پست‌ها

نمایش پست‌های منطبق با جستجوی تنهایی

نعمتِ تنهایی

زمان خواندن 3 دقیقه ***   نعمتِ تنهایی *** اگرچه آمیختن با دیگران فرحبخش است. صحبت دوستان هم دلنشین است. اما تنهایی چیز دیگریست.  تنهایی شاید شبیه مرگ باشد ولی اگر از آن فرار نکنی به غایت زیبا می‌شود.  تنهایی قرار ملاقات تو با خودت است.  یک قرار بسیار مهم.  تنهایی مهمترین زمان توست. وقتی است که با افکارت تنها می‌شوی.  ابتدا پوچ و خالی به نظر می‌رسد. گاهی هم تلخ و ترسناک. تو می‌مانی و دیوانگی های ذهن ات. حسی شبیه مرگ است. تو می‌مانی و نفس هایت. نفس هایی که می‌شماریشان.  برای ذهن حریص، تنهایی پوچ و بی خاصیت به نظر می‌رسد. انگار هیچ کسی تو را نمی‌بیند. انگار کسی به تو عشقی نمی‌دهد و تو به کسی عشقی نمیدهی.    سوت و کور. سیاه و تاریک.  اما اگر از این وادی ترسناکِ تنهایی فرار نکنی، اگر از ابتدای مسیر ترسناک تنهایی عبور کنی، اگر خودت را با این فکر و آن فکر، این آدم و آن آدم، این کار و آن کار مشغول نکنی، کم کم در تنهایی مستقر می‌شوی.   باید مراقبه کرده باشی که بتوانی تنهایی را تحمل کنی.  باید عجلهء ذهن را دیده باشی و بر روی آن صب...

نوشتن برای تنهایی

زمان خواندن 4 دقیقه ***  نوشتن برای تنهایی *** حس تنهایی حس آشنایی است. فکر می‌کنم برای همه. این غول تنهایی همه جا هست. اما من یکی را برای رفع تنهایی پیدا کردم! من چاه خودم را پیداکردم! چاهی که در آن بتوانم فریاد بزنم.  چاهی که حرفها و شکایت های تنهایی من را بشنود! راستش را بخواهید ما تنها نیستیم!  ما خودمان را داریم! خودمان که متصل است به یک نانوشتنی! تنهایی؛ یعنی زندان انفرادی هنوز هم سخت ترین و بزرگترین تنبیه است! اما اگر با درونت دوست باشی اگر با قلم دوست باشی اگر با خود تنهایی دوست باشی یک همدم و رفیق خیلی خوب پیدا می‌کنی.  بچه که بودم خیلی فوتبالم خوب نبود و گاها میشد که در تیم فوتبال یارکشی نمی‌شدم. حس سنگین تنهایی یادم هست! بعدها برادر و خواهرها به دلایل اقتصادی و غیره سعی در کُرنر کردن من داشتند! بنابراین درون خانواده هم همان حس تنهایی آمد! خودم تصمیم گرفتم در بیست و چند سالگی تنها بشوم! با سختی و زجر زیادی توانستم در حدود ٢۵ سالگی مستقل بشوم یعنی به یک آپارتمان مستقل نقل مکان کردم. حس آشنای تنهایی! در دوران فوق لیسانس هم تصمیم به ترک دوستان و دانشگاه ...

خدای تنها(یان)

زمان خواندن 3 دقیقه ***  خدای تنها(یان) *** تا وقتی در بدن باشی تنهایی! خدا هم تنهاست! خدا: خدای تنهایان است! خدای طرد شدگان! اکهارت می‌گفت طرد شدگان به خدا نزدیک ترند! قدیمی ترین داستان بشر هم؛ طرد شدن از خداست! طرد شدن از بهشت! سفر به زمین با طرد شدن شروع شد!  آدم و حوا هر دو طرد شدند!  اما خدا هم تنهاست! با این که همه جا هست آدم‌ها پیدایش نمی‌کنند!  در هر لحظه و هر نفس هست اما همه دنبالش میگردند! مثل برگهای یک درخت! حتی اگر روی هم بیافتیم باز هم تنهاییم!  وقتی باد دانه دانه برگها را از درخت جدا می‌کند؛ آنها تنهایی در رقص خود به زمین می افتند!  تنهایی نزدیک ترین آشناست  موقع تولد موقع مرگ موقع سکس موقع خواب! کوهها تنهایند!  آسمان تنهاست! خورشید تنهاست! زمین تنهاست!  خدا تنهاست! نوشتن در تنهایی است خلقت در تنهایی است بودن در تنهایی است خوردن و داشتن و سکس کردن؛ گرچه با دیگری هم باشد باز در تنهایی است نوشتن در تنهایی است! خواندن در تنهایی است! لذت در تنهایی است! رنج در تنهایی است! انگار مولانا در تنهایی می‌سرود! عیسی تنها بالای دار بود!...

درباب تنهایی

زمان خواندن 2 دقیقه ***   درباب تنهایی *** حس تنهایی از آن حس های عمیق و عجیب است. شاید اولین حس انسان بعد از جدایی. اولین حس بشر بعد از حبوط. اولین حس نوزاد بعد از تولد.  حس تنهایی حسی همه گیر است. بالاخره کم یا زیاد همه را درگیر کرده یا می‌کند.  دوستان زیادی دارم که از تنهایی مینالند.  خود من هم هر از چند گاهی حس تنهایی پیدا می‌کنم. بعضی ها می‌گویند خطرناک است.  اکثراً از آن فرار می‌کنند.  چند روز پیش وقتی دوستی به من گفت خیلی حس تنهایی دارد به او گفتم تنهایی حس مقدسی است. لازم نیست از آن فرار کنی.  حواسم به خودم هست. وقتی حس تنهایی می‌آید سعی می‌کنم از آن فرار نکنم. فرارهای من معمولاً به صورت زنگ زدن به دوستان یا قرارگذاشتن یا حرف زدن با غریبه‌ای یا قدم زدن است. گاهی یوتیوب دیدن. فیلم دیدن را ترک کرده‌ام.  شاید نوشتن نوعی فرار باشد اما شاید نوعی فرار به جلو. وقتی داستان ذهنم را با صفحه سفید درمیان میگذارم انگار که یک نفر دیگر داستانم را شنیده باشد کمی از تنهایی ام کم می‌شود.  اکهارت میگفت پشت تنهایی، خدا نشسته. شاید باید آنقدر تنهایی...

تنهایی ذاتی

زمان خواندن 5 دقیقه ***  تنهایی ذاتی --- چهار صبح به وقت ونکوور.  دوشم را گرفته‌ام. تنها.  دراتاق نشسته ام. تنها.  با خودم یا با خدا یا با وجدان عمومی بشر در حال حرف زدن!  ایده‌ای آمد به ذهنم در تنهایی! تنهایی ذاتی ما!  سالها پیش گروهی داشتیم از دوستان همکلاسی دانشگاه. شاید پانزده سال پیش. با هم می‌نشستیم و گپ می‌زدیم و دردو دل می‌کردیم. گاهی غمگین و گاهی شاد. از درونیات هم و از داستانهای جوانی می‌گفتیم. روزی قرار شد بچه‌ها بیایند خانه‌ی ما. وقتی نشستیم شروع به صحبت کردم. یادم می‌آید که گفتم«ولی بچه‌ها ما تنها به دنیا می‌آییم و تنها از دنیا می‌رویم» قبلاً بحث فلسفی زیاد می‌کردیم. نمی‌دانم کسی از آن گروه یادش هست یا نه. بعدها که خودم را مرور میکردم با خودم گفتم این حرف بی مقدمه چی بود که گفتی! کسی پیگیری نکرد! پانزده سال گذشت و من الان باز می‌گویم.  «ولی بچه‌ها ما تنها به دنیا می‌آییم و تنها از دنیا می‌رویم. » آن روز سعی داشتم در میان آن شیرینی دوستی کمی شراب تنهایی بنوشم! مادرم سی چهل سال پیش شوهرش را از دست داد. او هفت فرزند داشت. تمامشان ازدواج...

تنهایی- روز اول

زمان خواندن 3 دقیقه ***  تنهایی- روز اول *** ساعت ٣:٢٠ صبح! امروز اولین روز تنهایی است بعد از چهل و اندی سال! همان غول ترسناکی که تقریباً همه از آن می‌ترسند! تنهایی برادر مرگ است! مخصوصاً اگر آن را در آینده تصور کنی! امروز که از خواب بیدار شدم اولین چیزی که به آن فکر کردم تنهایی بود.  راستش تا به حال تنها نبوده‌ام. حتی وقتی شاید حدودای ٢۵-٢۶ سالگی از مادرم مستقل شدم یک دوست دختر داشتم که با هم خیلی نزدیک بودیم. بیشتر روزها پیش من می‌آمد. تنها گذاشتن مادرم که هفت فرزند بزرگ کرده‌بود و عمری را وقف خانواده کرده بود کاری سخت و طاقت فرسا بود! تا چندین سال از تنهایی او گریه می‌کردم و شاید خودم را سرزنش که چرا تنهایش گذاشتم! مهمترین کار عبور از حس گناه تنها گذاشتن مادرم بود که البته با ترس و سرزنش اطرافیان همراه بود. اما خوب من هم باید در ٢۵-٢۶ سالگی مستقل می‌شدم! این هم حق من بود! شاید حق مادرم نبود که تنها شود ولی حق من بود که مستقل شوم! مادر من از پسِ تنهایی بر آمد و به زندگی خودش به خوبی و خوشی ادامه داد. حتماً برای او هم سخت بود! چون او هم بعد از عمری زندگی با دیگران تنها ...

تنهایی و احساس تنهایی

زمان خواندن 3 دقیقه ***  تنهایی و احساس تنهایی! *** تنهایی با احساس تنهایی دو چیز مختلف است. تنهایی وقتی است که تنهایی را پذیرفته ایم. احساس تنهایی وقتی است که تنهایی را نمی‌پذیریم.  همین تفاوت به ظاهر جزئی دنیایی از تغییر را ایجاد می‌کند.  تنهایی همراه با پذیرش بسیار زیباست. در عمق آن درک عمیقی از زندگی وجود دارد. درست در لبه‌ی دیگر آن نوعی یگانگی هست. یعنی تنهایی خودت و دیگران را می‌پذیری. آنگاه ناگهان توی تنها؛ تمام تنهایان دیگر را درک می‌کنی. ناگهان این تنهایی شیرین می‌شود. این تنهایی ذاتی وقتی پذیرفته شود تبدیل به چیز دیگری می‌شود. یگانگی با تمام جهان. با تمام تنهایان و باهمان دنیا!  با پذیرش تنهایی خودت راه رشد را آغاز می‌کنی. به تنهایی رشد می‌کنی در حالی‌که دیگران را هم درک می‌کنی. به راحتی با همه همدلی می‌کنی. درست است که تنها هستی اما همه‌ی تنهاها در این مسیر زندگی با تو هستند. سختی های مسیر خودت و دیگران را درک می‌کنی. تو دیگر هیچ حس تنهایی نداری. در اوج شادی و سرور با دیگر تنهایان مسیر زندگی خودت را ادامه می‌دهی! در این حالت به راحتی به دیگران کمک می...

خدا-...-تنهایی

زمان خواندن 3 دقیقه ***  خدا-سکس-تنهایی *** بعد از یک روز تابستانی حالا یک غروب طولانی روبرویم است. یک مدیتیشن گروهی داشتیم. امشب ماه کامل است. در حال رانندگی بودم که حس تنهایی سراغم آمد. یک جایی خلوت کنار چند درخت پیدا کردم. به سمت غرب نشستم تا رنگ غروب معلوم باشد. موسیقی را کم می‌کنم و می‌گذارم روی تکرار! حالا شرایط مهیاست برای نوشتن! به اشتراک گذاشتن تنهایی ام با شما! با خدا! اکهارت می‌گفت درست پشت تنهایی خدا نشسته. شاید بپرسید تنهایی چه ربطی به خدا دارد و این دو چه ربطی به سکس!  راستش را بخواهید داستان از کودکی من شروع می‌شود. زمانی که هنوز بالغ نبودم. کمی مسایل جنسی را می‌فهمیدم. کتاب هایی خوانده بودم. مثلاً کتاب گناهان کبیره ‌ی دستغیب در مذمت خودارضایی! یا کتاب نه ماه انتظار برای بارداری. جسته و گریخته اطلاعاتی بدست آورده بودم. آن زمان شاید ١٠-١٢ سالگی چیزی داشتیم به نام دودول بازی. درواقع دست زدن به اندام جنسی را می‌گفتیم دودول بازی. دختر ها و پسرها از هم کاملاً جدا بودند. حتی شعرهایی مثل  پسرا شیرن مثل شمشیرن؛ دخترا موشن مثل خرگوشن  رو زمزمه می‌کردیم. د...

چهار ماه تنهایی؛ ازدواج کاغذی

زمان خواندن 5 دقیقه ***   چهار ماه تنهایی؛ ازدواج کاغذی *** معمولا قبل از نوشتن کمی مدیتیشن میکنم. این مدیتیشن باعث میشه که ذهنم کمی آروم بشه. تازه وقتی ذهن متوقف بشه بعد میتونه درست کار کنه.  ذهن وقتی متوقف بشه قسمتی از ذهن فعال میشه به نام چیتا. قسمتی که خارج از بعد زمان کار میکنه. و ما رو به مبدا و مقصد هستی یا زندگی متصل میکنه. اونجا جایی هست که تمام دانش و تمام الهامات هست. تقریبا تمام خلاقیت های بشر از اونجا میاد. جایی که فقط با مدیتیشن میشه بهش دسترسی پیدا کرد. قسمت منطقی ذهن حتما باید خاموش بشه تا به اونجا برسی. در این لینک چهار قسمت ذهن رو میتونید ببینید. https://www.unwritable.net/2022/04/blog-post_24.html اکثر آدمها آگاهانه نمیتونن به چیتا دسترسی پیدا کنند. اما یوگا راه خیلی مطمئنی برای رسیدن به چیتا هست. تمرین و صبر زیادی میخواد. برای این نوشته نتوانستم مدیتیشن خوب و عمیقی داشته باشم. بنابراین شاید خیلی منسجم نشه اما دیگه نتونستم صبر کنم.  وقتی که کسی نیست که با هم صحبت کنیم. وقتی که مخاطب ها حرفهای آدم رو نمیگیرند. به عبارت دیگر در وقت های تنه...

ترس از تنهایی و مرگ

  ترس از تنهایی و مرگ *** خواب دیدم در حال صحبت با ایلان ماسک هستم ولی به خاطر انتظار چند نفر از اعضای نزدیک خانواده، مجبورم این مکالمه مهم را سریع ترک کنم. خلاصه اش این بود که توسط جامعه دارم به عجله کشیده می‌شوم و از موضوعی بسیار مهم باز می‌مانم.  حدود ساعت ٢:٣٠ صبح بیدار می‌شوم و دوستی این سوال را برایم فرستاده، «از مردن نمیترسی؟ ازینکه بدون یار (زن) بمیری، و موقع مرگ حسرت داشته باشی که چرا؟» مرگ و ترس و تنهایی.  https://www.unwritable.net/search/label/مرگ?m=1 https://www.unwritable.net/search/label/ترس?m=1 https://www.unwritable.net/search/label/تنهایی?m=1 سه موضوعی که قبلاً در مورد آنها نوشته بودم. مرگ ١۶٩ نوشته، ترس ۶۶ نوشته و تنهایی ۴٠ نوشتۀ مرتبط دارد. سوال در خودش، آینده و بالطبع ذهن را هم دارد.  آینده72 ذهن272 آینده ٧٢ نوشته و ذهن هم بالاترین تعداد، یعنی ٢٧٢ نوشته.  سوال در مورد روابط و یار و ازدواج و خانواده هم هست. این هم ٨۴ نوشته.  خانواده؛ ازدواج84 اینجا هدفم دادن آمار نیست، پس دوباره با هم ببینیم این ها چیستند.  ترس ، تنهایی و حسرت، احسا...