پست‌ها

حالِ خوب

تصویر
زمان خواندن 3 دقیقه ***  حالِ خوب *** ساعت ١٢:٢٠ صبح در یک مرکز ویپاسانا هستم. خوابم هم نمی‌آید و خواستم در مورد حال خوب بنویسم.  وقتی مراقبه کنی حالت خوب است. وقتی در طبیعت باشی حالت خوب است. اما حال خوب را خیلی از آدم‌ها نمی‌دانند. آدم‌های شهری قطعاً نمی‌دانند.  وقتی حالت خوب است حتی نیاز به نوشتن نداری! نیازی به حرف زدن از حال خوب نداری. نیازی به گفتن این که حالت خوب است نداری! پس چرا می‌نویسم! چون میخواهم مردم بدانند حال خوب هم وجود دارد. می‌خواهم مردم بدانند بهشت، همین زمین است! خیلی ها خبر ندارند زمین بهشت است! و چون حالشان خوب نیست، بهشت را در تخیلاتشان می‌سازند و زمین را جهنم می‌کنند! اول برای خودشان و بعد برای دیگران!  وقتی حالت خوب است اصلا لازم نداری چیزی بگویی! من هم نمی‌خواستم این را فعلاً آپلود کنم! شاید اما به عشق دوستانم آپلود کردم! دوستانی که با عشقی سرشار من را به مراقبه تشویق کردند و دل توی دلشان نیست! دل توی دلشان نیست که از حال خوب من خبر دار شوند! آنها حالشان خوب است! می‌خواهم با خواندن این حالشان بهتر بشود! خودشان می‌دانند!  خلاصه وق...

انتخاب کار!

زمان خواندن 3 دقیقه ***  انتخاب کار! *** این نوشته در ادامه‌ی نوشته‌های مربوط به کار و اقتصاد هست.  https://www.unwritable.net/search/label/کار?m=1 بعد از خواندن اقتصاد و تعمق در یوگا حالا ترکیب این دو دانش را اینجا می‌نویسم.  در یوگا وقتی بزرگ می‌شوی، پهنه‌ی مسولیت ات جهانی می‌شود یعنی کاری که انجام می‌دهی به نیت کل جهان انجام می‌دهی. تو در یوگا مرزهای هویت خودت را کمرنگ می‌کنی و بزرگ می‌اندیشی. بالطبع برای کاری که انجام می‌دهی هم عمیق و گسترده می‌اندیشی.  مثلاً اینطور نیست که تن به هر کاری بدهی و فقط به منافع خودت یا خانواده‌ات یا کمپانی ات یا حتی کشورت فکر کنی!  تو مسوول کل جهان هستی! در هر کاری که انجام می‌دهی!  تمام کارها و اعمال تو در راستای بهبود زندگی تمام انسانها خواهد بود. نه یک گروه یا قشر خاصی!  در این راستا آگاهی رسانی و یوگا و مراقبه، مستقیم ترین و شاید حیاتی ترین کار روی زمین است. تمام شغل های آگاهی رسان، اولویت اول است. مثل برگزاری دوره‌های آگاهی بخش یا کلاسهای مراقبه و یوگا. یا حتی همین نوشتن، اگر شغل بشود! شغل های مربوط به بقای ...

کار امروز - ١۵ نوامبر ٢٠٢٣- یوگا

زمان خواندن 2 دقیقه ***  کار امروز - ١۵ نوامبر ٢٠٢٣- یوگا *** امروز من هم مشغول کاری هستم. مثل میلیون ها آدم دیگر روی این زمین.  زمین همان بهشت موعود است. غذا و سرپناه برای ساکنان زمین فراوان است و مثل تمام موجودات زنده روی زمین، ما انسان‌ها هم از تمام نعمت‌ها برخورداریم.  می‌توانیم بنشینیم و دوران کوتاه زندگی خود روی زمین را در سکوت مطلق و آرامش بگذرانیم و می‌توانیم انتخاب کنیم که برای بهبود شرایط زندگی روی زمین کاری انجام بدهیم.  من هم انتخاب کردم که کاری انجام بدهم.  این کار نوشتن است. این نوشتن به ذهن من و ذهن جمعی بشر کمک می‌کند که کمی بهبود یابد. ذهن نامرتب کمی مرتب شود. تا به اینجای کار، تکنولوژی، فرآیند بقا را بسیار آسان کرده و قدم های بعدی، حرکت به سوی آرامش و خلاقیت و صلح است.  برای بردن جهان به این سمت باید احساس مسوولیت و تعلق داشته باشیم، به کل جهان و خودمان. باید خودمان آرامش و خلاقیت و صلح را درونمان ایجاد کنیم.  وقتی یک نفر را که خودمان باشیم در صلح و خلاقیت و آرامش نگه داریم، کار ما شروع می‌شود و بعد می‌توانیم تاثیر مثبتی در جهان...

هرچه می‌خواهی، بِده

زمان خواندن 1 دقیقه ***  هرچه می‌خواهی، بِده *** قبلاً گفته بودیم جایی بین خواستن و نخواستن باش.  آن خواستن درواقع طلب بود.  طلب رسیدن به عشق.  اما حالا می‌دانم همه‌ی ما از قبل رسیده‌ایم. پس جایی هست که هیچ خواستنی در آنجا نیست.  این نوشته در جایی بین خواب و بیداری ایجاد شد و حالا نوشته میشود. خواست من نبود.  خلاصه ی آن این است هر آنچه می‌خواهی را بده! چون داری! اگر آرامش می‌خواهی، آرامش بده اگر فراوانی میخواهی، فراوانی بده اگر محبت میخواهی، محبت بده تو رسیده‌ای!  تو وقتی در مبدأ هستی تمام اینها را داری!  اصلا تویی وجود ندارد، تو در مبدأ درواقع به اقیانوس متصل هستی.  بیکرانی از عشق بیکرانی از فراوانی بیکرانی از بودن پس همه چیز را داری!  این نوشته منطقی نیست، عقلانی نیست! محاسباتی نیست! معاملاتی نیست!  اینجا تو هر چه اراده کنی از قبل هست!  اراده هم مال تو نیست! اراده هم مال نانوشتنی است!  اگر دانش طلب کنی داری اش پس اصلاً نیازی به خواستن نیست.  تو به وادی استغنا رسیده‌ای! تو فقط واسطه‌ی فیض هستی!  فیض جاری ...

آرامشِ ذهن

زمان خواندن 2 دقیقه *** آرامشِ ذهن *** هیچ چیز که واقعی باشد قابل تهدید شدن نیست هیچ چیزِ غیر واقعی وجود ندارد اینجا، آرامش خداوند نهفته است ساعت سه صبح می‌شود. من به دوستی عاشق، قول داده ام مراقبه کنم. معجزه اینجاست که او از معدود کسانی است که می‌داند مراقبه مهمترین کار است. اگر بتوانی آن را کار بنامی.  او به من توصیه می‌کند مراقبه کنم و این را از روی عشق می‌گوید.  بعد از بیدار شدن، قبل از باز شدن چشم هایم، ذهن شروع به کار می‌کند. شروع به حرف زدن می‌کند!  و من با مشاهده‌ی بدن و ذهنم مراقبه را شروع می‌کنم از همان سه صبح.  هفت روزی میشود که در سفرم. مثل همیشه، در سفر. در هر لحظه! پیش خودمان باشد، این نوشتن ها برای من همان مراقبه است. یعنی دیدن ذهنم!  آنقدر ذهن را نگاه می‌کنم تا آرام آرام کلمه ها را ردیف کند. بعد مقداری از محتویات ذهنِ مراقبه گون را اینجا می‌گذارم.  ببخشید که پراکنده می‌شود! پراکنده است ولی واقعی است. شاید خودم را و ذهنم را قضاوت کنم مثل همین الان، اما این ها واقعیت الان ذهن من هستند.  بدون سانسور! بدون قضاوت!  این کلمات و نوش...

جوابِ تمام سوالات

زمان خواندن 1 دقیقه *** جواب تمام سوالات *** گاهی دوراهی یا چندراهی برایت پیدا میشود. بین انتخاب های مختلف می‌مانی. اینجا بمانم یا آنجا! شرق زندگی کنم یا غرب؟ با این شخص زندگی کنم یا با آن! تنها باشم یا با دیگران! بنویسم یا ننویسم!  و و و هزاران سوال و دوراهی دیگر.  معمولاً این ذهن است که سوال و دوراهی برایم ایجاد می‌کند و معمولا یک جواب بیشتر وجود ندارد. یک راه حل هم بیشتر وجود ندارد!  جواب، لحظه است!  لحظه همان خداست، همان جایی که تمام جواب‌ها آنجاست.  درک هر کسی از این مفهوم یا کلمه یا وجود هم متفاوت است.  راه رسیدن به او هم مراقبه است و سکوت و تنهایی!  و وقتی به او می‌رسی، تمام سوالات از بین می‌روند!  از بین رفتن سوال، همان جواب است. یعنی از اول سوالی وجود نداشت!  سوال ها تماماً ساخته‌ی ذهن بود. توهم بود.  جواب ها همه یکی است.  یک نانوشتنی!

نحوه‌ی برخورد با اطرافیان!

زمان خواندن 2 دقیقه ***  نحوه‌ی برخورد با اطرافیان! *** این نوشته خلاصه ای از یک سخنرانی کوتاه از اکهارت است. آنقدر زیبا و خلاصه و دقیق گفته شده که خواستم اینجا خلاصه ای از آن بنویسم.  لینک ویدیوی اصلی و ترجمه‌ی اتوماتیک فارسی را اینجا می‌گذارم.  https://youtu.be/_BUw3sKs0lY?si=DvplyaXPizQ9aG8- داستان از آنجا شروع می‌شود که اکثر ما آدم‌ها با بدن و ذهن خودمان هم هویت شده‌ایم. یعنی خودمان را ذهن خودمان می‌دانیم. و این ذهن چیزی نیست جز یک سری شرطی شدگی های اجتماعی.  این را تنها زمانی خواهی فهمید که از بیرون، ذهن را مشاهده کنی. مثل ماهی ای درون اقیانوس است ولی اقیانوس را نمی‌بیند کسانی که با ذهن هم هویت هستند ذهن را نمی‌بینند و بالطبع شرطی شدگی های آنرا هم متوجه نمی‌شوند.  زمانی که بتوانی با مراقبه و آگاهی، ذهن را مشاهده کنی شرطی شدگی های آن را در خودت و دیگران می‌بینی. شرطی شدگی های خودت را می‌توانی حل کنی ولی کماکان در دیگران می‌بینی.  اینجاست که ذهن های شرطی شده در دیگران شروع به قضاوت تو می‌کنند. اینجا اکهارت نحوه‌ی برخورد را با این آدم‌ها توضیح می‌ده...

برای تارا - ٧ نوامبر ٢٠٢٣

زمان خواندن 2 دقیقه ***  برای تارا - ٧ نوامبر ٢٠٢٣ *** تارای عزیزم، ستاره‌ی زندگی.  این بار در راه هستم. در حال پرواز برای دیدن تو. برای دیدن تو لحظه شماری می‌کنم و لحظات اولیه ای که تورا در آغوش خواهم گرفت را برای خودم بارها و بارها تصور می‌کنم.  اینجا داستان های زندگی و احساسات خودم را می‌نویسم. شاید یک روز پیدا کنی و بخوانی و بدانی پدرت چه حس هایی داشته. شاید هم اینها را نتوانی پیدا کنی یا بخوانی. به هر حال اینها را به یاد تو می‌نویسم.  سرنوشت زندگی های ما نامعلوم و از پیش تعیین نشده است. ما پا به این دنیا که می‌گذاریم هیچ نمی‌دانیم. کم کم راهمان را پیدا می‌کنیم و زندگی خودمان را رقم می‌زنیم. حدوداً تو چهار سالت بود که مادرت تصمیم گرفت جدا از من زندگی کند! برای مدتی نا معلوم! و تو را با خودش برد!  من هم بین تنها در شهر ماندن و دیدن گهکاهی تو و سفر، رفتن دومی را انتخاب کردم.  شاید شرایط نگذارد من همیشه پیش تو باشم و بتوانم زندگی را با تو تجربه کنم البته بودن در کنار تو چیزی است که از نانوشتنی خواستم.  اما صلاح من و تو معلوم نیست.  درست زما...

خدا با ماست

زمان خواندن 3 دقیقه ***  خدا با ماست *** موقع سفر معمولاً حس های مختلفی سراغ آدم می آید. این سفر هم مستثنی نیست. حالا که چند ساعتی بین زمین و هوا مجبورم بنشینم، پس برایتان و برای خودم می‌نویسم.  روز آخر سفر حس عجیبی است از یک طرف داری از  مبدا جدا می‌شوی ولی حس خوبی دارد و آن حس جدید زندگی است که همراه با کمی اضطراب است برای آینده‌ای نامعلوم. این شد که موقع خداحافظی با مادرم توی آسانسور گفتم نگران نباش خدا باماست!  البته نه خدایی که اسلام ساخته یا تعریف های مختلف ذهنی که هر کسی می‌سازد. این خدا واقعا به من آرامش می‌دهد احتمالا به مادرم هم آرامش می‌دهد پس بهترین جمله‌ای بود که می‌توانستم بگویم. این خدایی است که با من است حتی در زمان مرگ، پس سفر که چیزی نیست. مدت‌ها بود که این کلمه‌ی خدا را استفاده نمی‌کردم اما به مادرم نمی‌توانم بگویم مبدأ حیات یا نانوشتنی پس کلمه‌ی خدا را استفاده می‌کنم.  اتفاق عجیب دوم صحبت با راننده‌ی تاکسی بود. کسی که اصلاً در ظاهر نشان نمی‌داد و موقع گذاشتن چمدان ها در صندوق عقب اصلا پیاده نشد و داشت در گوشی اش ویدیوهای اینستاگرام تماش...

ایران، خانواده‌ام

زمان خواندن 2 دقیقه ***  ایران، خانواده‌ام *** کمتر از ٢۴ ساعت دیگر از خاک ایران پرواز می‌کنم. برای خداحافظی هم که شده بد نیست چیزی بنویسم.  حدود سه ماه میهمان ایران بودم و خانواده‌ام. در این سه ماه آنچه دیدم عشق بود و انرژی.  آدم‌هایی مهربان و عمیق.  نگاه های مادرم که قلبش برای هر قدم من می‌لرزد و به روش خودش عشق را جاری می‌کند.  برادر هایم که هر کدام سمبل مردانگی و معرفت و مسولیت هستند. از یکیشان استواری کوه را آموختم از دیگری زلالی آب را.  خواهرهایم که مهربانی و انرژی عشق و مادری در آنهاست. از یکیشان معرفت و مهربانی آموختم و از دیگری انرژی و فراوانی را.  دوستانی که تلفنی و حضوری دیدمشان.  با بعضی هایشان تلفنی گفتیم و خندیدیم.  با بعضی در پارک قدم زدم.  با بعضی فیلم تماشا کردم.  با بعضی سفر رفتم.  با بعضی هایشان تا صبح موسیقی گوش دادیم و رقصیدیم و گاهی گریه کردیم.  گاهی با هم هم نفس شدیم تا خود صبح! از همه ممنونم.  حلالم کنید. این کلمه شاید تکراری یا قدیمی به نظر برسد اما کاملاً معنی دار است.  حلال کنید ی...

وادیِ سرسپردگی

زمان خواندن 3 دقیقه ***  وادیِ سرسپردگی *** دو روز دیگر مسافرم و از یک سمت زمین به سمت دیگر می‌روم. آدم‌ها از من می‌پرسند کجا می‌خواهی زندگی کنی! و جواب کوتاه من این است: در وادی سرسپردگی! کلمه‌ی Devotion که به فارسی سرسپردگی می‌نویسم معنی عمیقی دارد. وادی سرسپردگی جایی فرای ذهن و محاسبات منطقی و سود و زیان است. اگر هنوز با ذهن ات زندگی می‌کنی این نوشته برایت بی معنی و متناقض خواهد بود چون سرسپردگی برای ذهن بی معنی و مسخره است.  ببینید جایی می‌رسد که تو به کوچکی خودت در این دنیا پی میبری. می‌فهمی بودن تو روی زمین هیچ تفاوتی ایجاد نمی‌کند. یعنی در مقابل این جهان ناچیز هستی. از این ناچیزی درکی حاصل می‌شود که تو را به سمت نظم و عدالت گسترده‌ی جهان سوق می‌دهد.  تو می‌فهمی یک قطره از اقیانوس هستی و یک قطره می‌تواند اقیانوس هم باشد!  آنقدر کوچک می‌شوی که بزرگ می‌شوی!  تناقض های ذهنی از همینجا شروع می‌شود.  مولانا هم این مسیر را پیمود. مولانا در مردنِ خودش زنده شد. مولانا کوچک شد تا وارد وادی عشق شد و بزرگترین مرجع عشق شد در دلهای عاشقان.  تو وقتی در ای...

هنوز زنده‌ام!

تصویر
زمان خواندن 2 دقیقه ***  هنوز زنده‌ام! *** در حال رانندگی در جاده‌ام که حالم خیلی خوب می‌‌شود. موسیقی و کوه و جاده دست‌به‌دست هم می‌دهند تا عشق جاری شود.  اشک ها هم مثل باران جاری می‌شوند و منِ دیوانه را دیوانه تر می‌کنند.  می‌گویم این پیچ نه بعدی می‌ایستم! پیچهای جاده را یکی یکی رد می‌کنم.  اما کم کم دیگر طاقت نمی‌آورم. چطور این حس و حال را ننویسم.  چطور از عشق هیچ نگویم.  چطور همینطور سریع از تمام پیچ‌های راه عبور کنم؟  نمی‌شود!  بالاخره می‌ایستم!  داخل تپه های تمیز می‌روم. موسیقی را آرام می‌کنم. صدای جاده را کمتر می‌کنم. کمی خارهای بیابان را با خودم سیراب می‌کنم!  بعد هم می‌نشینم مثل دیوانه‌ها وسط تپه‌ها تا بنویسم من هنوز زنده ام!  گاهی باورم نمی‌شود!  وقتی چشم‌هایم را بعد از مراقبه باز می‌کنم گاهی باورم نمی‌شود هنوز زنده ام!  آخر در مراقبه تقریباً مرده بودم! یادم می‌رود کجا بودم و کجا هستم!  معمولاً چشمهایم را به پایین و روی بدن خودم باز می‌کنم و بدنی را می‌بینم که میدانم من نیستم!  در ابتدای مراقبه گفت...

دربرگیرندۀ بدیهی!

زمان خواندن 3 دقیقه ***  دربرگیرندۀ بدیهی! *** امروز این دو کلمه برایم تکرار می‌شد. دربرگیرندۀ بدیهی.  تمام شاعران، نویسندگان، عارفان، گیاهان، ستارگان و حیوانات از یک چیز می‌نویسند و می‌گویند و نشانی می‌دهند.  یک دربرگیرندۀ نانوشتنیِ بدیهی!  شوق نوشتن باعث شد مراقبه را کوتاه تر کنم و لذت سکون را با کلمات پاره کنم تا شاید کمی از این لذت در دیگران و در لابلای کلمات آشکار شود و کمی با هم لذت ببریم. کمی با هم از پیچش موی لیلی بگوییم و وصف عیش کنیم و مست شویم و چشمان را خیس کنیم و جور دیگر ببینیم!  ذهن به همه چیز شک می‌کند چون خاصیتش است. ذهن دو را می‌سازد. تحلیل می‌کند. سبک سنگین می‌کند. ازواج را خلق می‌کند.  اما یک چیز بدیهی را یادش می‌رود و آن این است که وقتی دو باشد حتما یک هم هست!  گاهی ذهن به بودنِ یک شک می‌کند که کاری بس خنده دار است. مثل کسی که بازی نور را بر پرده‌ی سینماها می‌بیند اما یادش می‌رود اینجا یک پرده هم هست!  یا کسی که رنگ روغن و چرخش سحرآمیز رنگها را روی تابلوی نقاشی می‌بیند ولی یادش می‌رود از بوم نقاشی!  یادش می‌رود از س...

مثلث عشقی

زمان خواندن 2 دقیقه ***  مثلث عشقی *** مثلث عشقی تا کنون رابطه ای بین سه نفر تعریف می‌شده که در سریال های پرمخاطب سوژه‌ی خوبی است.  این بار می‌خواهم بگویم تمام رابطه‌های عشقی نوعی مثلث عشقی است، اما چطور؟ اگر تعریف عشق را از زبان اکهارت یا سادگورو بشنوید و درک کنید می‌دانید که عشق با معامله فرق دارد.  اینکه دو نفر با هم قراردادی ببندند تا چیزی بدهند و بگیرند عشق نیست. مثلاً اینکه یکی اسپرم بدهد یکی تخمک عشق نیست. این یک معامله یا قرارداد اجتماعی است.  عشق طبق تعریف مولانا یا اکهارت یا سادگورو درک یگانگی است. یعنی درک یکی بودن تو و دیگری.  https://www.unwritable.net/search?q=عشق&m=1 با ذهن نمی‌توانی این را بفهمی فقط باید به تو چشانده شود. وقتی کمی به تو چشانده شد آنگاه مزه‌ی یکی شدن با مبدأ وجود آنقدر برایت می‌ماند که همواره دنبال آن هستی. حتی اگر خودت ندانی این مزه به تو قبلاً چشانده شده. اگر به دنبال یکی شدن در بعد جسم باشی یا یکی شدن احساسات تو نادانسته هنوز دنبال همان یگانه وجود موجود هستی. همان نانوشتنی ای که همه را در برگرفته.  تو به صورت موق...

پیمان زندگی مشترک

زمان خواندن 5 دقیقه ***  این نوشته حداقل برای حدود بیست سال پیش هست یعنی حدود بیست سالگی من.  با اینکه در آن زمان بنده تا حدود زیادی ناآگاه بودم ولی مطالب مطرح شده در این نوشته خالی از حقیقت و خواندنش خالی از لطف نیست.  پیمان زندگی مشترک قرار بود در مورد ازدواج مطالبی بنویسم. می خوام خیلی صریح و ساده بنویسم ، عامیانه اما دقیق و خلاصه.  اول طرح مساله:  عشق آسان نمود اول، اما مشکل از اونجاافتاد که من در کشوری زندگی میکنم که در اون دو نفر نمی تونند آزادانه شریک زندگی یا ساده تر هم خونه و یا شریک جنسی خودشون رو انتخاب کنند. اینجا می گن اگر دو نفر بخوان با هم ازدواج کنند باید 1- ولی دختر یا به نظر من "مالک دختر" موافقت کنه و 2- این دو نفر باید در دفاتر رسمی دولتی ازدواج خودشون رو ثبت کنند تا همه قوانین نوشته و نا نوشته بر اونها حاکم بشه.  اونها باید طی مراسمی شروع به زندگی در یک خونه کنند و اگر هم بخواند جدا شند باید با طی مراحل قانونی باشه. اگر هم کسی دست از پا خطا کنه در بهترین حالت طرد و در بدترین حالت سنگسار میشه! اما من چی می خوام بگم؟ بعد از کلی مطال...

آزادی

زمان خواندن 2 دقیقه ***  آزادی *** آزادی نام دیگر خداوند است. آزادی قبل از مرگ بدن بزرگترین موهبت است.  آزاد شدن از ذهن. ذهنی که بزرگترین زندان است. زندانی نامرئی حتی خطرناک تر از زندان بدن!  زندانِ بدن ساده است. خوردن و سکس کردن را کنترل کنی از بدن رها می‌شوی اما زندان ذهن نامرئی تر و ترسناک تر است.  زندان ذهن همان زندان زمان و مکان است. ذهن برای تو زمان و مکان را می‌سازد و تو را در آن زندانی می‌کند.  ذهن برای تو اسمت را و مفاهیم مربوط به هویتت را می‌سازد و تو را در هویت کاذب خودت زندانی می‌کند.  ذهن برایت گذشته را می‌سازد و تو را اسیر آن می‌کند.  ذهن برایت آینده را می‌سازد و تو را بیچاره و مضطرب می‌کند.  ذهن برای تو مرزهای بیشمار می‌کشد و تو پشت آن مرزها می‌مانی.  ذهن ترس را برایت می‌سازد و تو را فلج می‌کند.  ذهنی که قرار بود بقای بدن را برایت بیاورد می‌شود زندانی ترسناک تر از همان بدن.  وقتی آزاد بشوی دیگر توجه خودت را بدست می‌آوری. تنها چیزی که واقعاً داری و واقعا هستی.  یعنی مقداری توجه! مقداری آگاهی!  آگاهی و ت...

خود و دیگری!

زمان خواندن 2 دقیقه ***  خود و دیگری! *** یوگا یعنی یگانگی. یعنی یگانگی خود و دیگری.  در مقابل، نفس یا ایگو یا ذهن هست که خود و دیگری را جدا می‌کند.  در واقعیت و در یوگا اینچنین است: رنج تو رنج دیگری است و رنج دیگری رنج تو.  لذت دیگری لذت توست و لذت دیگری لذت تو.  در مقابل نفس و ذهن تو این را وارونه جلوه می‌دهد. ذهنِ تو، تو را جدا تصویر می‌کند و توهمی چنین به تو القاء می‌کند که: رنج تو لذت دیگری است و لذت تو رنج دیگری.  ذهن این را به تو القاء می‌کند. حس تنهایی و جدا افتادگی را به تو می چشاند.  ذهن میگوید لذت تو مساوی است با رنج دیگری پس تو جدا هستی. ذهن میگوید لذت نبر چون دیگری رنج می‌کشد. همینطور به تو میگوید باید رنج بکشی.  ذهن با جداکردن تو از دیگری می‌خواهد تو همیشه در رنج باشی.  ذهن میگوید قربانی باش ضعیف باش رنج بکش.  رنج را برایت خوب جلوه می‌دهد.  ذهن میگوید زندگی تو باید رنج باشد تا خوب باشد.  می‌گوید باید سختی بکشی باید رنج بکشی باید سخت زحمت بکشی.  ذهن رنج کشیدن را برایت مقدس می‌کند. تو را معتاد رنج می‌کند....

دیگران کیستند؟

زمان خواندن 3 دقیقه ***  دیگران کیستند؟ *** اگر جواب این سوال که « من کیستم ؟» را بدهی، جواب «دیگران کیستند؟»  هم در می‌آید.  دیگران آیینه‌ی خود تو هستند.  هر جوری که خودت را بشناسی دیگران را هم می‌شناسی.  روابط تو با خودت تعیین کننده ی روابط تو با دیگران است.  پس برای بهبود روابط و بهبود جامعه هم باز برمی‌گردیم به همان سوال اصلی!  من کیستم؟ چند مثال می‌زنم.  مثلاً اگر تو خودت را مادّه بدانی دیگران را هم ماده می‌پنداری. اشیاء و دارایی ها مثلاً پول هم ماده‌ی مجسم هستند. پس تو دیگران را با اشیائی که دارند می‌سنجی. آنچه در دیگران می‌بینی خودشان نیست بلکه میزان اشیائی است که در اختیار دارند. مثلاً میزان پول یا دارایی ها یا ماشین و خانه و ملک آنها برای تو مهم می‌شود. تو دیگری را یک دسته اسکناس می‌بینی. و تمام ارتباطات تو بر همین مبناست. این دیدگاه سرمایه‌داری و بیزینس است. در دنیای جدید هر فردی یک بیزینس است! و هدف و وظیفه ‌ی بیزینس بدست آوردن بیشتر دارایی است!  اگر تو خودت را بدن بدانی دیگران را هم بدن می‌پنداری. هر کسی را ببینی ابتدا شکل ب...

شُکرِ شُکْر

زمان خواندن 1 دقیقه ***  شُکرِ شُکْر *** از شکرگزاری هرچه بنویسم کم نوشتم. پس دوباره و دوباره می‌نویسم.  شُکری که از دست و زبان برنمی‌آید.  شُکر می‌کنم که شکر می‌کنم که شکر می‌کنم تا بینهایت!  شکر می‌کنم چون حالم خوب است.  خوب اندر خوب است.  شکر می‌کنم از تنهایی هایم که سرشار است.  شکر می‌کنم از ارتباطاتم که سرشار است.  سرشار از عشق. سرشار از او.  سرشار از نانوشتنی.  دیشب خواب اکهارت را دیدم. درست روبروی او نشستم و گفتم حرفی ندارم. سوالی ندارم. فقط میخواهم گردشی از انرژی داشته باشم با تو. میخواستم همان عشقی را که اکهارت یاد داده بود را بچشم و چشیدم. در خواب با او یکی شدم. هر دو یکی شدیم.  هر دو غرق در سرور شدیم.  موسیقی ای از رویاهای اوشو گوش می‌دهم. با تصویری از بودا.  و هر نفس را مزه مزه می‌کنم. و لحظه را با کلمه‌ها همراه می‌کنم. دنیای درونم خوب است. آنقدر خوب است که نیازی به بیرون آمدن ندارم. آنجا خوش می‌گذرد. همه چیز مرتب است. شبیه خود طبیعت.  گاهی اما دلم برای زمین می‌سوزد.  دلم برای آدمهای جدا مانده‌ی...

یادِ انسانهای آگاه

تصویر
زمان خواندن 3 دقیقه ***  یادِ انسانهای آگاه *** یکی از مراقبه ها در شیعه یاد کردن از چهل مومن است. در فضای غیر مذهبی هم یاد کردن و نام بردن از انسانهای بزرگ و آگاه بدون خیر و برکت نیست. نام بردن از انسانهای آگاه حتی اگر فقط به زعم ما آگاه باشند و با نیت رشد و آگاهی خود ما انجام شوند به نظر من کار خوبی است. هر چه در مسیر آگاهی قدم برمی‌داریم بیشتر و بیشتر با انسانهای آگاه آشنا میشویم. کم کم می‌فهمیم که حتی تفاوتی بین انسان آگاه و ناآگاه نیست. همه آگاه هستند و فقط درجات آگاهی تفاوت دارد. حتی یک حیوان نسبت به خودش آگاه است.  همه روزی آگاه خواهند شد. و یک آگاهی مطلق بیشتر در جهان نیست.  آن آگاهی همان نانوشتنی خودمان است.  همان بی نام. همان مطلق.  تمام انسانهای آگاه جلوه هایی از اویند.  بعضی جلوه ای تمام و با شکوه هستند و برخی پشت ابرهای ایگو و نفس پنهان شده اند.  برای برکت گرفتنِ این نوشته‌ها، اینجا دوست دارم اسم های آدمهایی که به زعم من هر یک نمودی از آن آگاهی مطلق هستند را بیاورم.  این لیست شامل من و تو هم میشود. این لیست قرار نیست محدود باشد....

برای تارا - مهر ١۴٠٢

زمان خواندن 3 دقیقه ***  برای تارا - مهر ١۴٠٢  *** تارای عزیزم. دختر کوچولوی قشنگ من. ستاره‌ی زندگی. دیگر نمی‌گویم «ستاره‌ی زندگی من» به جای آن می‌گویم ستاره‌ی زندگی.  چون تو متعلق به من نیستی. تو متعلق به مادرت نیستی. تو متعلق به هیچکس نیستی. تو آزاد آفریده شدی. مثل یک ستاره.  حدود سه ماه هست که از آخرین باری که تو را در آغوش گرفتم می‌گذرد. میخواستم ببینم آیا میتوانم دوری تو را تحمل کنم یا نه. حالا بعد از سه ماه برای تو و خودم می‌نویسم.  برای آدمهای دیگر قبلاً نوشته‌ام.  برای مسوولین تارا! https://www.unwritable.net/2023/07/blog-post_16.html این را برای مسوولین تارا نوشتم کسانی که نسبت به تو احساس مسوولیت می‌کنند.  اما حالا دیگر می‌خواهم برای خودم بنویسم و برای تو. دیگران اگر نسبت به خودشان احساس مسولیت نداشته باشند نمی‌توانند نسبت به تو احساس مسوولیت کنند. این غیرممکن است.  اگر کسی مسولیت وضع خودش را گردن دیگری بیاندازد حتما نسبت به خودش احساس مسوولیت ندارد و چنین کسی مسولیت نسبت به هیچکس ندارد. نه خودش نه دنیا و نه تو! این آدم‌ها مسوولیت ...

سعدی و حافظ

زمان خواندن 1 دقیقه ***  سعدی و حافظ *** چند خط از شعرهای سعدی یا حافظ کافیست. گاهی یک بیت شعر حافظ کافیست تا تو را با خودش به وادی عشق ببرد. موهبتی است که بتوانی آنچه سعدی می‌گوید را درک کنی. موهبتی است که عشق حافظ را بفهمی.   گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی داستان نوشتن های من هم همینطور است. اضطرابات، داستان ها و حرافی های ذهن، درست زمانی که شروع به نوشتن می‌کنم از بین می‌روند.  فیضِ روحُ القُدُس ار باز مدد فرماید دیگران هم بکنند آنچه مسیحا می‌کرد آنچه سعدی و حافظ نوشتند و گفتند کافیست. همین دو بزرگوار کافی هستند که عاشق این سرزمین بشوی. عاشق این زبان بشوی.  آن عشق و ظرافت و لطافتی که سعدی و حافظ زیستند و در حافظه‌ی تاریخی ما نگاشتند کافیست تا تو عاشق این خاک بشوی.  بعد از حافظ و سعدی گفتن از عشق، سخت و غیر ممکن است.  خوش به حال ملتی که سخن و انرژی این بزرگان در روزمرگی هایشان هست. مثل مردمی که دُرّ و الماس زیر پایشان و در سرزمینشان فراوان ریخته.  اینجا سرزمین عشق است. اینجا قسمت عاشقِ شرق است. اگر غ...

انرژی ِجنسیِ حیات

زمان خواندن 2 دقیقه ***  انرژی ِجنسیِ حیات *** انرژی حیات همان انرژی جنسی است. یعنی انرژی جنسی فرمی از انرژی حیاتی است.  در طول تاریخ انسانها معمولاً قادر به استفاده درست از این انرژی نبوده‌اند. معمولاً اکثر این انرژی حیاتی هدر می‌رود. درست مثل درختی که هزاران گل و دانه تولید می‌کند و اکثرشان بدون تبدیل شدن به درختی جدید می‌پوسند و تبدیل به خاک می‌شوند.  سرکوب این میل جنسی یا استفاده نادرست از آن، هر دو کاری است اشتباه. همین سرکوب باعث می‌شود حتی نوشتن از آن مثلاً در این نوشته خیلی آسان نباشد. امیدوارم در دهه‌ی چهل و بالاتر بتوانم کنترل و مدیریت این حس حیاتی را بدست بیاورم.  هدایت و جهت دهی به این انرژی مهم‌ترین کار یک انسان است. اگر نتوانیم این انرژی را درست هدایت کنیم منجر به انحرافات جنسی و هدر دادن این انرژی می‌شود.  همین نوشتن و هر حرکت و کاری که انجام میدهیم نوعی هدایت انرژی است. برای این نوشتن من باید توجه و انرژی تمرکز خودم را به سمت ذهنم بیاورم. باید کلمات را درست انتخاب کنم. باید معانی را با منطق درست در کنار هم بچینم.  مشاهدات من از نوسانات...

رازهای تنهایی

زمان خواندن 2 دقیقه ***  رازهای تنهایی *** عنوان را انتخاب می‌کنم. رازهای تنهایی. یعنی شاید رازهای تنهایی ام را بدون ترس بنویسم.  هر لحظه هزاران فکر و کلمه و احساس می‌آیند و می‌روند. فکرِ آدمها، فکر آینده، احساسات خوب و بد! همه و همه! زمان برایم کند می‌گذرد. حتی نمی‌توانم مراقبه کنم. نمی‌توانم یوگا کنم. چند ثانیه‌ای می‌نشینم با چشمان بسته، اما باز مورد هجوم افکار قرار می‌گیرم.  این بار یادم می‌آید که در زمان‌های تنهایی یک چیز هست. یک قلم و صفحه ی شیشه‌ای که می‌توانم با او حرف بزنم. این کلمات حداقل کمی از بار ذهنی ام را کم می‌کند.  مهم نیست چند نفر می‌خوانند و چه قضاوت هایی می‌کنند. مهم این است که این بهترین و موثرترین مراقبه‌ی من است! یعنی نوشتن!  آدمهای اطراف هر کسی مشغول کار خودش است!  همسر قبلی بچه را زد زیر بغلش و بُرد! اثبات دیگری بر اینکه نباید شریک میشدم! حتی در واضح ترین شراکت ممکن که بچه دار شدن بود طرف مقابل آن چیزی که به وضوح ۵٠ درصد بود را برداشت و برد! و من هیچ کاری نمی‌توانم بکنم! اهل جنگ نیستم! اهل تسلیمم. نمی‌خواهم مظلوم نمایی کنم. نمی...

نقطه‌ی بی‌نهایت

زمان خواندن 3 دقیقه ***  نقطه‌ی بی‌نهایت *** حالم خیلی خوب است. آنقدر خوب که جایی برای رفتن ندارم. در حال رانندگی در جاده بودم که گفتم کناری بزنم و بنویسم. کنار یک درخت. یک درخت کافیست تا تو را به نقطه‌ی بی‌نهایت برساند.  نقطه‌ای هست که اسمش را می‌گذارم نقطه ی بی‌نهایت.  بعضی‌ها به آن می‌گویند خدا! بعضی ها می‌گویند طبیعت! بعضی‌ها می‌گویند هیچ! بعضی‌ها می‌گویند همه! بعضی می‌گویند الله و خلاصه هر کسی کلمه‌ای برای آن دارد. اما اینجا به آن می‌گویم نانوشتنی!  جالب اینجاست که من تا آخر عمر می‌توانم بنشینم و از نانوشتنی بنویسم! آخر تمام نمی‌شود! بی‌نهایت یعنی همین!  بعضی به آن می‌گویند عشق! بعضی می‌گویند آزادی! بعضی با مرگ به او می‌رسند بعضی در زندگی می‌میرند! بعضی وقت ها به او می‌گویم مبدأ گاهی می‌گویم مقصد! گاهی ازل نامیده می‌شود گاهی ابد!  گاهی هزار صفت به او نسبت می‌دهند و گاهی هیچ صفتی به او نمی‌چسبد!  اگر آن نقطه را یادت بیاید همه چیز آنجاست! همه چیز!  اگر آرامش می‌خواهی آنجاست!  اگر پول می‌خواهی آنجاست! اگر قدرت میخواهی آنجاست!  اگ...

مشاهده‌ی همه!

زمان خواندن 3 دقیقه ***  مشاهده‌ی همه! *** از وقتی یادم هست خدای من خدای ساکت بوده! خدایی که آن بالاها نشسته و فقط مشاهده می‌کند! همه را مشاهده می‌کند!  تمام زمین را!  تمام آدمهای آن را!  همان چشم بزرگ جهان!  همان آگاهیِ همه گیر جهان!  خدای مشاهده گر!  همان نانوشتنی!  من هم مشاهده می‌کنم. امروز قرار است دوباره سفر کنم. زندگی سفری است لحظه به لحظه!  و هر لحظه را مشاهده می‌کنم.  هر لحظه از زندگی سفری است از خود به خود!  آدم‌ها هم خود من هستند.  این روزها گروهی جنگ می‌کنند. گروهی مرز می‌کشند. گروهی تهدید می‌کنند. گروهی آه و فغان می‌کشند و از مظلومیت دو طرف می‌گویند!  گروهی معتقدند فلسطین مظلوم است و گروهی می‌گویند اسرائیل مظلوم است! هر دو قربانی اند!  و من مشاهده می‌کنم! مشاهده‌ی من مشاهده‌ای بی تفاوت نیست! من هم اشک میریزم!  آرام اشک میریزم موقع مشاهده! پیانو گوش می‌دهم و می‌گویم آیا بر این نادانی پایانی هست؟  گروهی درگیر مقایسه های ذهن هستند! دوستی می‌خواهد به هر راهی ثابت کند بالاتر از دیگری است. می‌خو...

فکر کردن

زمان خواندن 5 دقیقه ***  فکر کردن *** بچه که بودیم فکر کردن تشویق می‌شد. می‌گفتند برو فکر کن. یا از بزرگی نقل میشد که «من فکر می‌کنم پس هستم».  برای یک دانش آموز مدرسه فکر کردن یک کار خوب تلقی می‌شد. هنوز هم می‌شود. حتی در محاورات روزمره کلماتی مثل «بی فکر» معادل نادان است.  تا اینجای کار برای شما آشناست. حتی در حین تشویق به فکر کردن می‌گفتند یک لحظه فکر کردن معادل عبادت است! و در مذهب هم می‌گفتند اگر گناه کنی باید به آن فکر کنی تا پشیمان بشوی و گناهت بخشیده شود!  در درس ها و ریاضیات باید فکر میکردی تا بتوانی مسایل را حل کنی.  تا اینجای کار آشنا به نظر می‌رسد.  تو خودت را با فکر خودت یکی می‌دانی. تو همان صدای فکر هستی! یعنی صدایی که درون سر تو در حال فکر کردن است تویی!  فکر کردن نوعی با خود حرف زدن است.  مثلاً این نوشته نوعی فکر کردن است. فکری که نوشته میشود. پس هنوز هم من و تو در حال استفاده از فکر هستیم!  همین فکر مدام در حال تحلیل و مقایسه است. همین فکر باعث تصورات و تخیلات ما می‌شود. با همین فکر کتاب می‌نویسیم و هواپیما و تکنولوژی م...

حرف های خالص!

زمان خواندن 2 دقیقه ***  حرف های خالص! *** این نوشته‌ها چیزی نیست جز حرفهای خالص!  حرفهایی که زاده‌ی تنهایی و سکوت است.  حرفهایی که نانوشتنی می‌نماید. یعنی نمیتوان نوشتنشان. حرفهایی که فقط درک می‌شوند. معمولاً بدون گفتن!  وقتی متولد می‌شویم فکر می‌کنیم بدن هستیم. بعدها که جوان هستیم فکر می‌کنیم افکارمان هستیم. بعدها که احساسات غلیظ می‌شوند فکر می‌کنیم ما احساساتمان هستیم.  اما بعد کم کم رشد می‌کنیم می‌فهمیم هیچکدام نبودیم.  هیچکدام نیستیم.  کم کم آن آگاهیِ پشت افکار و احساسات ما را به خودش راهنمایی می‌کند و می‌توانیم افکار و احساسات را مشاهده کنیم.  آن آگاهی همان خداست. همان ناظر همیشگی.  بعد ما خدا می‌شویم.  می‌فهمیم این فیلمی است که خدا ساخته و دارد تماشا می‌کند.  کارگردان و بیننده یکی است.  و من و تو این میان هیچ نیستیم. شاید تنها یک مجرای توخالی باشیم.  همان حسِ نی بودن مولانا را پیدا می‌کنیم. و برای نی چه چیزی بهتر که در او دمیده شود. برای نی چه بهتر که بنالد و از جدایی از همان مبدأ بگوید.  این افکار هم که ...

شکرگزاری ساده‌ی امروز

زمان خواندن 2 دقیقه ***  شکرگزاری ساده‌ی امروز *** شکرگزاری نعمت است. اگر شکرگزار بودی، از داشتنِ این حالت باید مجدداً شکرگزار باشی.  شکرگزاری رمز خوشبختی است. رمز شادی است.  ما طلبی از این دنیا نداریم.  این دنیا تماما عشق است. تمام آنچه داریم به ما عطا شده.  تمام آن!  پس شکرگزاری واجب است.  همانطور که سعدی بزرگ گفت هر نفسی که می‌کشیم باید برای آن دو بار شکرگزار باشیم.  اگر می‌توانی این را بنویسی یا بخوانی خیلی باید شکرگزار باشی.  برای فرزندم تارا شکرگزار هستم. اگر از من دور است فرقی نمی‌کند باز هم شکرگزار هستم.  برای داشتن بدنم شکرگزار هستم.  برای داشتن کسانی که می‌توانم این شکرگزاری را با آنها تقسیم کنم شکرگزار هستم.  از تمام معلم هایم شکرگزار هستم.  برای تمام سختی ها شکرگزار هستم.  برای لباسهایم برای خانه و سقفی که دارم و برای این قلم شیشه‌ای! برای درکم از شکرگزاری باز شکرگزار هستم.  می‌دانم چیزی نداشتم و از تبدیل این نداشتن به ثروت شکرگزاری باز شکرگزار هستم.  برای درک لحظه شکرگزار هستم.  برای ...