیل کنم.  بعضی خانه‌های مشابه بین ۵٠ هزار تا ۴٠٠ هزار دلار بالاتر فروخته می‌شوند. ذهن سریع وارد حساب و کتاب می‌شود. اگر من با این قیمت بفروشم عدد بزرگی از دست می‌دهم. ترس از دست دادن! بعد به تصمیم خودت شک می‌کنی. شاید این بهترین کار نباشد. حساب و کتاب های ذهن شروع می‌شود. به اصل کار شک می‌کنی.  وقتی شک و تردیدها که نتیجه‌ی ترس بود پیدا می‌شود اول نوک پیکان را به سمت خودت می‌بری.  بعد به خودت و توانایی های خودت شک می‌کنی. با خودت میگویی از پس این ک...

تعلیمات دینی!

زمان خواندن 3 دقیقه ***  تعلیمات دینی! *** بدون شک درس مورد علاقه‌ی من این بود. تعلیمات دینی! ترکیبی از فلسفه و خودشناسی. اما مثل تمام موارد دیگر در جامعه آدم‌ها را به سمت نادرستی هدایت می‌کند. معمولاً مدرسه و جامعه تصویر معوجی از زندگی برایت می‌سازد. مقداری ژن از پدر و مادر می‌گیری و مقادیر زیادی خزعبلات از جامعه!  در همان پنج شش سالگی توجه من معطوف به ذهنم شد. داشتم تمرین می‌کردم که چطور می‌توانم ذهن را متوقف کنم. کنترل کنم. و از این ابزار به درستی استفاده کنم.  اما به زودی در شلوغی شهر و مدرسه فراموش شد. من هم مثل بقیه در مسیر تعیین شده افتادم.  هدفم ابراز تأسف و قربانی بودن نیست. بلکه توصیف مسیری است که اکثر ماها طی می‌کنیم. از کودکی وارد چرخ گوشت جامعه می‌شویم. تا زمانی که آگاه نشویم در همان بازی هستیم.  یادم هست چند رشته داشتیم. ریاضی و تجربی و انسانی و هنر!  گزینه ها برای شاگرد زرنگ ها فقط ریاضی بود برای مهندس شدن؛ و تجربی بود برای دکتر شدن!  رشته‌های انسانی و هنر اصلاً گزینه هایی نبود که به آن‌ها فکر کنیم.  مهمترین چیز در مدرسه نمره ...

هایلایت اینستاگرام؛ سفر معنوی هندوستان

تصویر
زمان خواندن 33 دقیقه *** هایلایت اینستاگرام؛ سفر معنوی هندوستان ***  سفر معنوی هندوستان - ١ از ۴٠ با یکی از دوستان قرار شد هایلایت هایی برای اینستاگرام تولید کنیم. قرار شد؛ موضوع سفر هندوستان باشد! حدود یک سال پیش سفری را شروع کردم.  این سفر نه ابتدای راه بود و نه انتهای راه.  سفری معنوی به هندوستان.  این سفر هم مثل سفر زندگی قسمتی از راه من بود به سوی خودم.  شاید شما هم در این مسیر با من و همه‌ی رهروان راه درون همراه شوید! شرح کل داستان در این صفحه زیر قابل دسترسی هست. http://www.unwritable.net/2022/06/blog-post_72.html  سفر معنوی هندوستان - ۲ از ۴٠- سفر به درون یا بیرون! تا جایی که یادم می‌آید همیشه شروع سفر رفتن برایم سخت بوده! حتی وقتی خواستم مهاجرت کنم. خیلی سخت بود. یک نوع اینرسی برای شروع سفر همیشه داشته‌ام.   الان هم همینطور است. وقتی سفر می‌روی انگار سفر زندگی و مرگ برایت ملموس تر می‌شود. در مورد حافظ خوانده بودم که خیلی سفر نرفته بود! فقط یک بار آن هم از میانه‌ی راه بازگشته بود. به همان شیراز!  اما حافظ قبل از آن حتماً به سفرهای د...