برای تارا -١

برای تارا -١

دوم دسامبر ٢٠٢١

بجستان


تارای عزیزم

الان که درحال نوشتن این متن هستم دقیقا سه سال و ١۵٣ روز از یکشنبه اول جولای ٢٠١٨ می‌گذرد. روزی که پزشک مادرت تصمیم گرفت کیسه‌ی آب تو را پاره کند و تو را وارد این دنیا بکند. تو در میان اشک و لبخند و ناله های من و مادرت چشم به این جهان گشودی. من صورتت را دیدم. تپل و زیبا. شاید حتی برای به دنیا آوردن تو عجله کردیم. ما نسل عجولی هستیم. مادرت خونریزی کرد و ما نگران سلامت تو بودیم. اما تو سعی کن هیچگاه عجله نکنی. آرام زندگی را مزه مزه کن. آرام بخوان. آرام راه برو. آرام آگاه باش. روزهای زندگی ات را بشمار. زندگی تو با ارزش تر از آن است که با سال شمرده شود. 

شاید حتی من برای نوشتن اینها عجله کرده باشم. الان نیمی از کره‌ی زمین از تو دور هستم. در سرزمین اجدادی من و تو. شاید همین متن ها انگیزه‌ای باشد برای اینکه زبان اجدادی ات را خوب یاد بگیری. زبان فارسی. زبان پدر و مادرت. زبان باستانی. زبان مولانا، سعدی و حافظ. زبان خیام. زبان بزرگانی که شناختنشان را به تو توصیه می‌کنم. البته زبان فقط یک نشانه است. امیدوارم روزی فضای خالی بین حروف و کلمات را درک کنی و حس پشت این نوشته را احساس کنی. البته سعی خواهم کرد که ساده بنویسم اما شاید برای تو ساده نباشد. 

امروز با مادرت حرف زدم. ما سعی کردیم تو را در کانادا به دنیا بیاوریم. فکر کردیم آنجا شرایط مادی و بیرونی بهتر است. شاید نطفه‌ی تو در کلیسایی در نزدیکی شهر کلونا در کانادا بسته شده باشد. مادرت و کشور کانادا تو را از نظر بدنی و غذایی حمایت خواهند کرد. احساس مسوولیت من اینجا در این سر دنیا انتخاب کارتون ها و چگونگی گذران وقت توست. این را مادرت هم خواهد خواند. بدنت امانتی است دست تو. از این اولین امانتی که از زمین گرفته‌ای خوب نگهداری کن. غذای سالم از زمین به بدنت بده. بدنت را با سموم و احساسات منفی آلوده نکن. 

اما مسوولیت اصلی من شاید مربوط به ذهن و روح تو باشد. روحی که من و مادرت به این زمین آوردیم. دوست داشتم با تو سفر کنم. به سرزمینهای گوناگون زمین. انسانها و روح هایشان را درک کنی. چه در کانادا چه در ایران و هر سرزمینی باشی بدان تو از زمین هستی و بدنت به آن باز خواهد گشت. تلاشت این باشد که با زمین هماهنگ زندگی کنی. مسوولیت من نسبت به تو نشان دادن عملی این نوع زندگی است. تو فقط نسبت به خودت مسوول هستی. اگر مادرت راضی بشود تو را به سرزمینهای گوناگون خواهم برد. میگذارم با کودکان دیگر سرزمینها بازی کنی. در بیابان یا جنگل. اگر بتوانم میخواهم تو دیگر زندگی ها را از نزدیک ببینی. ما هفت، هشت میلیارد انسان هرکدام به روشی در زمین زندگی می کنیم و می‌میریم. آنها را ببین ولی به روش خودت زندگی کن. راه زندگی درون توست. به درونت که مظهری از طبیعت است بنگر. به طبیعت بنگر. با درونت و با طبیعت هماهنگ زندگی کن. من شاید خوب زیستن و خوب مردن را بتوانم به تو نشان بدهم. چهل سال دیگر من ٨٢ ساله و تو ۴٣ ساله خواهی بود. امیدوارم آن روز آگاهی و درک تو خیلی بیشتر از من امروز باشد. 

وظیفه دارم برای زمان تو تا وقتی که ١٨ ساله بشوی و خودت بتوانی تصمیم بگیری کمی تصمیم گیری کنم. کارتون های رندم را ببین ولی این از قصور من است. دوست داشتم تو انسانها را در جهان واقعی و نه در صفحه های شیشه‌ای ببینی. 

هنر و فرهنگ بالاترین درجه‌ی ارتباط بین ما انسانهاست. هرچه میتوانی از هنر و فرهنگ بیاموز. زبان ها دریچه هایی برای ورود به فرهنگ هاست. تا میتوانی زبان ها و فرهنگ ها را درک کن. اینها گل‌های باغ زندگی اند. 

زندگی موهبتی است که نصیب من و تو شده است. زندگی آنقدر زیبا و گونه گون است که هیچگاه از شناختش خسته نخواهی شد. زندگی در سکوت جاری می‌شود. سکوت را حس کن. مراقبه کن. 

شاید این تنها توصیه‌ی من به تو باشد قبل از همین سکوت....

 



نظرات

برای تجربه‌ی کل نانوشته ها؛ لطفا فهرست موضوعی و زمانی بالای صفحه را ببینید!

کارما برای خودم و برای تارا!

خودکشی!

کونِ کار -۶- آیا معنویت جدی است؟

شُکرگذاری در لحظه!

عدالت - عدالتِ لحظه

چرا می‌نویسم؟ چون هستم؟

مکالمات من و تارا

زندگی در جنگل

توجه به خود، اتصال با خدا

تنهایی و آرامش جاده