قصد ازدواج داری؟

 قصد ازدواج داری؟

***


این سوالی بود که یک دوست به شوخی یا جدی از من پرسید! 

این نوشتن ها تمرینی برای ساماندهی ذهنی است. ذهنی که مدام درحال کار است!

ذهنی که فکر میکند با انجام کاری در آینده به آرامش میرسد!

ذهنی که در زمان معنی پیدا میکند!

ذهنی که فکر میکند با ازدواج کردن همه چیز درست میشود!


ازدواج یعنی یکی شدن دو نفر و این یکی از زیبا ترین پدیده هاست. 

یکی شدن در بعد بدن و ذهن و روح میتواند اتفاق بیافتد!


قبلادر مورد انواع ازدواج اینجا نوشته ام.

https://www.unwritable.net/2022/07/blog-post_40.html


این بار اما کمی شخصی تر و عملی تر!


در واقعیت بین جسم و ذهن و روح تفاوتی نیست! بالا وپایین ها معمولا ساخته ی ذهن است.


اما این بار داستان خودم را میگویم. ازدواج اول من با آشنایی با اوشو بود. و خواندن کتاب از سکس تا فراآگاهی! 

اولین ازدواج من با نیت رسیدن به فراآگاهی بود! یک کار معنوی! 

عبور از خود! مهم دانستن دیگری! 

نوعی تمرین بزرگ شدن معنوی!

تجربه ی پدر شدن!


اینها همه انجام شد!

حدود بیست سال توانستم موارد بالا را تجربه کنم!

حالا در اوایل دهه ی چهل؛ کمی تجربه ی تجرد!

و این بار تجربه هایی عمیق تر!

این بار تجربه ی بزرگتر شدن از خانواده!

این بار هم تجربه ای معنوی!

تجربه ی دوست داشتن کسی که تو را ترک کرده!

تجربه ی دوست داشتن همه! بدون قید و شرط!

دوست داشتن کسی که جواب تو را نمیدهد!

کسی که تو را نمی فهمد!

پذیرفتن کسی که فرزندت را از تو دور کرده!

اینها همه تجربه های معنوی تجرد است!


تجربه ای نانوشتنی!

نوشته هایی که تلاشی بود برای نوشتن این تجربه اینجاست

https://www.unwritable.net/search/label/خانواده؛%20ازدواج


سفر های معنوی از مراجعه به درون شروع میشود! 

در تنهایی!

کم کم وقتی کاملا تنها شدی شروع میکنی به بزرگ شدن!

آنقدر بزرگ میشوی که از ازدواج هم بزرگتر میشوی! از خانواده هم بزرگتر میشوی!


این نوشته بدون مراقبه نوشته شد! مسلما کیفیت نوشته هایی که محصول مراقبه باشد را ندارد!

اما در اوایل چهل سالگی جواب این است:


هیچ قصدی ندارم! 

چه ازدواج بکنم یا مجرد بمانم فرقی ندارد!

شاهد میمانم! 

شاهد تجربه ی تجرد و تجربه ی ازدواج!


هر دو خوب است!

یکی شدن در بعد بدن خوب است! 

اما بدن پایدار نیست!

نابود شدنی است!

بدنی که از زمین  میروید مثل زمین هم در مداری میچرخد!

به دور خودش میچرخد!

تو را به جایی نمی رساند!

مگر آنکه آگاه باشی به آن!

به چرخه های بدن مثل غذا وتولید مثل آگاه بشوی!


تولید مثل هم انجام دادم!

دختری زیبا و باهوش و سرزنده! 

آن را هم تجربه کردم!

از آن هم عبور کردم! با هدیه کردن آزادی به خودم و به دخترم!


شاهد تجربه ی زنانگی و مردانگی می‌مانم!

این دو جنبه را مشاهده میکنم!

هر دو زیباست!

اما زیباتر از خالق این دو؛ آن یک همیشگی است!

خالق این بازی!

خالق نانوشتنی این بازی!


بازی میکنم!

هر دستی آمد با آن بازی میکنم!

اگر فراوانی جنسی و ازدواج بود کما این که بود! و هست و شاید باشد! بازی میکنم!

اگر تجرد و برهماچاریا بود چه بهتر! این را هم بازی میکنم!

دیگر نیازی به تولید مثل ندارم! 

پس نیازی به رحِمِ دیگری ندارم!

دیگر نیازی به آینده ندارم! چرا که لحظه را یافته ام!

اگر آینده ازدواج آورد خوش آمد!

اگر آینده تجرد  آورد خوش آمد!


رابطه ام با لحظه خوب است!

با لحظه که ازدواج کنی نیازی به توجه به آینده نداری!

آنقدر غرق لحظه هستی که آینده دیگر برایت مهم نیست!

مشغول عشق بازی با لحظه ای!

عشق بازی با کلمات!

عشق بازی با نوشتن! 

نوشتن نانوشتنی! 

و بعد کمی سکوت!

دیدن و مشاهده کردن!






نظرات

برای تجربه‌ی کل نانوشتنی ها؛ لطفا فهرست موضوعی و زمانی بالای صفحه را ببینید!

صدای سخن عشق

میراثِ من!

خواستن و استغنا

معنیِ زندگی

جاعنوانی

مهمترین کار ۳

پذیرشِ کامل

چسبیدن به دنیا

مراقبهء نوشتن ۱۶ اردیبهشت

فرمولِ حالِ بد