کوزه‌ی قانع چشم

 کوزه‌ی قانع چشم

---


کوزهٔ چشم حریصان پر نشد

تا صدف قانع نشد پر در نشد


هر که را جامه ز عشقی چاک شد

او ز حرص و عیب کلی پاک شد


شاد باش ای عشق خوش سودای ما

ای طبیب جمله علت‌های ما


ای دوای نخوت و ناموس ما

ای تو افلاطون و جالینوس ما


جسم خاک از عشق بر افلاک شد

کوه در رقص آمد و چالاک شد


عشق جان طور آمد عاشقا

طور مست و خر موسی صاعقا


با لب دمساز خود گر جفتمی

همچو نی من گفتنی‌ها گفتمی


هر که او از هم‌زبانی شد جدا

بی‌زبان شد گرچه دارد صد نوا


چون که گل رفت و گلستان درگذشت

نشنوی زآن پس ز بلبل سر گذشت


جمله معشوق است و عاشق پرده‌ای

زنده معشوق است و عاشق مرده‌ای


چون نباشد عشق را پروای او

او چو مرغی ماند بی‌پر وای او


من چگونه هوش دارم پیش و پس

چون نباشد نور یارم پیش و پس


عشق خواهد کاین سخن بیرون بود

آینه غماز نبود چون بود


آینه‌ت دانی چرا غماز نیست

زآن که زنگار از رخش ممتاز نیست



بعد از مولانا حرف زدن بیخود است. تمام حرف ها را او می‌زند. 

نوبت ماست که خموش باشیم. 

اما درد دل ها را می‌شود با خودش گفت. 

مگر نگفتی بشنو از نی! 

از نی شنیدم

سوختم

اگر اشک‌ها بگذارند تو هم می‌شنوی

تو هم از حال زار خبر داری

لازم به گفتن نیست

جرات نداشته‌ام کل حرفهایت را بخوانم

گوشه و کنارها شعرهایی می‌شنوم

البته فقط گاهی می‌شنوم

معمولاً نمی‌فهمم

اما گاهی آن آتش ات گوشه‌ی دامنم را می‌گیرد

بعد از تو نوشتن خطاست

تو با دختر بومی نیوزیلند هم حرف داری

اما من چه! 

هر چه گریختم باز در دام تو افتادم

کوزه‌ی چشمم را که می‌بندم هوس دُر های تو در سرم می‌آید

چشمم را بر دنیا سعی می‌کنم ببندم

هنوز از عیب و حرص پاک نیستم

شاد نیستم

طبیب می‌خواهم

لب دمسازی ندارم

آیا تو این نی را می‌شنوی؟

سرمست نیستم؟!

لایق این خانه نیستم؟ 


مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم

دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم


دیده سیر است مرا جان دلیر است مرا

زهره شیر است مرا زهره تابنده شدم


گفت که دیوانه نه‌ای لایق این خانه نه‌ای

رفتم دیوانه شدم سلسله بندنده شدم


گفت که سرمست نه‌ای رو که از این دست نه‌ای

رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم


گفت که تو کشته نه‌ای در طرب آغشته نه‌ای

پیش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم


گفت که تو زیرککی مست خیالی و شکی

گول شدم هول شدم وز همه برکنده شدم


گفت که تو شمع شدی قبله این جمع شدی

جمع نیم شمع نیم دود پراکنده شدم


گفت که شیخی و سری پیش رو و راهبری

شیخ نیم پیش نیم امر تو را بنده شدم


گفت که با بال و پری من پر و بالت ندهم

در هوس بال و پرش بی‌پر و پرکنده شدم


گفت مرا دولت نو راه مرو رنجه مشو

زانک من از لطف و کرم سوی تو آینده شدم


گفت مرا عشق کهن از بر ما نقل مکن

گفتم آری نکنم ساکن و باشنده شدم


چشمه خورشید تویی سایه گه بید منم

چونک زدی بر سر من پست و گدازنده شدم


تابش جان یافت دلم وا شد و بشکافت دلم

اطلس نو بافت دلم دشمن این ژنده شدم


صورت جان وقت سحر لاف همی‌زد ز بطر

بنده و خربنده بدم شاه و خداونده شدم


شکر کند کاغذ تو از شکر بی‌حد تو

کآمد او در بر من با وی ماننده شدم


شکر کند خاک دژم از فلک و چرخ به خم

کز نظر وگردش او نورپذیرنده شدم


شکر کند چرخ فلک از ملک و ملک و ملک

کز کرم و بخشش او روشن بخشنده شدم


شکر کند عارف حق کز همه بردیم سبق

بر زبر هفت طبق اختر رخشنده شدم


زهره بدم ماه شدم چرخ دو صد تاه شدم

یوسف بودم ز کنون یوسف زاینده شدم


از توام ای شهره قمر در من و در خود بنگر

کز اثر خنده تو گلشن خندنده شدم


باش چو شطرنج روان خامش و خود جمله زبان

کز رخ آن شاه جهان فرخ و فرخنده شدم





نظرات

برای تجربه‌ی کل نانوشتنی ها؛ لطفا فهرست موضوعی و زمانی بالای صفحه را ببینید!

صدای سخن عشق

میراثِ من!

خواستن و استغنا

معنیِ زندگی

جاعنوانی

مهمترین کار ۳

پذیرشِ کامل

چسبیدن به دنیا

مراقبهء نوشتن ۱۶ اردیبهشت

فرمولِ حالِ بد